Dec 4, 2012

Eng Ghost


بعضی وقت ها حس اهمیت به دیگران درونم میمیره
یه حسی مثل یه کالبد توی یه روح سرد انگلیسی! وقتی به خودم میام دوست دارم برگردم و خودمو بچپونم تو همین حس، یه جایی همون گوشه هاش چمباتمه بزنم و بمونم 

Dec 2, 2012

Ideal!


وقتی شما در ایده آل ترین شرایط زندگیتان مجبور باشید علی رغم تمایلاتتان و به خاطر نظر دیگران تصمیمی بگیرید، این یعنی دیگه در شرایط ایده آل نیستید! این یعنی دیگران پرفکتی که شما برای خوذتان ساخته بودید را ریده مال کردند! به همین سادگی!

Oct 11, 2012

Dreams


تا حالاچندین بار توی خواب با اتوبوسای مختلف تو جاده های خارج از شهر گم شدم، جاده هایی که متروک و برهوت نیست، یه عالمه ایستگاه داره که مردم هی توش سوار و پیاده میشن و من دائم دارم نگاه میکنم که در و دیوارا و خشت و گلای دور و بر ایستگاه رو میشناسم که پیاده بشم یا نه
دیشب بالاخره پیاده شدم ، یه جا که بعد از پیاده شدن فهمیده بودم مقصدم نیست و داشتم آمار یه آزانس رو از یه پلیس میپرسیدم و تو فکرمم بود اگه پیدا نشد باید به تاکسی تلفنی زنگ بزنم و هم زمن یه گوشه ی دیگه ی ذهنم درگیر این بود چقدر پول تو کیفمه و کافیه یا نه؟ اما چیزی که الان خیلی یادمه اینه که پلیس به نظرم جذاب بود، لباس سفید و شلوار تیره با نوارایی که کنارش دوخته شده بود و یه کلاه که خیلی خوب رو سرش نشسته بود. دائم موقع حرف زدن لبخند میزد و پوستش رو آفتاب سوزونده بود.
تمام امروز رو تا جایی که بتونم به همین حس خوبم فکر میکنم .

16/5/91
دوران بیکاری
خونه

Apr 19, 2012

here


اینجا

من
با یک زندگی ، پشت سرم
با آدم هایی که آمدند و رفتند
تنم پر از جای پاهایی سبز و قرمز است