Nov 30, 2009

Mary and Max

مري اند مكس كارتنيست كه بايد به مدت يك ساعت و سي و دو دقيقه تمام ديالوگ هايش را بلعيد، به حمام رفت، پرتقال پوست گرفت و نشست تا بوي پرتقال پوست كنده قاطي بخار آب بشود و حسابي توي تو در توي دماغت جا خوش كند، بعد بايد رفت و مثل روسپي ها يا زن باز هاي اصيل جلوي پوستر تمامِ نخبه گانِ نويسندگي و كارگردانانِ بزرگ، لباس پوشيد

پ.ن: جديدا فهميدم كسايي وبلاگمو ميخونن كه نه كامنت دوني اينجا بازه تا تاونا توش نظر بنويسن نه خودشون اگه ميتونستن عمرا چيزي مينوشتن، چون بعد همگي تو رودواسي هم نه ديگه مينوشتيم نه ميخونديم!

پ.پ.ن: كارتن ديالوگ ندارد منظور متن بود

Nov 26, 2009

to be special or not


آقاي بانكي يه فرم طول و دراز ميدن كه واسه سيبا پر كنم و اثر انگشت بزنم، بعدِ يه عالمه امضا و نوشتن ميفرماين برم ته صف! يك نيم ساعتي ميكشد تا از ته به سر ميرسم و ايشان اضافه مينمايند كه بروم تا هفته ي بعد برگردم كه كارت و كوفت اش آماده شود... حالا دارم توي پياده رويي راه ميروم كه پر از مغازه دار است، ‌مغازه دار هايي كه ساعتِ مگس پرانيِ كارشان است و هي بفرما ميزنند، دست رد به سينه ي آقاي كيف فروش نميزنم و كيفي كه چند وقت توي گلويم گير كرده را بي چونه ميخرم، مانتويِ‌ ست و كفشِ هم رنگ و شلوار جين و بليز زير مانتو را هم تا تهِ خيابان به سبدِ خريدم اضافه ميكنم
توي لابي واستادم و بوي آش رشته‌ي يكي از اين همسايه ها توي دماغم ميپيچد
خودمو ميكشم جلوي آسانسور كه داره ميره بالا، خدا خدا ميكنم تا رو يه طبقه واسته و بالاتر نره كه ميخوره به سنگ، بعدِ چند ديقه ميرسه و يه گله آدم ازش ميريزن بيرون
حالا جلوي آينه يه دختر سفيد و طوسي ام كه حسابي براي نو نوار شدن از خودش مايه گذاشته و حتي فكر رنگ و طرحِ لاكشم كرده!
من هيچ وقت اين طور نبودم!‌ عكس هاي دانشگاه سال 82 را كه ميبينم يك سري دختريم كه قاطيِ پسر هاي تك و توكِ كلاس قوطه وريم و من چند تا جوش دارم كه هيچ سعي در پوشاندنشان نكردم! مقنعه ي مدرسه اي سرم كردم و ابروهايم تيغ خورده نيست! موقعِ break توي راهرو ها ليز ميخورم و موقعِ‌ پايين آمدن از پله ها از روي نرده ها پايين مي آيم و شرط بندي ميكنم!‌ توي سرويس با بچه ها جوادي ميرقصم و بطريِ آب را از روي زمين شوت ميكنم تا توي سرِ يك خري بخورد و بخنديم!
روي عكس هاي 85ام كه تمركز ميكنم هيچ چيزِ خاصي يادم نمي آيد، يك دختر كه مقنعه اش يك وري شده و موهايش ريخته توي صورتش و حسابي خواب است، تمام دانشگاه آن سال و سالِ بعدش همين طور كسل و بي بار بود، ميچپيديم توي كافي شاپ و سيگار دود ميكرديم تا وقتِ كلاس بعد،‌ يا آمارِ غيبتمان را از روي دفتر استادها در مي‌آورديم تا تعداد بپيچ ها در بيايد!‌
وقتي آن روز يك دختري را توي بي بي سي نشان ميداد كه ابروهايش مثل جنگل پر بود و يك رژ قرمز زشت ماليده بود ع گفت كه آدم هاي خاص اين طور زندگي ميكنند! من حتي خاص هم زندگي نكردم! حالا من دوست دارم يك دخترِ سر خوش باشم كه فكرِ بزرگش طرحِ روي ناخنش است و هيچ خاص نيست!
من پير شده ام
حالا كه جلوي آينه رنگ به صورت ميزنم
ميبينم تا چه قدر راه را بي خود و سر به هوا
ريده ام جاي طي كردن!

Nov 24, 2009

The Camp





نماي نزديك----->

<--- نماي دور

Nov 23, 2009

me


راننده با حالت مسخره ي تيكه واري دهنش را كج و كوله ميكند كه از خيابان ... تا اينجا دويصت تومان؟! من هم با همان شليّت صبحگاهي ام ميفرمايم كه بله و اضافه ميكنم كه مسير هر روزم است، از درِ سمت چپ پياده ميشوم كه خيلي از راننده ها نميگذارند پياده شوي و از روي بد جنسي در را يواش ول ميكنم كه كامل بسته نشود و توي دلم فكر ميكنم راننده چند تا فحش ميدهد تا دلش خنك شود... در هر حال مهم نيست چون حالا ديگر دارم فكر ميكنم كه من راستي دارم هر روز اين مسير را مي آيم! هر روز صبح ساعت هفت و نيم – هشت، من يك موجودِ مفلوكم كه خودش را توي خيابان ها مي‌كشاند و از اين تاكسي پرت مي‌شود توي يك ماشين ديگر؛ خودم را ميبينم وقتي مرتيكه ي توي بانكِ سرِ پيچ هر روز صبح وقتي دارد دهانش را تا ته باز مي‌كند تا لقمه ي نون و كره و مربا اش يا هر كوف ديگري را بچپاند تويش، از لاي چشمهاي نيمه بازش از زير نظر مي گذرانَدَم كه جه طور دارم موقع راه رافتن توي پياده رو مقنعه ي يه وري ام را صاف و صوف ميكنم يا بند كيفم را روي دوشم محكم.
در هر حال حالا كه نزديك هاي مقصدم حتي به اين ها هم ديگر فكر نميكنم، حواسم جمعِ كفش هاي چرك مُرده ام شده كه هر روز توي كوچه ي روده دراز مدرسه به نوشكان نگاه ميكنم و فكر ميكنم چرا وقت نكردم تميزشان كنم؛ پاي راستم را دو قدم در ميان كج و معوج ميكنم تا جير جير تو مخش بخوابد و سكوت كوچه را ميكشم توي مغزم.


Nov 22, 2009

accidence


يك بار كه داشتم ميرفتم گواهيِ موقتِ تحصيلاتِ دوره ي دبيرستانم رو بگيرم تصادف كردم، اين اولين و آخرين تصادف زندگيم بود و ...
طرف موتوري اي بود كه سرِ پيچ،‌ داشت در حالي كه ديد نداشت ميپيچيد و كوبيد به من كه داشتم در حالتِ آويزون و دست در جيب رد ميشدم، در يك ثانيه من وسط خيابون ولو بودم و اون با چهره ي نگران بالاي سرم
خوب، تصوير رو اينجا نگه ميداريم تا ببينيم تصور شما از ادامه ماجرا چيه؟‌
...
...
...
همگي اشتباه ميكنيد، من سريع بلند شدم و از طرف معذرت خواهي كردم و به دو فرار كردم

Nov 20, 2009

Tourism Tour


با عده اي هپليِ باحال در ميان برف ها قوطه ور شده و با بوي دودِ آتيش و كفش هاي كپك زده به منزل سرازير شديم

اوه اشتباه نكنيد، من حتي در اين وضعيت باحال كه هر گاگولي كاري جز ك-س خول بازي و غشيدن از خنده نميكند يك سوژه تو مخ هم داشتم! سوژه دختري بود كه هم سن و سال بوديم و موقع پلك زدن طور خاصي پلك ميزد، يك جور تيك دار و عصبي كه وقتي ميخواست چشمش رو باز كنه كمي طولاني تر از مواقع يك انسان عادي بود و مژه هاي ريمل دارش روي هم سنگيني ميكرد؛ ايشان موقعي مورد توجه قرار گرفت كه فنر لباس زيرش بيرون زد و من و دو دختر همگي با كمك هم وي را از شر اين موضوع رهانيديم و ايشان نزديك بود فنر مذكور را در كيف پسري كه تازه با وي آشنا شده بود بچپاند! ما همگي در حد اين موضوع خنديديم ولي ايشان خنده ي معمولي اشان هيستيريك شد و به تنگي نفس و كبودي رسيد و اينجانب طبق معمول در حال تصميم گيريِ تنفس دهان به دهان، آري يا نه گير كرده بودم كه خلاصه مشكل با مالش هاي بسيار و ... برطرف شد.
ايشان در زير ذره بينِ من به طرق هاي مختلف به دوست پسر غايبشان خيانت فرمودند و به صورت افراطي اي رقصيدند...
يك پسر بچه ي متولد شصدوشش هم زير نظر داشتم كه چه طور مثل من دخترك را ميپاييد، اينكه پسرك پاي همسر آينده اش را از تور ها و مهماني ها ببرد براي من غير منطقي نخواهد بود و من هيچ منظور اين چيزها را هيچ وقت نميفهمم
اين نوشته به دليل گيجيِ همينكِ من و بي هدف بودن قطع ميشود!


Nov 19, 2009

Intrusive

من اصولا جزو بي زبان ها و اسكول هاي مفرطي هستم كه وقتي كسي دماغش را تا بيخ در زندگي ام ميكند به جاي پاچه دريدگي و عدم پاسخگويي، شجره نامه ي درخواست شده رو براي طرفِ فضولِ مذكور رو ميكنم، اين موضوع البته در آژانس ها با مسير هاي طولاني، تاكسي هاي مزاحم، اتاق انتظار مطب و ... مكررا تكرار شده.
خلاصه كه ديروز سوار ماشينِ مرتيكه ي تاكسي داري شدم كه از پارسال تا الان سه بار به تورم خورده و هر بار آمارِ كلي اي در مسيرِ كوتاه را ازم گرفته، اين بار موقع پياده شدن هي ميپرسيد چه قدر چهره ام برايش آشناست و با چشم تا تاكسيِ بعدي تعقيبم ميكرد

Nov 16, 2009

Dr

دكتر فرمودند در سن بيست و پنج سالگي خيلي شكر خورده ام كه اين مريضي ها را دارم و با اردنگيِ محترمانه اي از مطب بيرونم انداخته و بقيه ي ماجرا را براي مادرم توضيح دادند.

Nov 15, 2009

Esmaili

براي ع:‌ من در برابر تو يك ورشكسته ام، وقتي وسط كلاس چهار زانو مينشينم و گوشهايم را خسته مي‌گيرم، يك سري موجودِ دم دارِ مليح دور سرم ميچرخند، برايم بيلاخ نشان ميدهند و هر و كر ميكنند. يكيشان مي‌آيد درِ گوشم و پچ پچ كنان ميفرمايد كه ريدي و همه چيز را چهار تايي ميبينم، بعد به خودم مسلط ميشوم و ميروم در جلدِ زنيكه سوليوان* كه گويا پوست كرگدن داشته، يا يك چيزي در همين مايه ها، دستم را ميكشم روي موهاي يكي درميان به هم چسبيده ات، ميگيرمت توي بغلم و تو ريز ريز نيشگونم ميگيري، حرف هايت را از توي مغزت ميريزي توي گوشم، ميگويي كه چه قدر همه چيز سخت است، چه طور هيچ كدام از بچه ها تو را نمي فهمند! اينكه چه قدر مي‌خواهي يكي دوستت داشته باشد،‌ وقتي به قسمت مادرت ميرسي اشكت از گوشه ي چشمت سر ميخورد روي لاله ي گوشم،‌ مور مورم ميشود و موهاي تنم سيخ سيخ ميشود، با دست هايم مي‌كشم روي پوست دستت كه يعني ميبينم وقتي تو اين همه با بقيه مهرباني، گورِ پدرشان، زندگي ميگذرد و از اين ك-س شعرها بعد هولت ميدهم، پرتت ميكنم توي همان بچه ها كه زير زيرَكي با مداد سوراخت ميكنند تا داد بزني و من بفرستمت پيش آقاي ناظم، بعد ولت ميكنم تا توي راهرو ها قل بخوري و بقيه معلم ها بگويند كه من چي ميكشم با تو، باهام هم دردي كنند و بگويند كه خيلي قوي ام كه توانسته ام تو را تحمل كنم، بعد همگي به تو چشم غرّه بروند،‌ يا بگويند بيا پيشم عمو، بيا ببينم چي كارها ميكني؟ تو هم مرد عنكبوتي و آن چميدانم نشان خورشيدي ات را برايشان رو كني كه ميبردت سال هاي ديگر، سال هايي كه آدم ها به چشم يك اوتيسم يا هر كوفتِ ديگري نگاهت نميكنند، اصلا همه همين طوري اند؛ مثل تو مهربان و سركش. هر كي هر كاري مي‌خواهد ميكند و هيچ عمو و خاله و ناظم و معلمي نيست كه اعصابت را خورد كند. بعد يادت مي افتد كه اين كتيبه ات را آوردي،‌ مي‌پري توي كلاس و در را مي‌كوبي، من يك دستم را ميزنم به كمرم و آن يكي را مي‌آورم بالا، به زمين خيره مي‌شوم و مثل يه گه بزرگ انگشت اشاره ام را ميگذارم روي شقيقه ام و ماساژ ميدهم كه يعني باز اين آمد، تو يك داد بزرگ و طولاني ميزني و دستت را ميبري توي كيفت، مكث ميكني تا همه نگاهت كنند و براي اطمينان يك دادِ بزرگ ديگر ميزني، كتيبه ات را از كيفت بيرون مي‌آوري و نشان خورشيدي را ميچسباني به گوشه اش، يك جوري كه انگار خيلي داري زور ميزني و آخر موفق ميشوي. اما ميبيني چه ميشود؟ تو توي همين دنياي گه مانده اي، يا شايد توي چند مولتي ميلينيومِ ثانيه مثل كي-پكس رفتي و برگشتي و ما نفهميديم. به هر حال كه اين طور وقت ها دوست دارم دستت را بگيرم، بچسبانمت به خودم و توي بغلت زار بزنم، برايت بگويم كه چه قدر حالم از اين دنياي گه به هم مي‌خورد،‌ التماس كنم كه مرا هم توي بغلت بگيري و ببري توي همان كتيبه ي كاغذيِ پاره پوره ات يا همچين جاهايي،‌ اما فقط لبخند ميزنم، يك لبخند اندازه ي تمام صورتم.
* Anne sullivan

Nov 14, 2009

How I remember u

براي MR: من تو را در حالت هاي جالب توجهي به ياد مي‌آورم،‌ مثل وقتي با هم كافي شاپ رو بوديم. دور سرمان را ابري از دود مثل اين مرتيكه ي توي تبليغ گرفته بود و با يك نوع مرض خاصِ مازوخيسمي قهوه‌ي ترك توي شكممان ميتپانديم تا فشارمان سقوط كند و تا خانه تلو تلو ميخورديم
‌يا وقتي گذاشتيم يك خلي بريند توي كاسه كوزه ي خلوتمان كه اكثرا تو با زر زرهايت نميگذاشتي در سكوت بگذرد و من اين زر زر ها را با ولعِ‌دوست داشتني و تمام نشدني اي گوش ميدادم. به ياد ميآورم كه چه طور توي آن شلم شورواي كافي شاپ كه موبايل آنتن نميداد باسنمو چسبوندم به بخاريِ جلوي در، آستينم را تا بند دوم انگشت بزرگم كشيدم پايين و گرفتم روي صورتم، به همون احمق دروغكي گفتم كه ما اونجا نيستيم و اون مثل مامورهاي اف بي آي طبق صداها موقعيت محلمون رو تشخيص داد و فرداش با سليته بازي پاي جفتمونو از خلوت هاي دو نفرمون بريد، يادم مي‌آيد كه چه طور من به خاطر تو همون سليطه رو به آرامش دعوت كردم وقتي تو جفتمان را پيچانده بودي، و همان سليطه چند روز پيش تمام اين ها و آن چيزهايي كه نوشتنشان سرم را به درد مي آورد را روي سر و كله ام شكاند و جاي زخم هايش هنوز مانده، هر چند با كرم پودر و اين خزعولات ميپوشانمشان ولي بد جوري ميسوزاندم!‌
تو را در حالت جالب توجه پسر تور كني ميشناسم كه چه طور با روش هاي احمقانه ولي جواب بده‌ي زنانه ات عمل ميكردي،‌وقتي من به صورت تعطيل صندلي ام را تاب ميدادم، تو پايت را طوري توي شكمت ميگرفتي تا ساق تراشيده‌ي خوش رنگت معلوم باشد و به سيگارت طوري پك ميزدي تا رژ صورتي ات رويش جا بيندازد. نگاه هاي زل و خيره ات هنوز تنم را مور مور ميكند كه چه طور ثابت مي ماند كه انگار صد سال بود داشتي به يك چيزي فكر ميكردي كه خيلي درام بود.
من تو را وقتي به ياد مي آورم كه مثل كف دستم شناخته بودمت و باز هم مثل يك مدد كار اجتماعيِ مغز پوشالي به حرف هاي تكراري ات گوش ميدادم تا توي مغز و دلت به گند نكشد و من حقِّ دوستي را ادا كرده باشم. يا وقتي نه هزار تومن پول داشتم و تو و دوستت را براي هات چاكلت مهمان كردم و جيبم خالي شد تا تو توي بي پولي از دوستت خجالت نكشي (اسمايليِ تهوع در درون). يا وقت هاي ديگري كه هر چه فكر ميكنم جز يك مغز پوشالي تصوير ديگري از خودم ندارم.
من تو را موقعي يادم هست كه پز چيزهاي احمقانه اي را بهم ميدادي كه زير و رويشان برايم روشن بود و براي اينكه حرف هايم توي دلت نماند و به گند نكشدت چيزي نميگفتم! البته من در مورد همه همين كار را ميكنم و ميگذارم تا اين حرف ها خودم را به گند بكشد. من يادم هست چه طور توي تيتر مينشستيم، من قهوه تلخ سفارش ميدادم تا زنِ ب كه حالا اسمش يادم نيست يواشكي و با خنده ي شيطونِ با مزه اش شكر اضافي را طرفم سُر دهد و من دلم قنج برود. يادم هست كه قرار گذاشتيم موقع بعدي آمدنمان هوا برفي باشد كه نه آنجا وفادار ماند و نه ما به هم! نه اينكه حرص خورده باشم يا احساس هاي گاگولي به مغزم فشار بياورد يا حتي اين خاطره ها را براي افسوس گذشته اينجا بنويسم نه. اينها را مينويسم تا ورق بزنم عمري كه چه طور گذشته و حالم را به هم ميزند .
تو را آن موقع هايي يادم هست كه به خاطر كش دار نشدن خيلي چيزها كه سر و تهش به تو و آن سليطه مربوط ميشد بي خيال توهين هاي آب نكشيده اي ميشدم كه حال هر بي غيرتي را دگرگون ميكرد،اين قسمت هايش را حالا هم بيرون نميكشم كه دردم را متورم تر نكند!
من خودم را در حالت هاي احمقانه ي زيادي به ياد مي آورم كه هر كدامشان مسخره تر از آن يكي توي مغزم جا انداخته و هر وقت صندوق مزخرفشان را باز ميكنم مثل كرم و سوسك و مار ماهي از دست و بالم بالا ميروند، ميداني؟ من احمقي هستم كه اينها را بسته نگه ميدارم و باز صندوق هاي تازه ي خوش بويي را همين طور به گند ميكشم و با پا هل ميدهم بغل همديگر.
اما در آخر، به اعتقاد من همه ي اين ها به چشم نمي آيد وقتي من تو را به خاطر نمي آورم، وقتي اس ام اس هاي لوس و مسخره ات كه هي دوست داري صميمانه به نظر برسند را به هيچ ورم حساب نميكنم، يا وقتي كونت ميسوزد و بد دهني ميكني، آنها را هم حساب نميكنم؛ من همه ي اين احمقيت ها را به حساب بي گانگيِ شخصيتي ام گذاشته ام و خود را به درهاي ديگر زندگي چسبانده ام.

Nov 13, 2009

Friday

من خيلي از خودم خوشم مي آيد وقتي هيچ كاري ندارم جز اينكه دور خودم بچرخم و فكرهايم را متمركز كنم، لم بدهم روي لپ تاپ تا يك چيزي بنويسم و بگذارم تا توي قالبِ وبلاگم نمود كند، اين همه حس هاي خوب موقع جمعه وقتي به ساعت سه، چهار ميرسد به فاك ميرود، قسمت هاي خوبش را هم بعضي چيزها به گند ميكشد مثل وقتي مامان مي رود و مي آيد و شيرين خانم مجبورم ميكند ما تحتم را جا به جا كنم تا اتاق به قول خودش هميشه منفجرم را جمع و جور كند... ولي من با قسمت خوبش ساعت ها سرگرمم، تمام ثانيه هاي بي كاريِ جمعه ام را ميبلعم، چشمهايم را ميكنم توي كتاب و مانيتور و چايي و كافي ميكس ميخورم و شكلات ميبلعم زيرا كه جمعه روز شكلات هم هست، شكلات هاي تلخ شصت هفتاد درصد به بالا كه روحم را پرواز ميدهد و نميگذارد به درد ستون فقراتم از فرط بد نشستن و لم دادن فكر كنم. مغزم را جلا ميدهد تا بتوانم توي همان ثانيه زندگي كنم،‌خاطراتِ بي خاصيت و نگراني فرداي نيامده را بريزم دور.

Nov 12, 2009

25 years old

بيست و پنج سالگي قبل از اينكه انسان مشغول بچه داري و زندگي بزرگانه باشد وقت خوبيست براي يائسگيِ فكري، معلق بودن
من حالا معلقم، هر روز در هر ثانيه يك حالي ميشوم

Nov 11, 2009

how civilized we are!


"بر اساس اخبار رسیده از زندان مرکزی سنندج فتاحیان در زمان اعدام اجازه‌ی کشیدن چارپایه از زیر پاهای‌اش را به ماموران نداده و خودش را رها کرده است."

ياد يه شعر شاملو افتادم كه هر چي زور ميزنم يادم نمياد
تهوع

توييت مربوطه

Nov 10, 2009

BRT

در بي آر تي كنار پنجره نشسته و لذتمند از آب و هوا فكرمان در جَو پراكنده است، ‌دختر از صندليِ روبه رو كه سمت ديگه ي اتوبوس هست خود را پرت ميكند اين طرف تا با بغل دستي من اين مكالمه را رد و بدل بفرمايد (منظور از پرت دقيقا خود پرت كردن است ،‌طوري كه روي من و بغل دستي ام پهن ميشود)
- چه قدر قيافتون آشناست
+ منم داشتم به همين فكر ميكردم قيافتون خيلي آشناست
- شايد توي يه مدرسه همديگه رو ديديم
+ آره شايد، متولد چه سالي هستي؟
- 66 ... جه طور؟

در همين حين صندلي پشت ما خالي ميشود و دختر به طور ناگهاني كلماتي را جويده و نامفهوم من باب اينكه تايييد ميكند چهره ي بغل دستي من برايش آشنا بوده سر هم ميكند و روي صندلي پخش ميشود

!!!

Nov 9, 2009

Friendship


تو يكي از مغازه هاي مترو وقتي آخر وقت دارم جنازه ي لهيده امو ميكشم خونه يه مغازه هست كه يه پسر كم سن و سال توش كار ميكنه كه خيلي مثبته، سوژه اينه كه اين هيچ وقت هيز نيست و امروزم داشت با يه بچه فال فروش صحبت ميكرد، كاراي ك-س خول منشانه اي ميكنه كه من هميشه ميكنم و احساس ميكنم يه هم صحبت جالبه، اما فكر ميكنم كه چي كه مثلا ما با هم همصحبت باشيم و آخر كجا رو ميگيريم؟! من مثلا هيچ وقت نتونستم حرفمو بزنم و هيچ وقت اتمام حجت نميكنم، هيچ موقع هيچ چيزي كه براي بقيه مهمه براي من مهم نيست و وقتي يه دعواي شديد ميكنم حتي وقتي ميخوام مثلا براي يكي بازگو كنم كلمات يادم نمياد،‌فرداش كه ديگه كلا يادم رفته! منظورم اينه كه امروز يكي از دوستام كه زيادي صميمي بوديم تو خيابون وليعصر در مرز گيس كشي باهام دعوا كرد و من الان بيشتر از عصبانيت و هر چيزي خوابم مياد! يه مقدار زيادي خسته ام و گوشم ميخواره!‌ دارم فكر ميكنم كه بايد چه حسي داشته باشم و دوست دارم با اون پسر موقع حرف زدن با دختر فال فروش هم صحبت بشم .

Nov 8, 2009

Flashes

يه موقه هايي پيش مياد كه آدم يه فلشايي تو زندگيش ميبينه كه انگار قبلا ديده،‌ اينا جديدا برا من خيلي زياد شده،‌ شاگردايي كه روز اول ديدمشون انگار قبلا هم شاگردم بودن و مسيرايي كه ميرم انگار آدماشو قبلا ديدم!‌ اين يعني دارم ميميرم؟

Nov 7, 2009

خزعولات برنامه هاي راديوي صبحگاهي

مامان يكي از شاگرداي پسرم هست كه خيلي مياد الكي باهام حرف ميزنه و هميشه هم موارد بي خود و چرت و پرتي براي گفتن داره و بچش يه گه بزرگه كه تو كلاس دائم در حال جفتك پراكني و جيغ منو در آوردنه
اينا رو گفتم كه بپرسم چي ميشه كه اين خانوم هميشه سيبيل داره و من چي كار كنم كه موقع گوش دادن به حرفاش به سيبيلش خيره نشم؟

با تشكر از برنامه خوب شما
شنونده پر و پا قرصتان هنگام اين تاكسي به اون تاكسي شدن در صبحگاه در وضعيت عجله و فول جيش

Nov 6, 2009

some how

... مادر بزرگ ف داشت تعريف مي كرد كه چه طور توي اين سفر مجبور شده بره و قلبشو عمل كنه چون سه تا از رگهاش بسته شده بوده و وقتي به اين قسمت رسيد كه به دكترش گفته بود نگران خودش نيست و به اون دو تا بچه لنگه دنيا فكر ميكنه اشك تو چشماش حلقه زد و گفت معذرت ميخواد كه منو ناراحت ميكنه و من لب و لوچه آويزونمو جمع كردم و متوجه شدم بايد قيافه ي متعجبمو به مغمومِ متاسف تبديل كنم ...

Nov 5, 2009

چگونه است كه تاريخ توانسته دهان ايران را به گا دهد

خانواده : هميشه عده اي هستند كه سپس و قبل از مراسم مهموني و عروسي زبان خود را در دهان تاب داده و تلاوت هاي مختلفي در مورد شامي كه كوفت نموده اند و لباسي كه فلاني پوشيده و حرفي كه بهماني زده بكنند و اين يك قصه قديميه تكراريه.

مدرسه: ننه هاي بي كاري پيدا ميشوند تا درست موقعي كه شما حسابي جون كنده ايد و دهنتان به شدت زير بار فشار كاري سرويس شده طي يك تماس چند دقيقه اي با مدير به كل زير آب شما را بزنند و همكارانِ مغز پنجي كه هيچ گونه احترامي براي خودشان قائل نباشند و دانش آموزاني كه در عوض جاسوسي مواخذه نميشوند، به پوست خيار هم كلاسي هاي خود را ميفروشند و هيچ گونه تربيت مطالعه شده اي ندارند؛ زير سيستم پوسيده ي آموزش و پرورشي بار مي آيند با معلماني كه داستانشان طولانيست...

جامعه : (از ويكتوريا تا اشك آور) همان طور كه تعداد افراد در اين گروه بالاتر رفته سطح تشنجات بالاتر ميرود و همه ناراضي و شاكي هستند و هر بار پاچه كسي گرفته ميشود، در اين بلوِشو عده اي به فكر وصله پينه زدن به سطح ناهنجاري هاي جامعه مي افتند و عده اي بشكاف به دست گرفته و اين ووصله پينه ها را به گند ميكشند،‌ مثلا حالا كه من دارم اين خزعولات را مينويسم جو ويكتوريا در خانه حكم فرماست چون فنراندا كتك خورده و ويكتوريا زير بار فشار هاي شوهر بيشعورش در حالت كاتيدن با جنريموي جگر است،‌ اين ويكتوريا مثلا يك نوع وصله پينه است كه يكي تصميم گرفته بسازتش تا بگه زن ها موجودات بد بختي هستند و يه كمي به ايشان بفرمايد تا به حقوق خودشان احترام بگذارند... (بشكاف هم كه همانا پارازيت ميبوده) در كانال ديگر مثلا وي او اي كه هم چنان فيلم هاي متعددي در مورد تشنجات جامعه در تاريخ هاي مختلف نشان ميدهد كه چه طور يك دختر از يك مامور كتك ميخورد يا اينكه چه طور بسيجي ها وحشيانه به مردم حمله ميكنند يا چه طور همديگه رو حول ميدن تا جا باز شه پرچم آمريكا رو آتيش بزنند!‌ در اين جامعه ي بلوِشو يك ا ن اي پيدا ميشود كه در يك برنامه تلويزيوني كه اون همه بيننده داشته به شيخ بگويد كه شما در بنياد شهيد زندان ساخته بوديد كه نشان دهد دارد دست ملا را رو ميكند و راي جمع كند تا همين شيخ ديروز در خر تو خريه هفت تير سيبلِ گاز اشك آور از سمت الاقي شود كه شايد به همين جمله ضد ملا شده بوده يا جو گير يا هر گه ديگه اي.
در هر صورت كه در همين جامعه هنوز مردمي هستند كه دوست دارند دهان ا ن را سرويس كنند و در جگرشان آتش است و دارند مثل خر از صبح جان ميكنند تا شب و وقتي براي مچ بند سبز و مشت كوبيدن به دهان بسيجي هاي گه مال ندارند هر چند دلشان پر ميكشيده تا نقشي ايفا كنند و به هر حال من در تمام اين زر زر ها يك نتيجه بي ربط ميگيرم كه از تفكرات شرّه زده از مغز خودم ميبوده و آن اين است كه اينجا ايران است و ما مردم فرهنگ سوراخي هستيم كه هنوز آن مثلث مزلو مان دچار اشكال است و به خود شناسي نرسيده ايم ، ما بايد تا براي خودمان احترام قائل باشيم تا بعد براي اطرافمان تصميم بگيريم، پس من شخصا شاشيدم به همه اين حقوق بشري كه در كشورهاي جهان سوم از دهان بي سواد هايي بيرون مي آيد كه اگر 2 ساعت شخصيتشان را با كمك يك روان شناس زير و رو كني، گهي ازش بالا ميزند كه خودشان هم تصورش را نميكردند!