من ميگفتم و كسي حرفم رو نميفهميد، زده بودم زير گريه و بقيه فكر ميكردن به خاطر اون موضوع بيخوده گريه ميكنم، بعد من گريم شديد تر ميشد. دوست داشتم ياد گرفته بودم اگه كسي گفت بالا چشت ابروهه دريده بازي درآرم و حسابشو برسم
يه وقتايي تو زندگي هست كه يه قسمتي از آدم جدا ميشه مث اون موقع تو روشنگر، كلاس خاليِ پيش نماز خونه مث اون روز جلو مترو مصلي مث اون شب جلو سينما زندگي مث پري شب تو خونه آدم ميشينه وسط يه مشت گه دوست داره گم شه