اصولا یه روز که بعد از مدت ها من به فکر عمیقی در مورد سیاست فرو رفتم روزی بود که محمد رضا پیشنهاد مدیریت به صورت دیکتاتوری در اصل و دموکراسی در عمل را پیشنهاد داد و من به شدت موافقش بودم و این مربوط دهه گذشته است. حالا، از هجده خرداد به بعد، از همان روز که ندا مرد و من جلوی پنجره ام هر روز یک شمع روشن کردم تا حالا کاملا در افکار سیاسی قوطه ور بوده و بحث های سیاسیِ عمیق میکنم! و به این جمله ی حنا کوچولوی مخملباف فکر میکنم که سیاست با چه موش بازی ای وارد زندگی همه ما شد! تا حتی آن قدری که توی گورستان هم وقتی عزیزی را به خاک میسپاری و عزیزان دیگرت را از توی خاک و خول این طرف آن طرف میکشی، اشکت برای جنازه های ناشناسی سرازیر شود که بی کس با بادیگاردهای غول تشن به سینه ی سرد خاک سپرده میشوند.
Sep 23, 2009
any way
این همه مروری که من هر روز میکنم روی خودم، این همه که من توی شخصیت بقیه میخ میشم، یه جور حس خالی بودن برام باقی میذاره، یه جور حس که بهم میگه: تا الان هیچ گهی نبودم و هیچ گهیم نمیشم! نه اینکه بقیه ام گهین ها! فقط این که من این گهی که الان هستم نباید میبودم
می فهمید که؟
Sep 22, 2009
1
نما داخلی: تاکسی دختر جلو نشسته و خانم همسایه را که دارد پسرش را برای جشن شکوفه ها میبرد مدرسه را اتفاقی در تاکسی دیده است، راننده ابروهای به هم ریخته ای دارد که یک تارش بیشتر از بقیه رشد کرده و سعی در مداخله در مکالمه دختر و خانم همسایه دارد به طوری که خانم همسایه ساکت شده و دختر با راننده هم کلام میشود
دختر رو به بچه: مدرسه ها باز شد دیگه
بچه سر تکان مبدهد و نیشش به طور مفرطی باز است
خانم همسایه : تو کارت چی شد؟
دختر به طور مفصل شرح میدهد که چه طور در این چند هفته مصاحبه های متعددی را پشت سر گذاشت و به نتیجه ای نرسیده و خانم همسایه سعی دارد نظام مشکل دارِ آموزش و پرورش و مملکت را زیر سوال ببرد و در جمله های مختلفی اشاره به این موضوع دارد که حالا که این همه معلم بازنشسته و باز خرید شدند چرا نیرو نمیگیرند و راننده هم اصرار دارد هر بار اضافه کند که عده ی زیادی بازنشسته و بازخرید شده اند و این همه هم که مردند!
خانم همسایه کرایه را حساب میکند و پیاده میشود
راننده سوالات مختلفی در مورد شغل دختر میپرسد و ناگهان مکث کرده و میپرسد که آیا دختر با همین حجاب برای استخدام شدن می رود؟ (!!!) دختر شوک میشود و میپرسد که چه طور؟ راننده تشریح میکند که قصد دخالت نداشته و خودش مسئول حراست وزارت بهداشت است و شخصا دکترا ها و لیسانسه های متعددی را ناک اوت نموده فقط برای اینکه روزنامه خاصی میخوانده اند یا مارک کفش خاصی را میپوشیده اند (که دختر از این یکی اش سر در نیاورد) و افزود که دختر هنوز قد است و باید خود را بشکند تا در این نظام سیستم مند بتواند به جایی برسد و دختر فرمود که ترجیح میدهد بی کار بماند تا خود را بشکند و در را روی راننده کوبید
نما باز هم داخلی یک تاکسی دیگر: دختر باز هم جلو نشسته و سه نفر پشتی را در طول مسیر کلا نمیبیند، راننده ساکت و سیگاریِ تیری است و هم سفران در طول مسیر حتی سرفه هم نمی کنند.
نما خارجی لانگ شات – زوم این: کوچه ی روده درازی که منتهی به منطقه 3 میشود دختر مقادیر زیادی ورقِ مربوط به پرونده اش را زیر بغل و به دندان دارد و در حالی که لباسش به طرز اسلامی ای به تنش زار میزند به این در و آن در و طاق مدرسه های مختلف کوبیده میشود
نما خارجی زوم اوت لانگ شاتی که به یک افق غمگین ختم میشود (محتویات دختر به صورت آویزان و لخ لخ کنان)
نما داخلی خانه ی دختر: دختر گوشی تلفن را بین گوش و شانه گذاشته و با دوستش تماس میگیرد تا برنامه ای برای روحیه تکانی بریزد و با دستهایش مشغول ناخنک زدن به محتویات مختلف درون یخچال به عنوان ناهار است...
نما خارجی دختر تیپ رنگین کمونیِ سرخوشانه ای زده و نیشش به سختی باز نگه داشته شده است.
نما داخلی اتوبوس: دختر با دوستش است و میپرسد که نقشه چیست و دوست تقاضا دارد تا به یک جا برای نشستن بروند و در راه پیشنهاد سیگار خریدن میدهد. دختر متعجب است چون دوست هیچ گاه با سیگار موافق نبوده است.
نما داخلی کافی شاپ سپید سیاه: دوست اطلاع میدهد که مادری فوت شده
...
...
...
Sep 21, 2009
Sep 20, 2009
...
بعد عرقِ دستاشو مالید رو رونِ پاشو با شلوارش پاک کرد، انگشتاشو چپوند زیر زانوشو و جمعشون کرد تو هم که گرمای تنشو تو خودش نگه داره و با دهنش یه ابر بزرگِ گرم درست کرد و کلمه هایی که می گفت ابرشو ناپدید و پر رنگ تر میکرد
- اینکه حس میکنم حالا از همه جلوترم و هی به بقیه نگا میکنم که چه طور سگ دو میزنن دنبالم یه حس خوبی بهم میده
+ ...
Sep 19, 2009
...
- اما هنر نوین همه اش همین طور سرکش است.
- این ناله یک نظام مختصر است
- شاید این طور باشد ولی من به عنوان یک هنرمند قدیمی می گویم که یک بحران هنری هم هست، بحران هنرمندی که چون نمی تواند مضمونی پیدا کند به دنبال شکل جدیدی می گردد
- چرا نمی تواند مضمونی پیدا کند؟
- چون به سراغ هر موضوعی که می رود میبیند که از فرط تکرار مبتذل شده
- اما هنرمند از خودش مایه می گذارد و دست کم در این حد کارش جدید است
...
گدا
نجیب محفوظ
بنده متورم میشوم وقتی میخوانم که چه طور یه نویسنده میتونه افکارشو این قدر راحت مونولوگ وار به خورد خواننده بده
Sep 18, 2009
به کدامین خدا پناه خواهید برد
Sep 17, 2009
guess what?! LOL
مطمئنم نکته اصلی رو گرفتید
Sep 16, 2009
God Is Dead
مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد میزد:
«بشر ملعون است. اوّل پسرش را به صلیب کشیدند. حالا خودش را کشتند.
باستان شناس پیری گفت: «بی خدا نمیتوان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد.
گناهکار شرمنده ای در خفا تلخ میگریست: «از من ناراضی رفت.
عارف سالخورده ای از درون میلرزید: «دوستی با قدرت مطلق آرامش بخش بود.
ستم دیده ای به جنون افتاده بود. فریاد میزد: «ستمکاران! آسوده باشید!
شاعری گفت: «تا خدا بود، همه غمها رنگ سبزی داشت.
حکیمی گفت: «جهان با مرگ خدا، بی عدل خواهد شد.
پوچ گرایی از فرصت استفاده کرد: «اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، من بعد که خواهد بود!
کشیش ترس خورده، باد عبایش را انداخت. فریاد زد: «ایمان خود را گم نکنید. خداوند جانشین دارد. پسر دارد. مسیح را فراموش نکنید. او در آسمان هاست. او شما را فراموش نمیکند.
مرد برهمایی رفته بود تا با کمونیست ها در سوگ بنشیند. همان جا گفت: «در مرگ خدا هیچ کس مانند کمونیست ها نگریست. چون فرزندان ناخلف هستند که فقط پس از مرگ پدر قدرش را میدانند. آن که به دنبال زیبایی و عدل مطلق است، بی عشق به خدا نیست.
تاریخ نویسی گفت: «خداکشی رسم دیرینه بشر است. خدایان یونان، روم، هند، همه به دست بشر کشته شده اند.
دانشمندی پاسخ داد: «امّا بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته. باید خدای نویی بسازیم.
صدای فریادها بلند شد: «بشر خودش خدای خودش بشود.
پیری گفت: «برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید.
فیلسوفی گفت: «این قتل، پایان کار قاتل است. بشر قصاص میبیند.
درویشی فریاد زد: «به هوش باشید. صنعت و دنیای جدید است، ثروت و پول است که خدا را کشت. ما را هم میکشد. فقط به هوش باشید!
عالم غربی گفت: «حالا که خدا مرد، چه کسی ما را پس از مرگ زنده میکند؟
مردی که ماه های آخر حیات را میگذراند، از تمنای کهن بشر گفت: «حالا که خدا نیست، باید خودمان بهشت را پیدا کنیم. باید هرچه زودتر بهشت را بیابیم تا جاودان بمانیم.
جوانی شوق زده گفت: «چیزی را که حضرت آدم از کف داد، شاید ما دوباره به کف آوریم.
دیگری گفت: «خواستن توانستن است.
این بار نوبت عاقل مردی بود: «از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد، لابد از همان جا هم میشود به بهشت رفت. باید همه جا را گشت.
پا به پا دور جهان و به دورترین نقطه یک جنگل بکر رفتند. خبر یافتند پسرک هفت ساله ای هست که به همه چیز معرفت دارد، و هزاره هاست همان طور هفت ساله مانده. با خود گفتند: «لابد از درخت ممنوعه خورده است.
بارقه ای از امید به دلشان افتاد. دیگر آن خبر وحشتناک را وحشتناک نمیدانستند. سنگ نوشته های مقدس را که از آغاز خلقت خبر میداد، دوباره تفسیر کردند که وقتی حوا دندانی به سیب ممنوعه زد و بعد آدم دندانی دیگر زد، لابد بقیه میوه بهشتی در دستشان بود که به عقوبت، هبوط کردند. پشت دست میگزیدند که چطور متوجه حقیقتی به این روشنی نشده بودند و میگفتند: «شاید این پسر بعدها در زمین از همین سیب خوده است.
بعضی دیگر تأکید کردند: «با دو باری که سیب را به دندان کردند که سیب تمام نمیشود. آن هم سیب بهشتی که لابد بزرگ است. پس بقیه داشت.
آنان که سخت گیرتر بودند گفتند: «احتمالاً تخم آن میوۀ بهشتی به زمین شده و بار داده و پسرک از همین بار خورده است.
از ته دل امیدوار یکدیگر را بشارت میدادند: «ممکن است درخت بهشتی یا تخم آن هنوز باقی باشد.
اکنون خداوند را شماتت میکردند که تا زنده بود، چشمهایشان را به حقایقی از این دست بسته بود. مظلومیتی در خود حس کردند. مطمئن بودند رازهای تازه ای را خواهند گشود. امیدهایشان دور از دست رس نبود. عهد بستند با هم مهربان باشند. آنان که نازک دل تر بودند به گریه افتادند.
در جنگل سبز باستانی، جماعت وار و یگانه پیش رفتند. امّا به دل منفرد بودند، هرکس بهشت و حیات جاودان را نصیبه خود میخواست. چنین، در پی پیرمرد هفت ساله و درخت بهشتی تا به جایی رفتند که نام هیچ یک از درختهایش را نمیدانستند. ساقه هایشان سبز بود و در مه غلیظ کمرنگ میزد. جلوتر که رفتند دیگر جایی را نمیدیدند. یک سفیدی مه رنگ مطلق بود و درختهای خاکستری اطراف بیشتر لمث میشدند تا گوشهایشان نجواهایی شنید که سرد بود. لرزیدند. معلوم نبود از پیرمرد هفت ساله یا از دیگری است.
با شنیدن نام «نیچه گوش هایشان تیزتر شد. امّا چون بقیه کلام را شنیدند چنان بی تاب شدند که خواستند به فرار برگردند و در مه گم شدند.
فقط یکی ماند تا به آدمیان بگوید.
صدای حزن انگیز و نرمی بود که سرد بود و بوی کاجهای پیر میداد. میگفت: «نیچه پیامبر کفر گوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد. میخواستیم دوستان و دشمنان خود را بشناسیم... شناختیم... شناختیم
Sep 15, 2009
Lyrics

Hey you rotting in an alcoholic empty shell
Banging on the walls of your intoxicated mind
Do you ever wonder why you were left alone
As your heart grew colder and finally tourned to stone
Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Don't you ever dream of escaping...
Pathetic oblivion
Forgotten hopes buried in your soul's lonely grave
Pathetic oblivion
Remember how you were before you locked your heart away
Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Don't you ever dream of escaping...
Sep 14, 2009
Guidance school
توی راهنمایی یه دوستی داشتم که فامیلیش پیمان بود و مامان باباش به دلیلی که یادم نمیاد مرده بودن، یه دوست دیگه هم داشتم که شرایطش همین طوری بود و کلا دوستای مشکل دار زیاد داشتم! خلاصه که پیمان عادت داشت ساعت گردِ صفحه سرمه ایشو که عقربه های طلایی مشکی داشت در طول صحبت های معلم طوری بذاره رو میز که جلو چشش باشه و دائم با یه چشش تخته و من و دور و بریا و معلم و میپایید و با اون چشش ساعتشو و وختی زنگ میخورد میدوئیدیم پنج، شیش تایی میرفتیم رو نیمکتی که توی یه سوراخی تو حیاط قایم کرده بودیم و مخصوص خودمون بود میشستیم و پتا آخر زنگ مقرّو از شر محاجمان حفظ میکردیم تا موقع صف بستن و در همین حین تلاوت های متعددی از خودمون ساتع میکردیم و موضوعی که خیلی بهش گیر میدادیم این بود که هی تعجب کنیم که چرا مدلمون با بچه های دیگه که میدوان و واسه لیله کشیدن و کش بازی جا میگیرن فرق داره؟! و دائم سعی داشتیم که خودمون رو تافته ی جدا بافته بدونیم و البته سخن پراکنی های بی معنی و کسخل منشانه ای که در مورد کتاب های بی در و پیگری که میخوندیم هم جزو برنامه بود که هنوز آثارشو توی حاشیه کتابهای قدیمیم دارم!
چیزی که حالا بهش فکر میکنم اینه که من هنوزم با دور و بری های خودم فرق دارم و مطمئنم اسکولیت از منه! حالا پیمان و یلی و لیلا و مرضی و اثی و سمانه رو نمیدونم چی کار میکنن؟ خلاصه که من دوستای رنگ وارنگ زیاد داشتم مثلا ش که بچه مایه بود و کلا باحال بازی و بچه پررو گیری رو از اول راهنمایی با اون شروع کرده بودم و با هم معمولا پز میومدیم که کی حال چه معلمیو بیشتر گرفته، سمی که هنوزم دور و ور هم میپلکیم با روناک دوست پسرای متعدد داشتن و من معمولا باهاشون در مواقع خلاف بازی با پسرا می پلکیدم و مرضی... عروسی کرده و همیشه سعی داشت منو به راه راست هدایت کنه... کلا امشب خیلی یاد دوران مدرسه افتادم وختی نصفِ تنمو ول داده بودم از پنجره رو اتوبان و باد موهامو سر میداد این ور اون ور، وختی دیروز رو مرور کردم که چه طور توی مدرسه ای که مصاجبه داشتم همه داشتن این ور اون ور میدوئیدن و سعی میکردن وسایل مدرسه رو آماده کنن تا چن روز دیگه بچه ها رو ول بدن توش...
Sep 13, 2009
Sep 12, 2009
Sep 11, 2009
Sep 10, 2009
RiRa

توی بازار میرداماد یه چند قدم که میپیچیدی تو راهروی سمت چپی میرسیدی به یه در چوبی با دیوارای سفید که مال یه جای نقلی بود، یه طرف یه کتابخونه و سی دی می دی و از این چیزا بود و یه طرف میز و دفتر دستک صاحاب اونجا، طبقه بالا ولی خودِ خودِ مکان بود واسه سیگار دود کردن و چایی دارچین ... یه جای کوچیک که چند تا دونه میز و صندلی داشت و تو فقط 45 دیقه وقت داشتی روشون جا خشک کنی و ما وقتی میرفتیم خدا خدا میکردیم که هیچکی نباشه که بتونیم بیشتر ولو باشیم توش، یه دفتر که موقع بیکاری میشد توش چرت نوشت و نوشته های بقیه رو خوند، یه سری کتاب توی کتابخونه ی گچی با دکور ساده ولی خوشگل، یه صاحب خوش مشرب و خودمونی... خلاصه که از بس خورد تو حالم بارِ آخری که رفتم و دیدم پلمب شده که الان چند ماهه حتی سر نزدم ببینم بازش کردن یا جاش چی گذاشتن؟! حالام هر وقت همچین عکسایی میبینم یا فارسی وان رو یاد فضای رنگی رنگی و گرم ری را میفتم که توش خاطره ی پر رنگ و قشنگی دارم..
Photo by dismorfic
Sep 8, 2009
Story
"ناشناس دست هایش را که از روی شقیقه ها برداشت به سطح میز تحریر خیره شد. میز انباشته از دستِ کم بیست، سی نامه و پنج،شش بسته پستیِ باز نشده بودکه همه به نشانی او فرستاده شده بود. دیوار تکیه داشت. کتاب نوشته گوبلز بود با عنوان دوران شکوهمند. کتاب از آن دختر سی و هشت ساله و مجرد خانواده بود که تا چند هفته پیش توی این خانه زندگی می کردند. دختر مقامی پایین در حزب نازی داشت اما آن اندازه اهمیت داشت که مطابق مقررات ارتش نامش در فهرست دستگیر شوندگان بیاید. ناشناس خودش او را دستگیر کرده بود که کتاب زن را باز می کرد و دستخط کوتاه ِ صفحه اول را می خواند. واژه ها با مرکب ، به زیبان آلمانی، با حروف ریز و به خطی بود که نومیدانه سعی شده بود صادقانه باشد عبارت بود از: "خداوندا زندگی جهنم است" چیزی از این جمله دستگیر آدم نمیشد این جمله بر سفیدی کاغذ و نیز در آن آرامش کسالت بار اتاق جکم اتهامی بی چون و چرا و حتی همیشگی را داشت. ناشناس چندین دقیقه به صفحه کاغذ خیره شد و سعی کرد با همه دشواری هایی که داشت تحت تاثیر قرار نگیرد. سپس با علاقه ای که هفته ها میشد کاری را انجام نداده بود ته مدادی را برداشت و زیر دستخط به انگلیسی نوشت :پدران و مادران، وقتی فکر میکنم جهنم چیست؟ به این نتیجه میرسم که جهنم رنج موجودی است که توانِ دوست داشتن ندارد" می خواست زیر نوشته نام داستایفسکی را بنویسد اما وقتی دید که کلمه هایی که نوشته همه ناخواناست از ترس سراپایش لرزید، این بود که کتاب را بست
"تقدیم به ازمه با عشق و نکبت
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
Sep 7, 2009
Job
وضعیت تخمی تخیلیِ آموزش و پرورش هر چه بیشتر در حال متلاشی شدن میباشد و اینجانب به شدت یک شغل با کلاس را پذیرا میباشم و در پرانتز تقاضامندم پیر پاتالای عزیز این شغل نیم بندِ معلمی با ماهی 100 تومان را برای ما بگذارند و دست های چروکیده اشان را به میل بافتنی هاشان بسپارند تا بلکه ما بتوانیم از پس قسط و بد بختیمان در بیاییم! امرار معاش توی سرمان بخورد...
Sep 6, 2009
I'm home!
لیدییز اند جنتلمنزز به دلیل هرچه باریک تر بودن راهرو های هواپیماهای ایران ایر از پذیرفتن افراد با عرض و طول بالا معذوریم!" اینو باید رو سر در هواپیما بنویسن تا کون و کپل افراد با عرض بالا تو چش و چار مردم نره لاقل! ضمنا من در پایان سفر،حسابی با دعا و فوت های جنتلمنِ سن بالایی که پیشم بود ایمن شده و به سلامت فرود آمدم
Sep 5, 2009
Lets have fun
ميك آپ و مهموني آخر شب و رانندگي با سرعت بالا و دور دور و كورس و شراب 9 ساله و خود خفه كني با دود، همش واسه يه هفته! بعد همه چي دوباره تكراريه! آدم بايد يه چيزايي رو دست نيافتني بذاره تا توهم خوشيايي كه تستشون نكرده يه جورايي نگهش داره؛ اوهوم


