Jan 10, 2010

what the f


امروز شهادت امام سجاده انگار و مدرسه مراسم داره، بچه های آمادگی رو هم بردن قاطی برنامشون و خانم مداح میدونید با چی شروع کرده؟ خوب بچه ها فکر کنید الان امام زمان روبه روتون نشسته و این دعا رو بخونید (دعای عهد) . حالا داره دعای عاشورا میخونه !
باید شاشید به این وضعیت

Jan 8, 2010

عاشورا به روايت :




+ " ما (من و مامان و بابا) رفتيم ميدون قدس و نماز ظهر و عصر رو توي خيابون خونديم ، موقع نماز ظهر مردمي كه مير حسين ميگفتن اومدن و فكر كردن هر كي نماز ميخونه بسيجيه و مشتهاشون رو گرفتن به سمتمون و شعار دادن
بعد واستاديم نماز عصر رو بخونيم كه شنيديم صداي جمعيت وحشت زده به صورت خفني ميومد،‌حاج آقا نماز رو تند تند خوند و يه سري بسيجي با باتوم هاي برقي اي كه تو هوا ميچرخوندن دورمون جمع شدن و گفتن نگران نباشيم چون مواظبمونن
خلاصه كه اينقدر شلوغ شد كه ما فرار كرديم تو مسجد
تو چي كار كردي؟ "

- من هيچي خونه بودم (!)
یعنی میشه به همچین خری گفت که داشتم قاطیِ همون هایی که بسیجی های با باتوم برقی در برابرشون ازتون محافظت میکردن به تو و مامان بابات فحش میدادم؟! میشه بگم کسایی مث شمان که کون آدمو جوری میسوزونن که میخوای جر بخوری؟

Jan 6, 2010

anyway

خيلي وقت ها دوست دارم يك ربات باشم كه نه به چيزي نياز داره نه خواسته اي داره
اما يادم ميره!

Jan 4, 2010

Nightmare


ما همگي پشت فلاني صف بسته بودیم و منتظر مانديم تا عده اي را اعدام كنند، عده ای نماز میخاندند و سجده ها طولاني بود و من زير زيركي دور و بر را ميپاييدم! يك خانم مجريِ چادري كه صورت گرد و سفيدي داشت روي سن بود دائم لبخند ميزد.
همه خوشحال بودند و ميخنديدند و من به پهناي صورتم اشك ميريختم، بعد خبر آمد كه اعدامي ها را بخشيدند و يك هليكوپتر كه حيوونهاي مختلف آويزانش بودند از بالاي سرمان رد شد و حيوون ها رو ريخت توي لتيان؛ يك خوكِ قويِ بازو دار ، درِ سد را باز كرد و رفت توي قسمت آبِ تصفيه شده كه مردم ميخوردند.
يك زنيكه ي چادري كه چادرش خوني بود گفت همين طوري بود كه مردم آنفولانزاي خوكي گرفتند
من هنوز گريه ميكردم و توي دست و پا بودم

Jan 3, 2010

...


خارج نشینان ، خوش نشین باشید کین مردم تاپاله های خوش بویند که ما نمیتوانیم خودمان را از میانشان جدا سازیم گرنه تا کنون هزاران بار به شما پیوسته بودیم!
شاهپور (امیریه سابق) محله قديمي و با كلاسي در تهران بوده كه حالا جزو پايين شهر حساب ميشه اما زمان رضا شاه به آنطرف جزو محله هاي اصيل و باكلاس حساب ميشده
حالا محل کار این جانب در این حوالی واقع شده و هر روز بیشتر از دیروز به تفاوت بالا شهر و پایین شهر معتقد میشوم! امیریه محله گه گرفته ای شده است و مردم ایران آفتاب پرستند! ایشان در پایین شهر سگ های هارند و در بالا شهر متشخص میشوندو در خارج شهروند های نمونه!
دیروز یک مرتیکه موتور سوار از روی پایم رد شد و بدون کوچکترین حرفی رفت! من پنج دقیقه ای هنگ بودم که شاید لاقل عذر خواهی کرده و من متوجه نشدم! امروز هم موقع رد شدن از خیابون یک موتوریِ گهِ دیگه موقع رد شدن کلی بازی در آورد و وقتی از کنارم میگذشت دقیقا بغل گوشم داد زد که برو دیگه! البته من یک احمقم که این چیزها بر روح زخم میزند و توقع دارم مردم همگی متشخص و مودب باشند اما خطابم به مردم شریف و آزاده خواهسیت که حنجره تان را برای همچین شخصیت هایی جر واجر میکنید! سبز میپوشید و زیر ماشین ها اشتباها له و لورده میشوید! اعصابتان را برای مردمی خاک شیر میکنید که همین دیروز به خاتمی فحش میدادند و حالا بالا میبرندش! مردمی که بت میپرستند ، یک مرتیکه چلاغ را پیامبر و نائب امام زمانشان میدانند! امام زمانشان را تا این حد پایین میکشند و در غیابش زار میزنند تا بیاید و گوشتش را بجوند! ... خطاب من به شماییست که یک جو انقلابیِ خیابان ها یقه تان را گرفته و یک لنگتان این طرف گیر کرده! خیالتان آسوده باشد که با رفتنتان آب از آبِ فرهنگ چند هزار ساله ما تکان نخواهد خورد.