...

Teaching

On: Dec 9, 2009

راهنمايي كه بوديم خانم دال معلم كم سن و سالِ اجتماعيمان بود، بيست و پنج ساله يا كمتر! يك بار ما شاگرد هاي لشِ سن بلوغي و خود بزرگ بين را برد مجلس، ما طبقه ي بالا نشسته بوديم و در و ديوار سر سبز مجلس را نظاره ميكرديم و گه گاه آت و آشغال هايمان را روي سر و كله ي نمايندگان ميريختيم تا بيرونمان كردند! نكته اينجا بود كه زاويه ديدِ من دائم دنبال دوربين هاي لنز درازي ميگشت كه كله ي صبح (توي تايم اردوي ما) اثري از آثارشان نبود و يا سعي داشتم تا لحظه ي خواب يك نماينده يا دست تو دماغ كردن آن يكي را نظاره كنم و وقتي هيچ ديدي از زواياي نزديك صندلي هاي آن پايين نداشتم، احساس كردم تمام اون قواي مجريه و مقننه و تلاوت هاي اضافيِ‌ درس اجتماعي براي سر كار گذاشتن ما شاگرد ها، توسط خانم دال بود و اين شد كه بعد از آن، ‌آنقدر ايشان را چزاندم تا يك روز به دفتر پناه برد و حسابي گريه كرد! حالا هر روز كه يكي از بچه ها من را ميچزاند، فرشته ي بال شكسته اي را ميبينم كه لبخند پليدي بر لب دارد و خانم دال در كنارش با دو بال كوچك چشمك ميزند

EghteshashGAR

On: Dec 8, 2009


- من: از صبح هزار جور داستان ساختم كه اگه گرفتنم تعريف كنم، كيفم خالي از هر گونه نشانه ي سبز است و موبايلِ دوربين ندار برداشتم و از سر كار چپيدم تو ايستگاه بي آر تي چهار راه وليعصر، از پشت شيشه ي ايستگاه چشمو انداختم قاطي سربازا و گاردياي تو پياده رو، دنبال آدما ميگشتم كه بدوام وسطشون و هيجان تو گلومو خالي كنم
...
فضا داخلي اتوبوس
- شخصيت دختر با پوست برنز كرده (وسط سرما) با دوستش كه تيپ لاتي داره در حال صحبت تلفني با مامانش ميفرمايند كه توي انقلاب هستن و اغتشاشه (!) مادرشان كه معلوم نيست كدام لنگه ي هپروت زندگي ميكنند ميرفرمايند كه اين چيزها را نميفهمند و خواستار رسيدن هر چه سريعتر دختر به منزل هستن (!)
- شخصيتِ پسر سن بالايي كه متمايل روي دو دختر است و به زن كناري ميفرمايد كه همه ي اينها مسخره بازيِ يك مشت بچه سوسول است كه وسط خيابان سيگار ميكشند كه بگويند با كلاسند و لقب دانشجو را يدك مي‌كشند
- شخصيت زن با موهاي زرد و صورتي كه در گوش راننده ضرهاي ممتد و تو مخي ميزند تا ايشان را مجبور به سريعتر راندن كند
- دخترك يك باتوم توي كمرش خورده و چشم هايش متور از گاز است،‌ دارد با موبايل دنبال دوستش ميگردد و من را كه دارم لنگِ پسر احمق را گاز ميگيرم و حسابي قاطي كرده ام ميكشد كنار

Think about

On: Dec 5, 2009


يكي از مشكلات بزرگ من سيستم فعاليت مغزمه، وقتي رو كار خاصي تمركز دارم و به موضوعي فكر ميكنم آن فكر آنقدر به فكر هاي ديگر متصل ميشود تا به قسمت هاي تاريك تر خاطراتم برسد و ابر افكارم از قسمت سفيد چراغ رنگي اش به قسمت هاي سياه و رعد و برقي ميرسد و آنقدر پيش ميرود تا با صداي يك رعدِ بلند بيدار شوم و خودم را به روال عاديِ كاري كه انجام ميدادم برسانم.
اين مشكل در نوشته هاي اينجا هم نمود كرده و خيلي وقت ها از يك چيز بي ربط به يك چيز بي ربط تر ميرسم.

در مورد عيد قربان

خودتون رو تصور كنيد كه ميخوايد عيد قربان رو براي يه سري بچه شيش ساله توضيح بديد:

يه مردي بود به اسم ابراهيم كه خدا خيلي دوستش داشت، يه روز به ابراهيم گفت براي اينكه به من ثابت بشه تو بنده ي خوبي هستي ميخوام امتحانت كنم و از اون خواست بچه ي خودش اسماعيل رو قرباني كنه
بچه رو تصور كنيد كه در اين لحظه براش اين سوال پيش مياد: قرباني يعني چي؟
- يعني آدم براي رفع بلا و اتفاقاي بد گوسفند بكشه
بچه: چرا خدا گفت بچشو بكشه؟‌
(در اينجا به سوالات اهميت داده نميشه و ادامه ي داستان گفته ميشه) : بعد ابراهيم خيلي گريه كرد چون بچشو خيلي دوست داشت،‌اما تصميم گرفت به حرف خدا گوش بده، رفت توي بيابون و چاقو رو گذاشت رو گردن اسماعيل، اما چاقو نميبريد، چاقو رو زد به يه سنگ و سنگ هزار تيكه شد ، اما گردن اون نبريد، تا اينكه خدا يه گوسفند رو از بهشت فرستاد و گفت اي ابراهيم،‌من نميخوام تو بچتو از بين ببري بيا و اين گوسفند رو بكش

اين داستان مثل اره در كون من بود كه از يك طرف بايد عيد قربان به بچه ها توضيح داده ميشد و از يه طرف يه نگاه به مضمون بكش بكش و قرباني و ... باعث شد كه من اره رو از كونم بيرون بكشم و ترجيح بدم كلا بي خيال فهماندن مفهوم عيد قربان به بچه ها بشم
همين جا اعلام ميدارم هر گهي ميخواد به خاطر اين كار منو سرزنش كنه بياد بكنه

I feel ...

On: Dec 4, 2009


ميم دختر درازي بود كه توي دبيرستان و پيش دانشگاهيِ ما بسكتباليستِ مطرحي شده بود و وقتي من به اصرار معلم ورزشمان توي تيم تست دادم زير لگد ها و تنه هاي ميم از سمت خود استعفا داده و از بسكتبال متنفر گرديدم، ترجيح دادم تا خودم را به آب سپرده و در اين ورزش، تك و تنها به دور از له شدگي دنياي ريلكس تري داشته باشم. اما ميم پله هاي ترقي را بالاتر رفت و طبق مدِ اين ورزش و زمينه هاي قبلي اش لز هم شد، در گير و دار هاي عشقي اي كه اينجانب از دور و نزديك شاهدش بودم يك لقمه ي بزرگ به دندان گرفت كه همانا معلمِ زبانمان بود و ايشان حسابي در گلويش گير كردند؛ ميم به سمت قرص هاي مختلف روي آورده بود و هر روز متورم تر ميشد و البته مدرسه هم نمي آمد. يك روزِ كش دارِ پر از درس و تست، موقعِ زنگِ تفريح كه از كلاس بيرون ريختيم هيكل و صورت متورم غولي را ديديم كه وسطِ دفتر مشاور پايه مان ولو شده بود و مردمكِ سياهِ چشم هاي ريزش زير بار پف صورتش به زحمت اين طرف و آن طرف ميشد. دچار نوعي افسردگي شده بود كه چون مادرش سعي داشت همه چيز را نفي كند ما نفهميديم چه نوعي بود!‌ اما ميدانيم حالا يك دوست دختر كُلُفت مثل خودش دارد و با آخرين مدل هاي ماشين اين طرف و آن طرف كشيده ميشوند و افسردگي اش ديگر يادش نيست.
ما در كل يك گروهِ ده پانزده نفريِ آويزان بوديم كه اكثرمان ازدواج كردند و يكي دو تايمان خارج نشينند، مقادير اندكيمان هم مثل من زندگيِ نكبت و بي باري داريم كه هيچ تكليفي برايش معلوم نيست. در هر حال من از ديروز احساس همان غول را دارم، لب هايم متورم شده و روي تختم ولو ام،‌لپ تابم روي شكمم با هر نفس بالا و پايين ميرود و خزعول تايپ ميكنم.

How I remember u no2


براي ك: من داشتم با تو يك جورهايِ جهشي اي، چند سالي از زندگي ام را جلو ميزدم، يك جور شوك ناگهاني آن روزها آن قدر براي من خوب بود كه به اين منجلاب بكشاندم، آن دنياي رنگين كمانيِ پر نور بشود اين سياهيِ بي انتها كه تمامي ندارد گويا! من يك دو ماهي را توي ابرها بودم وقتي قبض تلفن به فلك سر مي زد و فكر مي كردم چه قدر خوب است كه آدم عاشق باشد، ميداني؟ شايد هم درست بود، طبق نظريه ي ترشح هرمون هاي مغزي، من دچار كسخوليت خاصي در آن چند ماه بودم كه به همان شدت هم فروكش كرد.
تو يك 9 سال و نيمي بزرگتر بودي و وقتي سايت هاي انگيليسي اي كه من جر ميخوردم تا كشف كنم را سه سوته برايم پيدا ميكردي من ته دلم قنج ميخورد، به خودم مي گفتم من ديگر به انگليسي احتياجي ندارم، توي كامپيوتر كه فكر ميكردم مهندس هاي مايكروسافت را توي جيب هايت ميگذاري و تو هم باروزرهاي رنگ و وارنگ را كه ميشد توي هر سي دي يوتيليتي اي پيدا كرد با پز برايم معرفي ميكردي و من ذوق تر ميكردم!‌ تو را ميچسباندم به خودم و فكر ميكردم چه قدر خوب است آدم يك آدم قوي تر را به رخ خودش بكشد!
حتي وقتي موقع راه رفتن يك هو داد ميزدي فكر ميكردم چه داد عاشقانه اي! وقتي از داد زدنت معذرت ميخواستي فكر ميكردم چه مردِ متواضعي! شده بودم مثل اين كارتن ها وقتي دنبال بوي غذاي خوشمزه پر ميكشيدند!
فقط اين را نمي فهمم تو آن كلاه برداري صد هزار تومني را با همه ي دختر هاي كس خلي كه گولت را ميخوردند ميكردي يا فقط من بودم؟ فقط من بودم كه خواهرت را آوردي تا برايش ثابت كني نسل دختر هاي ساده ي صورت رنگي هنوز برداشته نشده؟ و اون با چشم هاي ريزِ گرد شده اش زل ميزد به من و دماغِ گنده ي متورمش كه خيلي شبيه مال تو بود باد ميكرد، بعد حتما پيش خودش فكر ميكرد اين آخرين دختر ساده ي صورت رنگي اي بود كه مي ديده، يا شايد به من به چشم يك قرباني ديگر نگاه ميكرد و وقتي ميرفتيد خونه اون صد هزار تومن رو ميگذاشت توي گاو صندوق روي صد هزار تومن هاي ديگه و با هم خنده هاي شيطاني مي كرديد؟ در هر حال من بعد از تو خيلي وقت ميشد كه آن طور محكم و با اراده توي خيابان راه نميرفتم، تا آنكه خيلي چشمم توي جامعه گشاد شد و چيزهاي زشت را نگاه تر كردم!

همه ي اينا به خاطر اين يادم آمد،‌ كتاب مزخرفي كه من را يك قدم بيشتر به سمت تو كشاند
وگرنه تو را در سطل زباله ي منفورِ تك نفره اي انداخته ام كه حتي به بقيه ي آت و آشغال هاي مغزم هم نزديك نباشي.


---- ---- -- - - - - -

On: Dec 3, 2009


ما انسان ها روز به روز با تمام ادا و اطوارهايمان ثابت تر ميكنيم كه تمام تلاشمان براي يافتن شريك زندگي تعارف بزرگي بيش نيست! ما عروسكي ميخواهيم تا روحش را بمكيم و با سليقه ي خودمان رنگ و لعابش دهيم


how is it going?


امروز يه رفتار غير عادي ازم سر زد كه خيلي دارم بهش فك ميكنم! حتي همون موقع كه ماهيچه هام داشتن از مغزم دستور ميگرفتن، يك ور ديگه ي مغزم داشت فكر ميكرد كه اين كار رو بكنم يا نه! و من قاطيِ تمام خر تو خريه حملات آكسون هاي مغزم به اين طرف و آن طرف ماهيچه هايم را حركت دادم و ميم را زير مشت و لگد وسط خيابان كوبيدم! من بسيار محلوم* بودم و آقاي تاكسي داوطلب شد در ازاء مبلغ قابل توجهي، دود غرقان ما را به منزل برساند...
حالا دهانم خشك شده و بوي كپك دود ميدهم

*مورد حمله ي يك جور شوك عصبي قرار گرفتن، شوكِ عصبي اي كه ريشه در شوك هاي عصبيِ متوالي داشته... اين واژه با الهام گرفتن از كار باحالِ آقاي مكس از چند روز پيش در زندگي من رخ داده و نشان ميدهد كه من خيلي جو گير و سطحي هم هستم!


Mary and Max

On: Nov 30, 2009

مري اند مكس كارتنيست كه بايد به مدت يك ساعت و سي و دو دقيقه تمام ديالوگ هايش را بلعيد، به حمام رفت، پرتقال پوست گرفت و نشست تا بوي پرتقال پوست كنده قاطي بخار آب بشود و حسابي توي تو در توي دماغت جا خوش كند، بعد بايد رفت و مثل روسپي ها يا زن باز هاي اصيل جلوي پوستر تمامِ نخبه گانِ نويسندگي و كارگردانانِ بزرگ، لباس پوشيد

پ.ن: جديدا فهميدم كسايي وبلاگمو ميخونن كه نه كامنت دوني اينجا بازه تا تاونا توش نظر بنويسن نه خودشون اگه ميتونستن عمرا چيزي مينوشتن، چون بعد همگي تو رودواسي هم نه ديگه مينوشتيم نه ميخونديم!

پ.پ.ن: كارتن ديالوگ ندارد منظور متن بود

to be special or not

On: Nov 26, 2009


آقاي بانكي يه فرم طول و دراز ميدن كه واسه سيبا پر كنم و اثر انگشت بزنم، بعدِ يه عالمه امضا و نوشتن ميفرماين برم ته صف! يك نيم ساعتي ميكشد تا از ته به سر ميرسم و ايشان اضافه مينمايند كه بروم تا هفته ي بعد برگردم كه كارت و كوفت اش آماده شود... حالا دارم توي پياده رويي راه ميروم كه پر از مغازه دار است، ‌مغازه دار هايي كه ساعتِ مگس پرانيِ كارشان است و هي بفرما ميزنند، دست رد به سينه ي آقاي كيف فروش نميزنم و كيفي كه چند وقت توي گلويم گير كرده را بي چونه ميخرم، مانتويِ‌ ست و كفشِ هم رنگ و شلوار جين و بليز زير مانتو را هم تا تهِ خيابان به سبدِ خريدم اضافه ميكنم
توي لابي واستادم و بوي آش رشته‌ي يكي از اين همسايه ها توي دماغم ميپيچد
خودمو ميكشم جلوي آسانسور كه داره ميره بالا، خدا خدا ميكنم تا رو يه طبقه واسته و بالاتر نره كه ميخوره به سنگ، بعدِ چند ديقه ميرسه و يه گله آدم ازش ميريزن بيرون
حالا جلوي آينه يه دختر سفيد و طوسي ام كه حسابي براي نو نوار شدن از خودش مايه گذاشته و حتي فكر رنگ و طرحِ لاكشم كرده!
من هيچ وقت اين طور نبودم!‌ عكس هاي دانشگاه سال 82 را كه ميبينم يك سري دختريم كه قاطيِ پسر هاي تك و توكِ كلاس قوطه وريم و من چند تا جوش دارم كه هيچ سعي در پوشاندنشان نكردم! مقنعه ي مدرسه اي سرم كردم و ابروهايم تيغ خورده نيست! موقعِ break توي راهرو ها ليز ميخورم و موقعِ‌ پايين آمدن از پله ها از روي نرده ها پايين مي آيم و شرط بندي ميكنم!‌ توي سرويس با بچه ها جوادي ميرقصم و بطريِ آب را از روي زمين شوت ميكنم تا توي سرِ يك خري بخورد و بخنديم!
روي عكس هاي 85ام كه تمركز ميكنم هيچ چيزِ خاصي يادم نمي آيد، يك دختر كه مقنعه اش يك وري شده و موهايش ريخته توي صورتش و حسابي خواب است، تمام دانشگاه آن سال و سالِ بعدش همين طور كسل و بي بار بود، ميچپيديم توي كافي شاپ و سيگار دود ميكرديم تا وقتِ كلاس بعد،‌ يا آمارِ غيبتمان را از روي دفتر استادها در مي‌آورديم تا تعداد بپيچ ها در بيايد!‌
وقتي آن روز يك دختري را توي بي بي سي نشان ميداد كه ابروهايش مثل جنگل پر بود و يك رژ قرمز زشت ماليده بود ع گفت كه آدم هاي خاص اين طور زندگي ميكنند! من حتي خاص هم زندگي نكردم! حالا من دوست دارم يك دخترِ سر خوش باشم كه فكرِ بزرگش طرحِ روي ناخنش است و هيچ خاص نيست!
من پير شده ام
حالا كه جلوي آينه رنگ به صورت ميزنم
ميبينم تا چه قدر راه را بي خود و سر به هوا
ريده ام جاي طي كردن!

The Camp

On: Nov 24, 2009





نماي نزديك----->

<--- نماي دور

me

On: Nov 23, 2009


راننده با حالت مسخره ي تيكه واري دهنش را كج و كوله ميكند كه از خيابان ... تا اينجا دويصت تومان؟! من هم با همان شليّت صبحگاهي ام ميفرمايم كه بله و اضافه ميكنم كه مسير هر روزم است، از درِ سمت چپ پياده ميشوم كه خيلي از راننده ها نميگذارند پياده شوي و از روي بد جنسي در را يواش ول ميكنم كه كامل بسته نشود و توي دلم فكر ميكنم راننده چند تا فحش ميدهد تا دلش خنك شود... در هر حال مهم نيست چون حالا ديگر دارم فكر ميكنم كه من راستي دارم هر روز اين مسير را مي آيم! هر روز صبح ساعت هفت و نيم – هشت، من يك موجودِ مفلوكم كه خودش را توي خيابان ها مي‌كشاند و از اين تاكسي پرت مي‌شود توي يك ماشين ديگر؛ خودم را ميبينم وقتي مرتيكه ي توي بانكِ سرِ پيچ هر روز صبح وقتي دارد دهانش را تا ته باز مي‌كند تا لقمه ي نون و كره و مربا اش يا هر كوف ديگري را بچپاند تويش، از لاي چشمهاي نيمه بازش از زير نظر مي گذرانَدَم كه جه طور دارم موقع راه رافتن توي پياده رو مقنعه ي يه وري ام را صاف و صوف ميكنم يا بند كيفم را روي دوشم محكم.
در هر حال حالا كه نزديك هاي مقصدم حتي به اين ها هم ديگر فكر نميكنم، حواسم جمعِ كفش هاي چرك مُرده ام شده كه هر روز توي كوچه ي روده دراز مدرسه به نوشكان نگاه ميكنم و فكر ميكنم چرا وقت نكردم تميزشان كنم؛ پاي راستم را دو قدم در ميان كج و معوج ميكنم تا جير جير تو مخش بخوابد و سكوت كوچه را ميكشم توي مغزم.


accidence

On: Nov 22, 2009


يك بار كه داشتم ميرفتم گواهيِ موقتِ تحصيلاتِ دوره ي دبيرستانم رو بگيرم تصادف كردم، اين اولين و آخرين تصادف زندگيم بود و ...
طرف موتوري اي بود كه سرِ پيچ،‌ داشت در حالي كه ديد نداشت ميپيچيد و كوبيد به من كه داشتم در حالتِ آويزون و دست در جيب رد ميشدم، در يك ثانيه من وسط خيابون ولو بودم و اون با چهره ي نگران بالاي سرم
خوب، تصوير رو اينجا نگه ميداريم تا ببينيم تصور شما از ادامه ماجرا چيه؟‌
...
...
...
همگي اشتباه ميكنيد، من سريع بلند شدم و از طرف معذرت خواهي كردم و به دو فرار كردم

what the basic problem is... thinking

On: Nov 21, 2009

Tourism Tour

On: Nov 20, 2009


با عده اي هپليِ باحال در ميان برف ها قوطه ور شده و با بوي دودِ آتيش و كفش هاي كپك زده به منزل سرازير شديم

اوه اشتباه نكنيد، من حتي در اين وضعيت باحال كه هر گاگولي كاري جز ك-س خول بازي و غشيدن از خنده نميكند يك سوژه تو مخ هم داشتم! سوژه دختري بود كه هم سن و سال بوديم و موقع پلك زدن طور خاصي پلك ميزد، يك جور تيك دار و عصبي كه وقتي ميخواست چشمش رو باز كنه كمي طولاني تر از مواقع يك انسان عادي بود و مژه هاي ريمل دارش روي هم سنگيني ميكرد؛ ايشان موقعي مورد توجه قرار گرفت كه فنر لباس زيرش بيرون زد و من و دو دختر همگي با كمك هم وي را از شر اين موضوع رهانيديم و ايشان نزديك بود فنر مذكور را در كيف پسري كه تازه با وي آشنا شده بود بچپاند! ما همگي در حد اين موضوع خنديديم ولي ايشان خنده ي معمولي اشان هيستيريك شد و به تنگي نفس و كبودي رسيد و اينجانب طبق معمول در حال تصميم گيريِ تنفس دهان به دهان، آري يا نه گير كرده بودم كه خلاصه مشكل با مالش هاي بسيار و ... برطرف شد.
ايشان در زير ذره بينِ من به طرق هاي مختلف به دوست پسر غايبشان خيانت فرمودند و به صورت افراطي اي رقصيدند...
يك پسر بچه ي متولد شصدوشش هم زير نظر داشتم كه چه طور مثل من دخترك را ميپاييد، اينكه پسرك پاي همسر آينده اش را از تور ها و مهماني ها ببرد براي من غير منطقي نخواهد بود و من هيچ منظور اين چيزها را هيچ وقت نميفهمم
اين نوشته به دليل گيجيِ همينكِ من و بي هدف بودن قطع ميشود!


Intrusive

On: Nov 19, 2009

من اصولا جزو بي زبان ها و اسكول هاي مفرطي هستم كه وقتي كسي دماغش را تا بيخ در زندگي ام ميكند به جاي پاچه دريدگي و عدم پاسخگويي، شجره نامه ي درخواست شده رو براي طرفِ فضولِ مذكور رو ميكنم، اين موضوع البته در آژانس ها با مسير هاي طولاني، تاكسي هاي مزاحم، اتاق انتظار مطب و ... مكررا تكرار شده.
خلاصه كه ديروز سوار ماشينِ مرتيكه ي تاكسي داري شدم كه از پارسال تا الان سه بار به تورم خورده و هر بار آمارِ كلي اي در مسيرِ كوتاه را ازم گرفته، اين بار موقع پياده شدن هي ميپرسيد چه قدر چهره ام برايش آشناست و با چشم تا تاكسيِ بعدي تعقيبم ميكرد

Dr

On: Nov 16, 2009

دكتر فرمودند در سن بيست و پنج سالگي خيلي شكر خورده ام كه اين مريضي ها را دارم و با اردنگيِ محترمانه اي از مطب بيرونم انداخته و بقيه ي ماجرا را براي مادرم توضيح دادند.

Esmaili

On: Nov 15, 2009

براي ع:‌ من در برابر تو يك ورشكسته ام، وقتي وسط كلاس چهار زانو مينشينم و گوشهايم را خسته مي‌گيرم، يك سري موجودِ دم دارِ مليح دور سرم ميچرخند، برايم بيلاخ نشان ميدهند و هر و كر ميكنند. يكيشان مي‌آيد درِ گوشم و پچ پچ كنان ميفرمايد كه ريدي و همه چيز را چهار تايي ميبينم، بعد به خودم مسلط ميشوم و ميروم در جلدِ زنيكه سوليوان* كه گويا پوست كرگدن داشته، يا يك چيزي در همين مايه ها، دستم را ميكشم روي موهاي يكي درميان به هم چسبيده ات، ميگيرمت توي بغلم و تو ريز ريز نيشگونم ميگيري، حرف هايت را از توي مغزت ميريزي توي گوشم، ميگويي كه چه قدر همه چيز سخت است، چه طور هيچ كدام از بچه ها تو را نمي فهمند! اينكه چه قدر مي‌خواهي يكي دوستت داشته باشد،‌ وقتي به قسمت مادرت ميرسي اشكت از گوشه ي چشمت سر ميخورد روي لاله ي گوشم،‌ مور مورم ميشود و موهاي تنم سيخ سيخ ميشود، با دست هايم مي‌كشم روي پوست دستت كه يعني ميبينم وقتي تو اين همه با بقيه مهرباني، گورِ پدرشان، زندگي ميگذرد و از اين ك-س شعرها بعد هولت ميدهم، پرتت ميكنم توي همان بچه ها كه زير زيرَكي با مداد سوراخت ميكنند تا داد بزني و من بفرستمت پيش آقاي ناظم، بعد ولت ميكنم تا توي راهرو ها قل بخوري و بقيه معلم ها بگويند كه من چي ميكشم با تو، باهام هم دردي كنند و بگويند كه خيلي قوي ام كه توانسته ام تو را تحمل كنم، بعد همگي به تو چشم غرّه بروند،‌ يا بگويند بيا پيشم عمو، بيا ببينم چي كارها ميكني؟ تو هم مرد عنكبوتي و آن چميدانم نشان خورشيدي ات را برايشان رو كني كه ميبردت سال هاي ديگر، سال هايي كه آدم ها به چشم يك اوتيسم يا هر كوفتِ ديگري نگاهت نميكنند، اصلا همه همين طوري اند؛ مثل تو مهربان و سركش. هر كي هر كاري مي‌خواهد ميكند و هيچ عمو و خاله و ناظم و معلمي نيست كه اعصابت را خورد كند. بعد يادت مي افتد كه اين كتيبه ات را آوردي،‌ مي‌پري توي كلاس و در را مي‌كوبي، من يك دستم را ميزنم به كمرم و آن يكي را مي‌آورم بالا، به زمين خيره مي‌شوم و مثل يه گه بزرگ انگشت اشاره ام را ميگذارم روي شقيقه ام و ماساژ ميدهم كه يعني باز اين آمد، تو يك داد بزرگ و طولاني ميزني و دستت را ميبري توي كيفت، مكث ميكني تا همه نگاهت كنند و براي اطمينان يك دادِ بزرگ ديگر ميزني، كتيبه ات را از كيفت بيرون مي‌آوري و نشان خورشيدي را ميچسباني به گوشه اش، يك جوري كه انگار خيلي داري زور ميزني و آخر موفق ميشوي. اما ميبيني چه ميشود؟ تو توي همين دنياي گه مانده اي، يا شايد توي چند مولتي ميلينيومِ ثانيه مثل كي-پكس رفتي و برگشتي و ما نفهميديم. به هر حال كه اين طور وقت ها دوست دارم دستت را بگيرم، بچسبانمت به خودم و توي بغلت زار بزنم، برايت بگويم كه چه قدر حالم از اين دنياي گه به هم مي‌خورد،‌ التماس كنم كه مرا هم توي بغلت بگيري و ببري توي همان كتيبه ي كاغذيِ پاره پوره ات يا همچين جاهايي،‌ اما فقط لبخند ميزنم، يك لبخند اندازه ي تمام صورتم.
* Anne sullivan

How I remember u

On: Nov 14, 2009

براي MR: من تو را در حالت هاي جالب توجهي به ياد مي‌آورم،‌ مثل وقتي با هم كافي شاپ رو بوديم. دور سرمان را ابري از دود مثل اين مرتيكه ي توي تبليغ گرفته بود و با يك نوع مرض خاصِ مازوخيسمي قهوه‌ي ترك توي شكممان ميتپانديم تا فشارمان سقوط كند و تا خانه تلو تلو ميخورديم
‌يا وقتي گذاشتيم يك خلي بريند توي كاسه كوزه ي خلوتمان كه اكثرا تو با زر زرهايت نميگذاشتي در سكوت بگذرد و من اين زر زر ها را با ولعِ‌دوست داشتني و تمام نشدني اي گوش ميدادم. به ياد ميآورم كه چه طور توي آن شلم شورواي كافي شاپ كه موبايل آنتن نميداد باسنمو چسبوندم به بخاريِ جلوي در، آستينم را تا بند دوم انگشت بزرگم كشيدم پايين و گرفتم روي صورتم، به همون احمق دروغكي گفتم كه ما اونجا نيستيم و اون مثل مامورهاي اف بي آي طبق صداها موقعيت محلمون رو تشخيص داد و فرداش با سليته بازي پاي جفتمونو از خلوت هاي دو نفرمون بريد، يادم مي‌آيد كه چه طور من به خاطر تو همون سليطه رو به آرامش دعوت كردم وقتي تو جفتمان را پيچانده بودي، و همان سليطه چند روز پيش تمام اين ها و آن چيزهايي كه نوشتنشان سرم را به درد مي آورد را روي سر و كله ام شكاند و جاي زخم هايش هنوز مانده، هر چند با كرم پودر و اين خزعولات ميپوشانمشان ولي بد جوري ميسوزاندم!‌
تو را در حالت جالب توجه پسر تور كني ميشناسم كه چه طور با روش هاي احمقانه ولي جواب بده‌ي زنانه ات عمل ميكردي،‌وقتي من به صورت تعطيل صندلي ام را تاب ميدادم، تو پايت را طوري توي شكمت ميگرفتي تا ساق تراشيده‌ي خوش رنگت معلوم باشد و به سيگارت طوري پك ميزدي تا رژ صورتي ات رويش جا بيندازد. نگاه هاي زل و خيره ات هنوز تنم را مور مور ميكند كه چه طور ثابت مي ماند كه انگار صد سال بود داشتي به يك چيزي فكر ميكردي كه خيلي درام بود.
من تو را وقتي به ياد مي آورم كه مثل كف دستم شناخته بودمت و باز هم مثل يك مدد كار اجتماعيِ مغز پوشالي به حرف هاي تكراري ات گوش ميدادم تا توي مغز و دلت به گند نكشد و من حقِّ دوستي را ادا كرده باشم. يا وقتي نه هزار تومن پول داشتم و تو و دوستت را براي هات چاكلت مهمان كردم و جيبم خالي شد تا تو توي بي پولي از دوستت خجالت نكشي (اسمايليِ تهوع در درون). يا وقت هاي ديگري كه هر چه فكر ميكنم جز يك مغز پوشالي تصوير ديگري از خودم ندارم.
من تو را موقعي يادم هست كه پز چيزهاي احمقانه اي را بهم ميدادي كه زير و رويشان برايم روشن بود و براي اينكه حرف هايم توي دلت نماند و به گند نكشدت چيزي نميگفتم! البته من در مورد همه همين كار را ميكنم و ميگذارم تا اين حرف ها خودم را به گند بكشد. من يادم هست چه طور توي تيتر مينشستيم، من قهوه تلخ سفارش ميدادم تا زنِ ب كه حالا اسمش يادم نيست يواشكي و با خنده ي شيطونِ با مزه اش شكر اضافي را طرفم سُر دهد و من دلم قنج برود. يادم هست كه قرار گذاشتيم موقع بعدي آمدنمان هوا برفي باشد كه نه آنجا وفادار ماند و نه ما به هم! نه اينكه حرص خورده باشم يا احساس هاي گاگولي به مغزم فشار بياورد يا حتي اين خاطره ها را براي افسوس گذشته اينجا بنويسم نه. اينها را مينويسم تا ورق بزنم عمري كه چه طور گذشته و حالم را به هم ميزند .
تو را آن موقع هايي يادم هست كه به خاطر كش دار نشدن خيلي چيزها كه سر و تهش به تو و آن سليطه مربوط ميشد بي خيال توهين هاي آب نكشيده اي ميشدم كه حال هر بي غيرتي را دگرگون ميكرد،اين قسمت هايش را حالا هم بيرون نميكشم كه دردم را متورم تر نكند!
من خودم را در حالت هاي احمقانه ي زيادي به ياد مي آورم كه هر كدامشان مسخره تر از آن يكي توي مغزم جا انداخته و هر وقت صندوق مزخرفشان را باز ميكنم مثل كرم و سوسك و مار ماهي از دست و بالم بالا ميروند، ميداني؟ من احمقي هستم كه اينها را بسته نگه ميدارم و باز صندوق هاي تازه ي خوش بويي را همين طور به گند ميكشم و با پا هل ميدهم بغل همديگر.
اما در آخر، به اعتقاد من همه ي اين ها به چشم نمي آيد وقتي من تو را به خاطر نمي آورم، وقتي اس ام اس هاي لوس و مسخره ات كه هي دوست داري صميمانه به نظر برسند را به هيچ ورم حساب نميكنم، يا وقتي كونت ميسوزد و بد دهني ميكني، آنها را هم حساب نميكنم؛ من همه ي اين احمقيت ها را به حساب بي گانگيِ شخصيتي ام گذاشته ام و خود را به درهاي ديگر زندگي چسبانده ام.

Friday

On: Nov 13, 2009

من خيلي از خودم خوشم مي آيد وقتي هيچ كاري ندارم جز اينكه دور خودم بچرخم و فكرهايم را متمركز كنم، لم بدهم روي لپ تاپ تا يك چيزي بنويسم و بگذارم تا توي قالبِ وبلاگم نمود كند، اين همه حس هاي خوب موقع جمعه وقتي به ساعت سه، چهار ميرسد به فاك ميرود، قسمت هاي خوبش را هم بعضي چيزها به گند ميكشد مثل وقتي مامان مي رود و مي آيد و شيرين خانم مجبورم ميكند ما تحتم را جا به جا كنم تا اتاق به قول خودش هميشه منفجرم را جمع و جور كند... ولي من با قسمت خوبش ساعت ها سرگرمم، تمام ثانيه هاي بي كاريِ جمعه ام را ميبلعم، چشمهايم را ميكنم توي كتاب و مانيتور و چايي و كافي ميكس ميخورم و شكلات ميبلعم زيرا كه جمعه روز شكلات هم هست، شكلات هاي تلخ شصت هفتاد درصد به بالا كه روحم را پرواز ميدهد و نميگذارد به درد ستون فقراتم از فرط بد نشستن و لم دادن فكر كنم. مغزم را جلا ميدهد تا بتوانم توي همان ثانيه زندگي كنم،‌خاطراتِ بي خاصيت و نگراني فرداي نيامده را بريزم دور.