تفریح جدیدم شده بچپم تو اتاقم، همه پنجره ها رو باز کنم و لباس قرمزمو بپوشم، فولدر نوستالوژیکم رو باز کنم با آهنگای خاطره ای نیم ساعت چمباتمه بزنم یه گوشه خودمو خفه کنم تو دود
Dec 27, 2010
Oct 18, 2010
چمن آب بده گان
چمن آب بده هم نشدیم
جناب وزیر
ما داشتیم ریشه ی این تخم سگای شیش ساله مملکتتان را آبیاری میکردیم که آمدید در تلوزیون ملیتان ریدید بِهِمان
پی نوشت:
داستان ما توی این وبلاگ تکراریست که یک گاگولی بودیم گاو مانند که به دلیل سرنوشت یا هر کوفتی که نمیدانیم چه بود، که چه بد بود، در مسیر معلمی قدم گذاشتیم
آری ما!
بعد از 7 سال معلم ورزش و کامپیوتر بودن فهمیدیم که این ها برای فاطی که ما بودیم تنبون نمیشده و باید معلم یک چیزی بشیم که برایمان بیمه رد کنند تا همه بدانند ما در آن جا مشغول به کاریم! این بود که ، ... به رشته ی خودمان دبیری زبان انگلیسی رفتیم؟! خیر، مربی پیش دبستانی شدیم!
پارسال ما را به همراه چمن آب بده ها (سرایدار و جارو کن و ... ) یک جا بیمه نمودند، مدیر سیصد تومان به خانوم بیمه کننده که با آموزش و پرورش قرارداد بسته بود میداد و ایشان با کم کردن حق بیمه و حق خودشان (!!!!!!!!!!!) صد و چهل و هفت هزار توان به اینجانبان میدادند!
حالا امسال آقای وزیر فرمودند این کارشان غیر قانونی بوده و چمن آب بده ها استخدام شدند و ما چون غیر قانونی بودیم هنوز تکلیفمان روشن نیست
پی نوشت دو:
این ها را نوشتم برای آن هایی که گه گیجه شده اند و نمیگیرفتند تلاوت های این مرتیکه چی به چی بوده!
Sep 14, 2010
Sep 6, 2010
Aug 22, 2010
گزينش
ساعت 8:30 صبح است و من نيم ساعتي زودتر رسيدم، توي راهرو، روي صندلي هاي پلاستيكيِ به هم چسبيده كنار معدود آدم هايي كه فكر كرده اند اگر قبل از آقايون و خانم هاي اداره چي بيايند كارشان هم زودتر انجام ميشود داريم به صداي تلاوت آيات قرآن گوش ميدهيم كه از 8 تا 8:45 دقيقه هر روز در نمازخانه برگزار ميشود؛ اين را تا زمان شروع مصاحبه چندين باري روي كاغذ هاي متعدد روي در و ديوار خوانده بودم.
داشتم صورتم را آب ميزدم تا يادم بره چقدر خواب آلودم كه يك زنيكه اي نصفه ي پايين چادرم را بالا كشيد و راضي از نجات چادرم از نجسيجاتِ راهروي دستشويي لبخند نكبتي زد و يادم آورد كه چادرم را جمع و جور كنم.
ده دقيقه به 9 بود كه خانم گزينش چي در اتاقش را باز كرد، خودم رو با سرعت جت به در رسوندم و دو سه باري در زدم، آن طرف ترجيح دادند در را باز نكنند و من سمج بودم، صورت زنك در حال جمع و جور كردن چادر جهت رو گيري پيدا شد و فرمود رو به رو بايستم تا 5 دقيقه ديگر. داشتم فكر ميكردم اين پنج دقيقه مهلت چه كار مهمي بود؟ زنك را در حالات مختلف ميديدم، در حالي كه چادرش را زير سينه هايش جمع كرده دارد پرونده ي خرداد ماهم را بيرون ميكشد تا ببيند چرا يك بار ديگر مرا به اينجا كشانده؟ ساختمان يك مدرسه ي قديمي با راهرويي كه درهاي كرمِ تقريبا قديمي دارد، آدم هاي يك شكل كه پشت ميزها و صندلي هاي يك فرم چندين ساعت عمرِشان را كنار هم سپري ميكنند و شايد چشم ديدن هم را ندارند ... يك زن از جلويم رد ميشود و ميچپد توي اتاق مدير، به بهانه خواندن بروشور مزخرف سخنان خامنه اي سرك ميكشم توي اتاق، ميز بزرگي كه بيشتر جا گرفته تا كار آمد باشد، گلدان بزرگ، پنجره نور گير كه از آفتاب اتاقش گُر ميگيرم و مردي با جارو تصويرم را به هم ميريزد.
زنك كله اش را از اتاق بيرون كرده و فكر ميكند چه طور صدايم كند، نگاهم را رويش خيره ميكنم و لبخند ميزنم و با دست دعوتم ميكند.
اينجا از اتاق مدير كوچكتر است و نور گيرش رابا كركره ي كلفتي گرفته اند، ميز متوسط با كارايي ميز كوچك، تابلو اعلانات با كاغذِ تبريك رمضان كه طرح خوش نقشي دارد.
نام؟ نام خانوادگي؟ شناسنامه ام را ميخواهد و ميدهم، سري پيش يادم رفته بود و فكر كرده بودم خبطِ بزرگيست؛ كه نبود، نام و نام خانوادگي ام را با نام پدر از رويش مينويسد و صفحه دوم را چك ميكند كه سفيد است.
ميپرسد كه اعتقادم به حجاب چيست و فكرم را از روي سوالات احكام كه از ديشب خودم را برايشان آماده كرده بودم پرت ميكنم بيرون و شصتم خبر ميدهد كه دو سه ساعتي مثل سري پيش صحبت ها من باب چادر و حجاب خواهد چرخيد
من به حجاب اعتقاد دارم
خوب يكي اعتقاد داره ولي خوب معتقده كه روسري جزو حجاب نيست يا اشكال نداره اگر نامحرم اندامش رو ببينه و ...
خوب من به روسري و حجاب اعتقاد دارم،سال 81 كه گزينش شدم ازم پرسيدن حجاب نماز با حجاب بيرون چه فرقي داره كه چون بلد نبودم بهم كتاب حجاب آقاي مطحري رو معرفي كردند و خوندم و خيلي روم تاثير گذاشت. البته فهميدم كه در حجاب نماز گردي صورت بايد معلوم باشه و در حجاب بيرون مانعي براي پوشاندنش نيست.
كتاب را سال 81 نخواندم و موقع امتحان با تقلب قبول شده بودم.
....
...
ساعت ها حرف
ايشان فرمودند كه گزارش شده اينجانب در محل كار ساعد دستم معلوم بوده و از زيور آلات استفاده ميكردم كه اين باعث تحريك مردان محل كارم بوده است، فرمودند آرايش ميكنم و مانتوي تنگ مي پوشم و موهايم معلوم است كه اين ها باعث تاثير منفي روي بچه ها است كه از من الگو ميگيرند.
فرمودند متوجه بي غيرتي مردها در سطح جامعه شده ام؟ اين به خاطر اشخاصي مثل من بوده كه از بچه گي الگوي بدي بوده اند و خانواده هايي كه آموزش غيرت نداده اند و حالا پسر هايشان لباس هايي ميپوشند كه با يك عطسه بالا ميرود و خط باسنشان معلوم ميشود.
همچنين بنده را مطلع كردند كه روزه و نماز هايم به دليل ريمل ديشب كه زير چشم هايم مانده بود و پاك نشده بود باطلند و اين امر را با كشاندن دستمالي زير چشم هايم ثابت كردند، از بنده دستنوشته اي گرفتند من باب اينكه اين جلسه در من تاثير وافري داشته و من از امروز به بعد در پوشش چادر در جامعه ظاهر ميشوم تا فرزندان انقلاب با ديدن منِ حقير در اين خيابان و آن خيابان دچار دو گانگي نشده و ريا را نياموزند.
Aug 21, 2010
Jul 25, 2010
The end of... the begining? or what?!
ناشناس چشم هايش را باز كرد و در تاريكي پاهايش را به جلو سُر داد، از بين خرت و پرت هاي كاغذ مانند جسم خيسي را لمس كرد. گرم و خيس همچون بدن تازه مرده اي كه عذادارش را در ميان خون و نكبت در بر گرفته باشد.
its my birthday
and my blog’s opening date
and I had no prosses in my life during these years
26
Just count the numbers
Jul 16, 2010
Reflection
Standing in the water
I look at him and start to laugh
Althogh I shouldn’t oughtter
For maybe in another world
Another time
Another town
Maybe HE is right side up
And I am upside down
Silverstein
Jul 15, 2010
Jul 6, 2010
Jun 27, 2010
جمهوري اسلامي ايده آل
شما توي خانه هستيد و با ماگ مورد علاقه تان چاي مينوشيد.
داريد رانندگي ميكنيد و به سيگارتان پك ميزنيد، چشمتان را به تهش ميدوزيد تا ببينيد چند كام ديگر مانده.
داريد با خانواده تان صحبت ميكنيد.
داريد س ك س ميكنيد.
داريد غذا ميخوريد.
خوابيده ايد و رويا ميبينيد.
اخبار ميبينيد كه در مورد اورانيوم هاي غني شده مطلعتان ميكند.
بوم.
شما تبديل به پودر شده ايد.
ديگر وجود نداريد.
عده اي با چادر و عبا از مخفيگاه هايشان خندان بيرون مي آيند.
Jun 25, 2010
Jun 24, 2010
مبهوتيّت
شما زندگي عادي اي داريد و دچار روز مرگي شده ايد
زر و زور به پارتي هايي مي رويد كه قبل تر ها حتي رنگش را در خواب هايتان هم نميديديد.
هات داگ با طعم هاي مختلف را كشف مي كنيد چون قبلا هات داگ دوست نداشتيد!
مست ميكنيد و ديگر در مسائل دودي صفر كيلومتر نيستيد.
روي ناخن هايتان زر و زور لاك ميزنيد و دود سيگار رفيقتان كه هم كلاسيتان بوده را بر شقيقه تان حس ميكنيد و صحبت هايش در مورد طلاق دومش را ميشنويد.
تا ساعت يكه نصفه شب با رفيقتان در خيابان ملق ميزنيد.
وي او اي نگاه ميكنيد كه يك مادرجشن تولد پسرش را بر سنگ قبرش ماتم ميگيرد.
با رفقاي كوچولو موچولويتان بيرون ميرويد و صحبت هايشان در مورد دوست پسر/دختر هايشان را گوش ميكنيد.
به مهماني هاي رسمي ميرويد و سرخ و سفيد مي شويد.
شما ديگر آن زندگي عادي چند وقت پيش تر را نداريد.
جنس اين زندگي عادي با قبلي ها خيلي فرق دارد.
شما مبهوتيد.
زندگي مبهوت كننده است.
May 5, 2010
oUR wORLD
من خدا هستم و يك ديكتاتوري بر پايه حماقت مردمي بر پاست.
م چشم هاي درشت، رك و جسوري دارد كه وقتي دارد يك خبر احمقانه را انتقال ميدهد صاف روي مردمك چشم اشخاص زوم مي كنَدَش. مثلا با جديت زيادي اعلام مي كند كه الف از همه قد بلند تر است و براي اثباتش هم دستش را تا مي تواند روي دست الف خم ميكند تا پايين انگشتان الف را نگه دارد و حول حولكي مردمك چشمش را مياندازد روي مردمك چشمم و ابروهايش را بالا پايين ميكند* و البته ميم بلندتر است!
الف در كل يك ديكتاتورشيپ درست كرده كه از مهر ماه شروع شد در حالي كه من اعلام كرده بودم سالي كه در 13 شروع شود سال ضايعي از آب در ميايد و بر خلاف نظر من با اصرار مدير 13 مهر ما در كلاس بوديم و الف طي 125 روزي كه ما با احتساب تعطيلي ها و بين اتعطيلين و روزهاي اردو و ... در كلاس بوديم توانسته كاري كند تا تمام اعضا بدون هيچ گونه استثنايي به وي ايمان آورده باشند! افراد احمقند و من در يك محيط چند متر در چند متر يك جامعه كوچك دارم كه انواع و اقسام افراد را در خود جاي ميدهد، از گوشه گير ترين كه "ي" موشه است تا در چشم ترين كه همان الف ميشود. اما افراد در كل احمق هاي كوچك 6 ساله اي هستند كه مسائل روزمره شان به قدر فاجعه آميزي خنده دار و مبتديست، آنها در مورد زندگي خصوصيشان، خصوصي ترين موارد در حالي صحبت ميكنند كه فكر ميكنند من در خانه هاشان،تمام اتاق ها و سوراخ سمبه ها و دستشويي دوربين دارم و همه چيز را ميدانم... به سادگي خودشان را لو مي دهند و من از توي حرف هاشان پاتك ميزنم! از سياست هاي ساده ي كثيف و غير كثيف استفاده ميكنم تا افراد تحت كنترل باشند و در كل سر هر ماه در حد يك حقوق بگير خرده پا انزال ميكنم، دوربين ها از روي من لانگ شات مي شود و من يك عدم استخدامي ام كه زير دست زير دست زير دست زير دست .... چند سطح پايين تر يك شپشوي احمقم كه داريم زير دست نمايندگان محترممان اين ور آن ور پرت ميشويم! توي مردمك چشم هم زل ميزنيم و اخبار احمقانه را مخابره ميكنيم و توي سايت آزمون استخادامي خودمان را ثبت نام ميكنيم در حالي كه مرتيكه هايي دارند اصل آزمون را زير سوال ميبرند و ما كد به هم ميفروشيم و مسائل روزمره مان ...
شِت
May 1, 2010
How am i
من اين طور شده ام
يك شكم به جلو آمده كه توي تاكسي بايد منقبض باشد تا معلوم نشود كه البته تلاشي براي انقباضِ مذكور نيز صورت نميگيرد، يك پوست صاف شده من باب بي خياليِ شديد دو ماهه با اندكي كك و مك ، با تكيه كلام هاي به تخمت،ْ به يه ورم، گور باباشم كرده و ... .
ميتونيد گاهي يك نخ باب موريس هم گوشه ي لبم تضور كنيد كه خاكسترش از درازيِ تو مخي چند ثانيه يك بار پخش ميشود.
Feb 25, 2010
Feb 24, 2010
Jan 10, 2010
what the f
امروز شهادت امام سجاده انگار و مدرسه مراسم داره، بچه های آمادگی رو هم بردن قاطی برنامشون و خانم مداح میدونید با چی شروع کرده؟ خوب بچه ها فکر کنید الان امام زمان روبه روتون نشسته و این دعا رو بخونید (دعای عهد) . حالا داره دعای عاشورا میخونه !
باید شاشید به این وضعیت
Jan 8, 2010
عاشورا به روايت :
+ " ما (من و مامان و بابا) رفتيم ميدون قدس و نماز ظهر و عصر رو توي خيابون خونديم ، موقع نماز ظهر مردمي كه مير حسين ميگفتن اومدن و فكر كردن هر كي نماز ميخونه بسيجيه و مشتهاشون رو گرفتن به سمتمون و شعار دادن
بعد واستاديم نماز عصر رو بخونيم كه شنيديم صداي جمعيت وحشت زده به صورت خفني ميومد،حاج آقا نماز رو تند تند خوند و يه سري بسيجي با باتوم هاي برقي اي كه تو هوا ميچرخوندن دورمون جمع شدن و گفتن نگران نباشيم چون مواظبمونن
خلاصه كه اينقدر شلوغ شد كه ما فرار كرديم تو مسجد
تو چي كار كردي؟ "
- من هيچي خونه بودم (!)
یعنی میشه به همچین خری گفت که داشتم قاطیِ همون هایی که بسیجی های با باتوم برقی در برابرشون ازتون محافظت میکردن به تو و مامان بابات فحش میدادم؟! میشه بگم کسایی مث شمان که کون آدمو جوری میسوزونن که میخوای جر بخوری؟
Jan 6, 2010
Jan 4, 2010
Nightmare
ما همگي پشت فلاني صف بسته بودیم و منتظر مانديم تا عده اي را اعدام كنند، عده ای نماز میخاندند و سجده ها طولاني بود و من زير زيركي دور و بر را ميپاييدم! يك خانم مجريِ چادري كه صورت گرد و سفيدي داشت روي سن بود دائم لبخند ميزد.
همه خوشحال بودند و ميخنديدند و من به پهناي صورتم اشك ميريختم، بعد خبر آمد كه اعدامي ها را بخشيدند و يك هليكوپتر كه حيوونهاي مختلف آويزانش بودند از بالاي سرمان رد شد و حيوون ها رو ريخت توي لتيان؛ يك خوكِ قويِ بازو دار ، درِ سد را باز كرد و رفت توي قسمت آبِ تصفيه شده كه مردم ميخوردند.
يك زنيكه ي چادري كه چادرش خوني بود گفت همين طوري بود كه مردم آنفولانزاي خوكي گرفتند
من هنوز گريه ميكردم و توي دست و پا بودم
Jan 3, 2010
...
خارج نشینان ، خوش نشین باشید کین مردم تاپاله های خوش بویند که ما نمیتوانیم خودمان را از میانشان جدا سازیم گرنه تا کنون هزاران بار به شما پیوسته بودیم!
شاهپور (امیریه سابق) محله قديمي و با كلاسي در تهران بوده كه حالا جزو پايين شهر حساب ميشه اما زمان رضا شاه به آنطرف جزو محله هاي اصيل و باكلاس حساب ميشده
حالا محل کار این جانب در این حوالی واقع شده و هر روز بیشتر از دیروز به تفاوت بالا شهر و پایین شهر معتقد میشوم! امیریه محله گه گرفته ای شده است و مردم ایران آفتاب پرستند! ایشان در پایین شهر سگ های هارند و در بالا شهر متشخص میشوندو در خارج شهروند های نمونه!
دیروز یک مرتیکه موتور سوار از روی پایم رد شد و بدون کوچکترین حرفی رفت! من پنج دقیقه ای هنگ بودم که شاید لاقل عذر خواهی کرده و من متوجه نشدم! امروز هم موقع رد شدن از خیابون یک موتوریِ گهِ دیگه موقع رد شدن کلی بازی در آورد و وقتی از کنارم میگذشت دقیقا بغل گوشم داد زد که برو دیگه! البته من یک احمقم که این چیزها بر روح زخم میزند و توقع دارم مردم همگی متشخص و مودب باشند اما خطابم به مردم شریف و آزاده خواهسیت که حنجره تان را برای همچین شخصیت هایی جر واجر میکنید! سبز میپوشید و زیر ماشین ها اشتباها له و لورده میشوید! اعصابتان را برای مردمی خاک شیر میکنید که همین دیروز به خاتمی فحش میدادند و حالا بالا میبرندش! مردمی که بت میپرستند ، یک مرتیکه چلاغ را پیامبر و نائب امام زمانشان میدانند! امام زمانشان را تا این حد پایین میکشند و در غیابش زار میزنند تا بیاید و گوشتش را بجوند! ... خطاب من به شماییست که یک جو انقلابیِ خیابان ها یقه تان را گرفته و یک لنگتان این طرف گیر کرده! خیالتان آسوده باشد که با رفتنتان آب از آبِ فرهنگ چند هزار ساله ما تکان نخواهد خورد.
