Showing posts with label Nostalgic. Show all posts
Showing posts with label Nostalgic. Show all posts

Oct 27, 2015

nostalgic music

وقتی اینو میشنوم مهم نیست کجام، چند سالمه یا کی هستم
یه هو میشم یه دختر ده ساله عاشق که تو کرج، تو حیاط دایی اینا دارم بدو بدو میکنم دنبال توپ با بازیای بی معنی که همه ی خودمو تقدیمشون کردم

یه هو پرواز میکنم تو آسمون با موهای سیاه بافته شده و دامن چین دار که وقتی میچرخم یه دایره بزرگ دورمو میگیره 

Dec 11, 2009

Que Sera, Sera

يكي از دوستاي مامانم يه شوهر داشت كه وقتي ما بچه بوديم و تو مهمونيا پشت مامانمون قايم ميشديم و زير زيكي نگاش ميكرديم يه هو دندون مصنوعياشو يه جور مسخره اي بهمون نشون ميداد،‌ب عد يكي بايد ما رو جمع ميكرد كه هي سعي ميكرديم فك پايينمونو بديم جلو تا دندونامون مثل اون بيفته بيرون

Dec 9, 2009

Teaching

راهنمايي كه بوديم خانم دال معلم كم سن و سالِ اجتماعيمان بود، بيست و پنج ساله يا كمتر! يك بار ما شاگرد هاي لشِ سن بلوغي و خود بزرگ بين را برد مجلس، ما طبقه ي بالا نشسته بوديم و در و ديوار سر سبز مجلس را نظاره ميكرديم و گه گاه آت و آشغال هايمان را روي سر و كله ي نمايندگان ميريختيم تا بيرونمان كردند! نكته اينجا بود كه زاويه ديدِ من دائم دنبال دوربين هاي لنز درازي ميگشت كه كله ي صبح (توي تايم اردوي ما) اثري از آثارشان نبود و يا سعي داشتم تا لحظه ي خواب يك نماينده يا دست تو دماغ كردن آن يكي را نظاره كنم و وقتي هيچ ديدي از زواياي نزديك صندلي هاي آن پايين نداشتم، احساس كردم تمام اون قواي مجريه و مقننه و تلاوت هاي اضافيِ‌ درس اجتماعي براي سر كار گذاشتن ما شاگرد ها، توسط خانم دال بود و اين شد كه بعد از آن، ‌آنقدر ايشان را چزاندم تا يك روز به دفتر پناه برد و حسابي گريه كرد! حالا هر روز كه يكي از بچه ها من را ميچزاند، فرشته ي بال شكسته اي را ميبينم كه لبخند پليدي بر لب دارد و خانم دال در كنارش با دو بال كوچك چشمك ميزند

Dec 4, 2009

I feel ...


ميم دختر درازي بود كه توي دبيرستان و پيش دانشگاهيِ ما بسكتباليستِ مطرحي شده بود و وقتي من به اصرار معلم ورزشمان توي تيم تست دادم زير لگد ها و تنه هاي ميم از سمت خود استعفا داده و از بسكتبال متنفر گرديدم، ترجيح دادم تا خودم را به آب سپرده و در اين ورزش، تك و تنها به دور از له شدگي دنياي ريلكس تري داشته باشم. اما ميم پله هاي ترقي را بالاتر رفت و طبق روحیه خشنی که داشت فک کنم و یا یک سری زمینه قبلی که نمیفهمیدم چی بود لز هم شد، در گير و دار هاي عشقي اي كه اينجانب از دور و نزديك شاهدش بودم يك لقمه ي بزرگ به دندان گرفت كه همانا معلمِ زبانمان بود و ايشان حسابي در گلويش گير كردند؛ کمی بعد ما میشنیدیم که ميم به سمت قرص هاي مختلف روي آورده بود و هر روز متورم تر ميشد و البته مدرسه هم نمي آمد. يك روزِ كش دارِ پر از درس و تست، موقعِ زنگِ تفريح كه از كلاس بيرون ريختيم هيكل و صورت متورم غولي را ديديم كه وسطِ دفتر مشاور پايه مان ولو شده بود و مردمكِ سياهِ چشم هاي ريزش زير بار پف صورتش به زحمت اين طرف و آن طرف ميشد. دچار نوعي افسردگي شده بود كه چون مادرش سعي داشت همه چيز را نفي كند ما نفهميديم چه نوعي بود!‌ اما ميدانيم حالا يك دوست دختر كُلُفت مثل خودش دارد و با آخرين مدل هاي ماشين اين طرف و آن طرف كشيده ميشوند و افسردگي اش ديگر يادش نيست.
ما در كل يك گروهِ ده پانزده نفريِ آويزان بوديم كه اكثرمان ازدواج كردند و يكي دو تايمان خارج نشينند، مقادير اندكيمان هم مثل من زندگيِ نكبت و بي باري داريم كه هيچ تكليفي برايش معلوم نيست. در هر حال من از ديروز احساس همان غول را دارم، لب هايم متورم شده و روي تختم ولو ام،‌لپ تابم روي شكمم با هر نفس بالا و پايين ميرود و خزعول تايپ ميكنم.

Nov 22, 2009

accidence


يك بار كه داشتم ميرفتم گواهيِ موقتِ تحصيلاتِ دوره ي دبيرستانم رو بگيرم تصادف كردم، اين اولين و آخرين تصادف زندگيم بود و ...
طرف موتوري اي بود كه سرِ پيچ،‌ داشت در حالي كه ديد نداشت ميپيچيد و كوبيد به من كه داشتم در حالتِ آويزون و دست در جيب رد ميشدم، در يك ثانيه من وسط خيابون ولو بودم و اون با چهره ي نگران بالاي سرم
خوب، تصوير رو اينجا نگه ميداريم تا ببينيم تصور شما از ادامه ماجرا چيه؟‌
...
...
...
همگي اشتباه ميكنيد، من سريع بلند شدم و از طرف معذرت خواهي كردم و به دو فرار كردم

Nov 14, 2009

How I remember u

براي MR: من تو را در حالت هاي جالب توجهي به ياد مي‌آورم،‌ مثل وقتي با هم كافي شاپ رو بوديم. دور سرمان را ابري از دود مثل اين مرتيكه ي توي تبليغ گرفته بود و با يك نوع مرض خاصِ مازوخيسمي قهوه‌ي ترك توي شكممان ميتپانديم تا فشارمان سقوط كند و تا خانه تلو تلو ميخورديم
‌يا وقتي گذاشتيم يك خلي بريند توي كاسه كوزه ي خلوتمان كه اكثرا تو با زر زرهايت نميگذاشتي در سكوت بگذرد و من اين زر زر ها را با ولعِ‌دوست داشتني و تمام نشدني اي گوش ميدادم. به ياد ميآورم كه چه طور توي آن شلم شورواي كافي شاپ كه موبايل آنتن نميداد باسنمو چسبوندم به بخاريِ جلوي در، آستينم را تا بند دوم انگشت بزرگم كشيدم پايين و گرفتم روي صورتم، به همون احمق دروغكي گفتم كه ما اونجا نيستيم و اون مثل مامورهاي اف بي آي طبق صداها موقعيت محلمون رو تشخيص داد و فرداش با سليته بازي پاي جفتمونو از خلوت هاي دو نفرمون بريد، يادم مي‌آيد كه چه طور من به خاطر تو همون سليطه رو به آرامش دعوت كردم وقتي تو جفتمان را پيچانده بودي، و همان سليطه چند روز پيش تمام اين ها و آن چيزهايي كه نوشتنشان سرم را به درد مي آورد را روي سر و كله ام شكاند و جاي زخم هايش هنوز مانده، هر چند با كرم پودر و اين خزعولات ميپوشانمشان ولي بد جوري ميسوزاندم!‌
تو را در حالت جالب توجه پسر تور كني ميشناسم كه چه طور با روش هاي احمقانه ولي جواب بده‌ي زنانه ات عمل ميكردي،‌وقتي من به صورت تعطيل صندلي ام را تاب ميدادم، تو پايت را طوري توي شكمت ميگرفتي تا ساق تراشيده‌ي خوش رنگت معلوم باشد و به سيگارت طوري پك ميزدي تا رژ صورتي ات رويش جا بيندازد. نگاه هاي زل و خيره ات هنوز تنم را مور مور ميكند كه چه طور ثابت مي ماند كه انگار صد سال بود داشتي به يك چيزي فكر ميكردي كه خيلي درام بود.
من تو را وقتي به ياد مي آورم كه مثل كف دستم شناخته بودمت و باز هم مثل يك مدد كار اجتماعيِ مغز پوشالي به حرف هاي تكراري ات گوش ميدادم تا توي مغز و دلت به گند نكشد و من حقِّ دوستي را ادا كرده باشم. يا وقتي نه هزار تومن پول داشتم و تو و دوستت را براي هات چاكلت مهمان كردم و جيبم خالي شد تا تو توي بي پولي از دوستت خجالت نكشي (اسمايليِ تهوع در درون). يا وقت هاي ديگري كه هر چه فكر ميكنم جز يك مغز پوشالي تصوير ديگري از خودم ندارم.
من تو را موقعي يادم هست كه پز چيزهاي احمقانه اي را بهم ميدادي كه زير و رويشان برايم روشن بود و براي اينكه حرف هايم توي دلت نماند و به گند نكشدت چيزي نميگفتم! البته من در مورد همه همين كار را ميكنم و ميگذارم تا اين حرف ها خودم را به گند بكشد. من يادم هست چه طور توي تيتر مينشستيم، من قهوه تلخ سفارش ميدادم تا زنِ ب كه حالا اسمش يادم نيست يواشكي و با خنده ي شيطونِ با مزه اش شكر اضافي را طرفم سُر دهد و من دلم قنج برود. يادم هست كه قرار گذاشتيم موقع بعدي آمدنمان هوا برفي باشد كه نه آنجا وفادار ماند و نه ما به هم! نه اينكه حرص خورده باشم يا احساس هاي گاگولي به مغزم فشار بياورد يا حتي اين خاطره ها را براي افسوس گذشته اينجا بنويسم نه. اينها را مينويسم تا ورق بزنم عمري كه چه طور گذشته و حالم را به هم ميزند .
تو را آن موقع هايي يادم هست كه به خاطر كش دار نشدن خيلي چيزها كه سر و تهش به تو و آن سليطه مربوط ميشد بي خيال توهين هاي آب نكشيده اي ميشدم كه حال هر بي غيرتي را دگرگون ميكرد،اين قسمت هايش را حالا هم بيرون نميكشم كه دردم را متورم تر نكند!
من خودم را در حالت هاي احمقانه ي زيادي به ياد مي آورم كه هر كدامشان مسخره تر از آن يكي توي مغزم جا انداخته و هر وقت صندوق مزخرفشان را باز ميكنم مثل كرم و سوسك و مار ماهي از دست و بالم بالا ميروند، ميداني؟ من احمقي هستم كه اينها را بسته نگه ميدارم و باز صندوق هاي تازه ي خوش بويي را همين طور به گند ميكشم و با پا هل ميدهم بغل همديگر.
اما در آخر، به اعتقاد من همه ي اين ها به چشم نمي آيد وقتي من تو را به خاطر نمي آورم، وقتي اس ام اس هاي لوس و مسخره ات كه هي دوست داري صميمانه به نظر برسند را به هيچ ورم حساب نميكنم، يا وقتي كونت ميسوزد و بد دهني ميكني، آنها را هم حساب نميكنم؛ من همه ي اين احمقيت ها را به حساب بي گانگيِ شخصيتي ام گذاشته ام و خود را به درهاي ديگر زندگي چسبانده ام.

Sep 14, 2009

Guidance school

توی راهنمایی یه دوستی داشتم که فامیلیش پیمان بود و مامان باباش به دلیلی که یادم نمیاد مرده بودن، یه دوست دیگه هم داشتم که شرایطش همین طوری بود و کلا دوستای مشکل دار زیاد داشتم! خلاصه که پیمان عادت داشت ساعت گردِ صفحه سرمه ایشو که عقربه های طلایی مشکی داشت در طول صحبت های معلم طوری بذاره رو میز که جلو چشش باشه و دائم با یه چشش تخته و من و دور و بریا و معلم و میپایید و با اون چشش ساعتشو و وختی زنگ میخورد میدوئیدیم پنج، شیش تایی میرفتیم رو نیمکتی که توی یه سوراخی تو حیاط قایم کرده بودیم و مخصوص خودمون بود میشستیم و پتا آخر زنگ مقرّو از شر محاجمان حفظ میکردیم تا موقع صف بستن و در همین حین تلاوت های متعددی از خودمون ساتع میکردیم و موضوعی که خیلی بهش گیر میدادیم این بود که هی تعجب کنیم که چرا مدلمون با بچه های دیگه که میدوان و واسه لیله کشیدن و کش بازی جا میگیرن فرق داره؟! و دائم سعی داشتیم که خودمون رو تافته ی جدا بافته بدونیم و البته سخن پراکنی های بی معنی و کسخل منشانه ای که در مورد کتاب های بی در و پیگری که میخوندیم هم جزو برنامه بود که هنوز آثارشو توی حاشیه کتابهای قدیمیم دارم!

چیزی که حالا بهش فکر میکنم اینه که من هنوزم با دور و بری های خودم فرق دارم و مطمئنم اسکولیت از منه! حالا پیمان و یلی و لیلا و مرضی و اثی و سمانه رو نمیدونم چی کار میکنن؟ خلاصه که من دوستای رنگ وارنگ زیاد داشتم مثلا ش که بچه مایه بود و کلا باحال بازی و بچه پررو گیری رو از اول راهنمایی با اون شروع کرده بودم و با هم معمولا پز میومدیم که کی حال چه معلمیو بیشتر گرفته، سمی که هنوزم دور و ور هم میپلکیم با روناک دوست پسرای متعدد داشتن و من معمولا باهاشون در مواقع خلاف بازی با پسرا می پلکیدم و مرضی... عروسی کرده و همیشه سعی داشت منو به راه راست هدایت کنه... کلا امشب خیلی یاد دوران مدرسه افتادم وختی نصفِ تنمو ول داده بودم از پنجره رو اتوبان و باد موهامو سر میداد این ور اون ور، وختی دیروز رو مرور کردم که چه طور توی مدرسه ای که مصاجبه داشتم همه داشتن این ور اون ور میدوئیدن و سعی میکردن وسایل مدرسه رو آماده کنن تا چن روز دیگه بچه ها رو ول بدن توش...

Sep 10, 2009

RiRa

توی بازار میرداماد یه چند قدم که میپیچیدی تو راهروی سمت چپی میرسیدی به یه در چوبی با دیوارای سفید که مال یه جای نقلی بود، یه طرف یه کتابخونه و سی دی می دی و از این چیزا بود و یه طرف میز و دفتر دستک صاحاب اونجا، طبقه بالا ولی خودِ خودِ مکان بود واسه سیگار دود کردن و چایی دارچین ... یه جای کوچیک که چند تا دونه میز و صندلی داشت و تو فقط 45 دیقه وقت داشتی روشون جا خشک کنی و ما وقتی میرفتیم خدا خدا میکردیم که هیچکی نباشه که بتونیم بیشتر ولو باشیم توش، یه دفتر که موقع بیکاری میشد توش چرت نوشت و نوشته های بقیه رو خوند، یه سری کتاب توی کتابخونه ی گچی با دکور ساده ولی خوشگل، یه صاحب خوش مشرب و خودمونی... خلاصه که از بس خورد تو حالم بارِ آخری که رفتم و دیدم پلمب شده که الان چند ماهه حتی سر نزدم ببینم بازش کردن یا جاش چی گذاشتن؟! حالام هر وقت همچین عکسایی میبینم یا فارسی وان رو یاد فضای رنگی رنگی و گرم ری را میفتم که توش خاطره ی پر رنگ و قشنگی دارم..

Photo by dismorfic