دلم تنگ شده واسه روزایی که سگ چرخ میزدیم و به هر چیز چرندی هر و کر میزدیم! اون آدما مردن، شاید منم شدم یه کس خولی که همیشه ازش فرار میکردم!
Jan 30, 2011
Jan 29, 2011
PUFFFFF
حالا که دوست دارم یکی دستمو بگیره بیاد بشونتم و یه طور سوالیه خیلی غلیظ ازم بپرسه که " هی ... داری با زندگیت چیکارمیکنی؟ " همه دارن سر یه جشن که یه روز میخواد وقتمو بگیره میزنن تو سر هم و من رو له میکنن زیر دست و پاشون! از همون عاقل عاقله تا همونی که هیچ وقت نمیشه روش حساب کرد!
Jan 28, 2011
Execute
تو صفحه اول کیهان که عکس صحنه های شورش مردم رو دیدم دوست داشتم گریه کنم، برکناری دیکتاتوری همه جا خوبه و نشانه ظهور امام زمانه ولی توایران!!
شنیدم صبح رادیو فردا میگفت 7 نفر تو اهواز، 3 نفر ارومیه و... اعدام شدن. نمیدونم اینا میفهمن اعدام 7 نفر یعنی پایان تلخ برای داستان زندگی 7 تا انسان؟ یا فله ای کارمیکنن!؟
Anyway wished I had a power to delete yesterday from the history of my life
Jan 21, 2011
Jan 10, 2011
جرم این است
میدونید وقتی میشنوم فلانی مرد، هواپیمای فلان جا سقوط کرد، علیرضا پهلوی خودشو کشت، مامان بابای شاگردم طلاق گرفتن و اون دیگه نمیاد، مامان اون یکی شاگردمو شوهرش زد، ... چقد دوست دارم نباشم؟ میفهمید چه قد سخته آدما بمونن و اینا رو ببینن؟ جریمه ی چیو میدیم؟
"مرا گر خود نبود اين بند،
شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاک سرد پست..."
Jan 4, 2011
Dreams Again!
تمام مکالمات روزمره ام حول حوش عروسی میگذره ٰ از وقتی چشمو باز میکنم ، هر کی رو میبینم، همکار، دوست ، آشنا
ولی وقتی میخوابم
میرم تو یه دنیای تخیلی که شدیدا تحت تاثیر سریالای Flash Forward, Hero, V میباشد! یا دارم تو هوا شیلنگ تخته میندازم یا میمیرم از خواب میپرم!
Jan 2, 2011
Dreams!
دیشب تو اتوبوس بی ار تی بودم که به یه گروه از این بسیجیا که حماسه سازی کرده بودن و راهپیمایی میکردن بیلاخ دادم، چشام زوم شد رو یکیشون که پسر هفده، هیجده ساله ای بود و قیافش مث این شهیدایی بود که تو تلوزیون نشون میدن؛ بعد یه پراید وایستاد پشتشون و یه اکیپ ریختن پایین به رقصیدن و من تشویق میکردمشون، در همون حالت جو گیری راه افتادم سمت پایین خیابون که یه دکه ی حاوی سرباز توش بود، سرک کشیدم ببینم پره یا خالی که لوله ی یه تفنگ که تک تیر اندازا تو فیلما میگیرن دستشون اومد بیرون از پنجرش
یارو چهار پنج تا تیر شلیک کرد به اون پرایدی ها و من که خشکم زده بود لوله ی تفنگ رو دیدم که چرخید سمتم، حس کردم وقتی ششم سوراخ شد و به جای هوا از توش خون اومد تو گلوم، یه طرفِ شال سیاهه که سرم بود رو هوا تاب میخورد و خودم داشتم حرکت آهسته از جلو می افتادم رو زمین؛ همه ی اینا حرکت آهسته و خیلی واقعی و جالب بود ولی هما بغلم رو دور معمولی داشت میگفت: آخی! الهی بمیرم درد داره؟