Showing posts with label KCUF. Show all posts
Showing posts with label KCUF. Show all posts

Jul 20, 2015

چی جوری میشه که این جوری میشه؟

مامانم هیچ وقت باعث آروم شدنم نبوده
هر وقت استرسی بودم و مث فیلما رفتم سر حرفو باهاش باز کنم و خودش بفهمه چی به چیه و یه جوری دلمو آروم کنه که نفهمم از کجا وارد شد و چی به چی شد که این جوری دلم ساکت شده و همه حس بدم رفته ... همه چی بر عکس شده.
یه جوری از یه جایی یه موضوعی پیدا میکنه که حالمو بدتر میکنه!

نمیشه هم هیچ جا اینو بگم میشه؟ ولی وقتی با خودمم نگم یادم میره چی شد که این جوری شد

Sep 30, 2014

شنونده!

میگم اسمش چیه؟ ... یه اسمی میگه که دوست دارم یادم نمونه
میگه انگار پونزده سالش شده بوده؛ شعر میگه؛ تو نقاشیاش کارای خارق العاده ی هنریِ خاص پسند میکنه. عین دیوونه ها یه هو میره تو فکر؛ میخنده؛ ساکت میشه. نمیدونم... انگار پونزده سالش شده! من چی کار میکنم؟
من همش دارم فکر میکنم؛ دارم 10 سالِ قبل رو میارم جلو چشم؛ زُل میزنم بهش سکوت میکنم و فکرم میچرخه تو دقیقه به دیقه ی ده سال پیش. فکر میکنم اگه ده سال پیش فقط یه صحنه از امروز رو میدیدم باور میکردم؟ روابط رو تشخیص میدادم؟ این توله سگی که داره دورش میچرخه رو میشناختم؟ اصا اگه به آدمای اون موقع میگفتم باور میکردن؟
من دارم 15 سال پیش رو یه جوری ورق میزنم که انگار دیروزه. یه گهیم که دارم الانم رو میبینم؛ همون روابط؛ همون نگاه؛ همون سکوت. من همین بودم فقط دیگه فقط گوش میدم. دیگه لیلا ندارم! لیلا یکی بود؛ یه تجربه ی روزی نیم ساعته که به حرفام گوش میاد. میذاشت مغزم رو براش باز کنم و حالا دیگه حتی دوست ندارم یادم بیاد.
من همون بهاره ی 15 سال پیشم . ده سال قبل تر هم همین بودم. آدما رو مث قارچ میچسبونم تو قسمت حلزونیِ گوشم و پرورششون میدم.
میگم میخوای چی کارش کنی؟ میگه دکترم گفت این؛ گفت اون؛ خودم میگم یعنی این جوری؛ اون جوری. میم میگه من خوبم! تو هوایی شدی... من چی؟ من خوبم؟‌ من کی خودم رو دیدم؟ من حالا دارم خودم رو تو صفر صفحه مختصات زندگیم میچرخونم از همه زاویه ها. میخوام بفهمم ولی الانم همین جوری دارم نگاه میکنم! دارم گوش میدم... یه گوشِ پُر از قارچ!
یبس بودن از خودمه البته!
از ایناییم که وقتی از درد پریود دارم جر میخورمم پایه ی پیاده روی میشم؛ بعد دردمم یادم میره! مغزم جسمم رو رام میکنه! یه همچین گهیم!
دوست دارم بیشتر تنها بمونم تا آدما مرامایی که واسشون پیاده کردم رو برام جبران کنن.

Sep 28, 2014

آه ای شاملو

من فکر میکنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ
احساس میکنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم میجوشد از یقین
احساس میکنم در هر کنار گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان میرویند از زمین

این حس و حال قشنگ من واسه سال ۸۸ و روزای سینوسیش بود
دیگه از بک توییترم برش داشتم چون واقعا اون حس و حال و خیلی ساله ندارم!

Sep 13, 2014

self conf.

شما یا اعتماد به نفس کاری رو دارید یا ندارید!
شما یا توسط دیگران به کاری که توش ریدید تشویق میشید یا همون اول بهتون میگن ریدید!
من تا اونجایی که به یه سری آهنگا گوش میدم آدمای دور و بر اینا همگی تو کاری که اینا داشتن میریدن مورد تشویق قرارشون دادن و اینها هم بد رقم اعتماد به نفس داشتن!
مثلا من وقتی زبان درس میدادم اعتماد به نفس نداشتم! هر چی هم که دور و بریام تشویقم کردن ادامه ندادم؛ ولی "پ" اعتماد به نفس داشته! از موقعی که هنوز به سامیت ها هم نرسیده بوده میرفته پریمری درس میداده! دور و وریاشم اتفاقا خیلی بهش میگفتن ریدی ولی اون ادامه داد! حالام نمیدونم چی کار میکنه ولی اون موقع که میتاخت!
حالا هم این استاد من هی میگه برو جلو من میگم میشه ، برو تو میتونی و .... و تشویق ولی من چپیدم روی صندلی جلوی کامپیوترم و تی وی و پای میز کار...

یعنی شما باید توی نسلی بوده باشید که تز خانواده ها بزرگ کردن بچه ها با بدبختی نبوده باشه! {رجوع شود به : صحبت های من و مری – پری روز – داخلی آشپزخونه و اسموک تایم!}

Aug 9, 2014

وضعیت من به شدت ان بار شده!

وضعیت من به شدت ان بار شده!

زیر فشاهای روانی ای که خودم برای خودم دست و پا میکنم دارم خودم رو له میکنم! ... یه پلی لیست درست کردم در حدِّ مازوخیسمِ شدید! دارم مغزم رو باهاش به گا میدم ، پاچه ی مردم رو میگیرم و تا یه ساعت بعد تو ذهنم با موضوع ور میرم! از همه ی جوانب میچرخونمش واسه خودم توصیف میکنم که اگه این میشد چه طوری بود و من چی کار میکردم ... یه جاهایی هم که همه چیز آرومه با یه کلمه ی بی ربط یاد یه جریانی میفتم که باید موضوعش تو مغزم دوباره کالبد شکافی شه! تا دیروز اول صبحِ جمعه با صدای جیغِ بریده بریده ی یک زنیکه و داد و بیداد یه مرتیکه ای توی کوچه پریدم پشت در بالکن ، وقتی فهمیدم مردم همگی جمع شده بودن و زجه موره ی اینا رو واسه مردن یه یارویی که بعد از رو حجلش فهمیدم یه جوون فلک زده بوده نیگا میکردن لشمو کشیدم تو و زیر چایی رو روشن کردم... یه بغض انی تو گلوم پر شد که تا آخر شب توی مهمونی و پیش داییِ مامان و حرف زمین شمال و ویلا و نقشه و کوفت با خودم کشوندمش تا شب که موقع خواب وقتی قرار بود موضوعات تموم شده باشن و مغزم خاموش شه یه هو ترکید! نمیدونستم واسه جوونه گریه میکنم ؟ ماتم وضعیت خودم و زندگیم رو گرفتم یا دلم واسه غزه و زنای بدبختی که داعش داره میگادشون داره چنگ میزنه؟! موضوعا تو مغزم رژه میرفتن و واستاده بودم همشون رو مث بقچه های پاره پوره نیگا میکردم! صبح به قول مامانبزرگ مامانم داشتن تو دلم رخت میشستن... دل و روده هام میپیچیه تو هم و با اینک دیشب همه ی عر و عورام رو کردم بازم یه غمِ پس از اشک دارم! ولی خوبیش اینه که مغزم خاموش شده! حوصله ی عکس العمل ندارم و فقط دارم ماکتِ آت و آشغالایی که قراره تو پروژه بذارم رو میسازم.

Jul 7, 2014

از هر چه بگذریم


من اصولا سعی کردم شنونده باشم؛ هر چی دیدم و هر چی شنیدم و بذارم کنار هم و یه نسخه براش بپیچم و الان به این نتیجه رسیدم که خیلی کار تخیلی ایه! باعث میشه چیزایی که به مزاجم خوش نیست رو ایگنور کنم و همین موضوعا چند وقت یه بار ریجکت شن تو صورتم؛ میخوام رو آدمای دور و برم بالا بیارم و هرکی هر نطقی میکنه و هر زری میزنه واسم غیز جذابه که هیچ میخوام همونجا بزنم تو صورتش. همه روابطای کثیف و آدمای خودخواه جلو چشم پر رنگ میشن!‌ حرفاشون تو صورتم کش میاد؛ نفسم میگیره و دوس دارم دورم رو خالی کنم. یه وقتایی وسط شلوغیِ دور و برم شروع میکنم به کنکاش مغزم... میفتم به کتاب خوندن و شخم زدن کلمه ی دور و بریام و دنیال یه دنیای جدید میگردم که توش نفس بکشم، معمولا همون وسط مسطا یادم میره و محو چیزای کس شعری میشم.

چند روز پیش توی یه مهمونی که چند وقت یه باردعوت میشیم و  هر دفعه با  مری کش مکشِ تو مخی داریم که بریم یانه و هربارخر میشیم میگیم این دفعم بریم... شسته بودم بقیه رو نگاه میکردم که یه هو همه چی pause  شد! یه هو همه چی رو هوا معلق موند و من وسطشون راه میرفتم مث این فیلم شر و وریا... فهمیدم نمیخواستم اونجا باشم ولی نمیدونستمم کجا میخوام برم! یه هو هم خودم رو دیدم که دارم یه کارایی میکنم که ده سال پیشم میکردم! یعنی میخوام بدونم حسی گه تر از اینم هست یا نه؟ 

Jun 5, 2013

Detail

تو کل روز 
دائم دارم چیزایی رو میبینم که قبلا دیده بودم
 مثل یه پازل با آدمایی که کله هاشون محو بوده و یه جایی تو مغزم نشسته بودن و حالا دائم دارن واضح میشن
 تیکه های پازل داره کامل میشه
 و این مزخرفه
 بعد از اینکه اتفاق میفته حسی که دارم مثل رفوزه ایه که مجبور شده یه بار دیگه دوره زندگیش رو بگذرونه و برای اینکه بهش لطف کنن سعی کردن خاطراتش رو پاک کنن!
و تو شب
 جای یه نفر دیگه زندگی میکنم به طور کامل!
هر شب یه نفر جدید با اتفاقای جدید روزمرِگیِ جدید
 یه شب میبینم وایستادم و نگاه میکنم که چه طور دنیا داره تموم میشه و با پاشیده شدن آب و آتیش توی صورتم بیدار میشم
 یه شب دارم با یه خانواده ی داغون توی یه دیکتاتورشیپِ شدید با آدمای حراستی دعوا میکنم (شدید یعنی خ ا م ن ه ا ی پیشش جوجه ای بیش نیست)
 یه شب دارم با دختر همسایمون از تو پنجره حرف میزنم
یــــه زنــــدگـــیِ کــــامل!!!! ... جای آدمای مختلف!
 و وقتی بیدار میشم همه ی جزئیات لعنتی یادمه! خدای من!


Jun 21, 2011

از هم پاچیدگی


بعضی وقتا آدم دوست داره الکی دپ باشه
یه موضوع رو پیچیده کنه و نصفه شب با موهای جولی پولی سیگار روشن کنه و به خودش بپیچه

Feb 6, 2011

Ev.Night



هر شب تا صبح
هی فکرا تو سرم چرخ میزنن، میرقصن
دستام سنگین میشن، از تنم کنده میشن، میرن فرو توی زمین
خودم میمونم که نا ندارم پا شم

Jan 30, 2011

F.cked



دلم تنگ شده واسه روزایی که سگ چرخ میزدیم و به هر چیز چرندی هر و کر میزدیم! اون آدما مردن، شاید منم شدم یه کس خولی که همیشه ازش فرار میکردم!

Jan 29, 2011

PUFFFFF



حالا که دوست دارم یکی دستمو بگیره بیاد بشونتم و یه طور سوالیه خیلی غلیظ ازم بپرسه که " هی ... داری با زندگیت چیکارمیکنی؟ " همه دارن سر یه جشن که یه روز میخواد وقتمو بگیره میزنن تو سر هم و من رو له میکنن زیر دست و پاشون! از همون عاقل عاقله تا همونی که هیچ وقت نمیشه روش حساب کرد!

Jan 28, 2011

Execute



تو صفحه اول کیهان که عکس صحنه های شورش مردم رو دیدم دوست داشتم گریه کنم، برکناری دیکتاتوری همه جا خوبه و نشانه ظهور امام زمانه ولی توایران!!
شنیدم صبح رادیو فردا میگفت 7 نفر تو اهواز، 3 نفر ارومیه و... اعدام شدن. نمیدونم اینا میفهمن اعدام 7 نفر یعنی پایان تلخ برای داستان زندگی 7 تا انسان؟ یا فله ای کارمیکنن!؟

Anyway wished I had a power to delete yesterday from the history of my life

Oct 18, 2010

چمن آب بده گان


چمن آب بده هم نشدیم
جناب وزیر
ما داشتیم ریشه ی این تخم سگای شیش ساله مملکتتان را آبیاری میکردیم که آمدید در تلوزیون ملیتان ریدید بِهِمان

پی نوشت:
داستان ما توی این وبلاگ تکراریست که یک گاگولی بودیم گاو مانند که به دلیل سرنوشت یا هر کوفتی که نمیدانیم چه بود، که چه بد بود، در مسیر معلمی قدم گذاشتیم
آری ما!
بعد از 7 سال معلم ورزش و کامپیوتر بودن فهمیدیم که این ها برای فاطی که ما بودیم تنبون نمیشده و باید معلم یک چیزی بشیم که برایمان بیمه رد کنند تا همه بدانند ما در آن جا مشغول به کاریم! این بود که ، ... به رشته ی خودمان دبیری زبان انگلیسی رفتیم؟! خیر، مربی پیش دبستانی شدیم!
پارسال ما را به همراه چمن آب بده ها (سرایدار و جارو کن و ... ) یک جا بیمه نمودند، مدیر سیصد تومان به خانوم بیمه کننده که با آموزش و پرورش قرارداد بسته بود میداد و ایشان با کم کردن حق بیمه و حق خودشان (!!!!!!!!!!!) صد و چهل و هفت هزار توان به اینجانبان میدادند!
حالا امسال آقای وزیر فرمودند این کارشان غیر قانونی بوده و چمن آب بده ها استخدام شدند و ما چون غیر قانونی بودیم هنوز تکلیفمان روشن نیست

پی نوشت دو:
این ها را نوشتم برای آن هایی که گه گیجه شده اند و نمیگیرفتند تلاوت های این مرتیکه چی به چی بوده!



Sep 6, 2010

Shit



يه وقتايي تو زندگي هست كه يه قسمتي از آدم جدا ميشه
مث اون موقع تو روشنگر، كلاس خاليِ پيش نماز خونه
مث اون روز جلو مترو مصلي
مث اون شب جلو سينما زندگي
مث پري شب تو خونه
آدم ميشينه وسط يه مشت گه
دوست داره گم شه

Aug 21, 2010

FU

اين حس مزخرف امروز رو خيلي وقت بود نداشتم
آموزش پرورش ايز نات ماي تايپ
باشد كه ماي تايپ پيدا شود
بياييد بشاشيم به اين مملكت

Jul 25, 2010

The end of... the begining? or what?!



ناشناس چشم هايش را باز كرد و در تاريكي پاهايش را به جلو سُر داد، از بين خرت و پرت هاي كاغذ مانند جسم خيسي را لمس كرد. گرم و خيس همچون بدن تازه مرده اي كه عذادارش را در ميان خون و نكبت در بر گرفته باشد.

its my birthday
and my blog’s opening date
and I had no prosses in my life during these years
26
Just count the numbers

Jul 15, 2010

Rule



و شما دوست نداريد با قوانين آشنا شويد
اما ميشويد

Jun 25, 2010

...



شما گاهي عقب ميكشيد.
موزيك گوش ميدهيد و سيگار ميكشيد و نگاه ميكنيد.


Feb 24, 2010

anyway


من كلّهمِ ويرِ نويسندگي در وبلاگم رو كه جمع كنم چيزي جز نوشتن فحش با كلمات ديگه پيدا نميكنم!

Jan 10, 2010

what the f


امروز شهادت امام سجاده انگار و مدرسه مراسم داره، بچه های آمادگی رو هم بردن قاطی برنامشون و خانم مداح میدونید با چی شروع کرده؟ خوب بچه ها فکر کنید الان امام زمان روبه روتون نشسته و این دعا رو بخونید (دعای عهد) . حالا داره دعای عاشورا میخونه !
باید شاشید به این وضعیت