ما در وحشت گلوله پا به زمين ميكوبيم تا ترسمان بريزد، صداي قدم هايمان بپيچد توي گوش بغل دستيمان و دلش قرص بماند
شما قد بلند ميكنيد تا عكس زبان كوچكتان توي دوربين صدا و سيما باشد و رئيستان ببيند جه طور داريد هوار ميزنيد كه جانتان را براي ولايتتان فدا كنيد
ما بت نداريم! علامت پيروزي را آنقدر بالا ميگيريم تا خون در دست هايمان ته نشين شود، دست هاي كرخت شده مان را ميكشيم روي صورتمان تا سوزش اشك آور را كم كنيم
شما قدم رو ميرويد، سانديس ميخوريد و وسط شعارهاي از ما تحت درآمده تان عاروق ميزنيد و اسم بتِ نفرين شده تان را تكرار ميكنيد!
ما اشك ميريزيم و نفسمان ميگيرد تا عقده هاي دلمان را فرياد كنيم
كتك خورمان ملس نشده است كه سرريز شده ايم توي انقلاب و آزادي و هفت تير!
چشم پدر و مادرمان را نگران نميكنيم براي هرزگيِ فكري كه شما برايمان پاپوش كرديد!
ميخواهيم خر فهم شويد، حقمان را بدهيد
Dec 30, 2009
فرقمان اين است
Dec 29, 2009
Ashura
من هيچگونه عقايد مذهبي و حتي تيپ مذهبي اي ندارم؛ ولي يكي رو ميشناختم،حاجي، خيلي آروم و متين بود و يه دو سه سالي بود موقعي كه گه از سر و كولم ميرفت بالا ميدوئيدم پيشش، ميگفت مشكلت چيه دخترم؟ميگفتم مشگل ندارم، ميخنديد و ميگفت ايشاا... هيچ وقت مشكل نداشته باشي
بعد من ذوق ميكردم،همه چيزاي منفي از فكرم ميرفت بيرون و حسابي سر خوش ميشدم
وختي فكرم از چيزاي بيخود بوي كپك ميگرفت
ميرفتم ميشستم تو حياط در فاصله ي يه متريش، همين طوري گلِ فرش رنگ و رو رفته ي زير پام رو نيگا ميكردم، اون كاراي خودشو ميكرد و من پاهامو جمع ميكردم تو شكمم و زار ميزدم، اشكام ميريختن رو گلاي فرشش و من سبك ميشدم، پا ميشدم ميومدم خونه
عاشورا و قدر و ... ميچپيديم تو مسجد نور و واسمون حرف ميزد، سوالاي مغزمون رو جواب ميداد، ما راضي بوديم
...
اون روزي كه من و يه عده ديگه مث گه هاي ورم كرده واستاديم تا حاجي رو ببرن، يه روزي مث عاشورا بود و حاجي نشسته بود وسط كوچه
ما يه سري بي چاره ي معدود بوديم كه اين سر و اون سر كوچه رو بسته بوديم كه بگيم خيلي زياديم
حاجي داشت با سكوتش داد ميزد : هل من ناصر ينصرني
بعد من ولو شدم رو آسفالت و زار زدم
يه گازي زدن كه هممون متورم شديم، يه سري رو بردن اوين و تعهد گرفتن، طلايي استعفا داد
در كل ما همه جيبامونو گرفتيم و دِ در رو
حالا حاجي تو زندان داره ميپوسه
مامانش از غصه مرد
خانومش سكته كرد
خونش رو خراب كردن
بچه هاش...
حالا ما ميدوئيم ميريم تو جنبش و چون بقيه پشتمونن داد و بيداد ميكنيم ،تخليه رواني ميشيم و كتك ميخوريم و ميگيم حقمونه
من اين طوري دارم جبران ميكنم
روز عاشورا وختي تير ساچمه اي خورد تو پهلوم و يكيم تو پام، نفهميدم چه طوري در رفتم! فك كردم تير واقعيه و دارم ميميرم! يه پيرزنه رو زدم زير بغلم و مث اسب ميدوئيدم، هي دست ميزدم به پهلوم و با اينكه ميديدم خون نمياد فك ميكردم كارم تمومه، پيرزنه داد ميزد ، نفرين ميكرد، ميگفت ولش كنم بره ببينه اين نامردا ميخوان چي كارش كنن!
مث سگ ترسيده بودم
تو يه ثانيه به همه چيز فكر كردم
روحم پرواز كرد جلوي مسجد نور وقتي دو تا وانت پليس واستاده بود و ما شعار ميداديم
تاريخ براي ما داره تكرار ميشه
ولي اين بار بيشتريم،خيلي بيشتريم
پ.ن: مغز من پوسيدست؟به درك
عقايدم با عقايد گه و آشغال شما نميخونه باشه
خيلي جو گير و مزخرفم اينم قبول
بذاريد لاقل اينجا خودمو خالي كنم و واسه خودم بنويسم كه بفهمم چه گهيم و چه غلطي دارم ميكنم
Dec 18, 2009
پوست كلفتان
ما در مملكتي زندگي ميكنيم كه براي چهار تا عكس گرفتن از در و ديوارش بايد از بي در و پيكر ترين اداراتِ دنيا مجوز داشته باشيم!
تصور كنيد بعد از چند كيلومتر رانندگي توي باران و سرما خودتونو برسونيد شهرك سينمايي و يه مرتيكه ي كچل نذاره وارد بشيد كه هيچ! هيچگونه دليل قانع كننده اي هم بهتون ارائه نشه!
اينها بماند كه ميرفت تا يك روز تخمي براي ما بسازد ولي اينجانب داد و هوار اندكي كرده و در را به شدت كوبيدم تا عصبانيتم تخليه شه كه اگه پسر بودم البته اين كار رو با يه كتك كاري مفصل انجام ميدادم ،در هر حال كه تمام اين تلاوت هاي فرهنگي اجتماعي كه توي ايران زده ميشه ضر هاي مفتي بيش نيست و ما از صبح كه كانون گرم خانواده را ترك ميكنيم انگشت هاي متوالي اي ميخوريم كه هيچ مليتي جز خودمان نميتواند تحمل كند!
ما پوستمان خيلي كلفت است
و در آخر ميفرماييم خدا علي حاتمي را بيامرزد كه حاصل رنجش گير دندان سبيل كلفت هاي حرامزاده و مفت خوري افتاده
Dec 12, 2009
مفاهيم
ما دبستان ميرفتيم كه من شروع كرده بودم به درك مفاهيم جديدي كه خيلي درِ پيت و بيخود به نظر ميرسيد اما مهم بود، مدرسه ي من يك مدرسهي شاهد بود يعني يك سري بچه كه پدرشان توي جنگ مرده بودند .
مفهوم اول، تفاوت من با بچه هاي شاهد بود، مزاياي ويژه اي كه آن ها داشتند و ما نداشتيم. در اصل ما مفت خورهايي بوديم كه چهارچنگولي روي مدرسه ي خوب و نمونه اشان افتاده بوديم كه البته اين نتيجه ي زحمت هاي بي وقفه ي مادرانمان بود كه توانسته بودند ما را با رفت و آمد هاي متوالي و پارتي و نامه اداري و ... بچپانند آنجا!
يك اردويي ما را بردند براي نشان دادن ظلم و ستم ها و شكنجه هايي كه زمان شاه ميكردند، يك سري مجسمه ي خونين و مالين به در و ديوار آويزان بود و صداهاي ترسناكي مي آمد كه من با وجود اينكه آن موقع گوشم را گرفته بودم و توي دلم يك سري آهنگ ميزدم كه خيلي لايت بود، چشمانم با تمام حواسم روي نوك كفش هايم متمركز بود اما هنوز خاطراتي از راهرو هاي پر پيچ و نور هاي قرمز و صحنه ي بهشت و جهنمش يادم هست.
اينها مفاهيم بعدي بودند.
بعد كلاسمان در يكي از روزهاي بيست و دوي بهمن، با تلاش هاي بي وقفه ي گروهي بچه ها در زنگ تفريح و وقت و بي وقتِ درس و مدرسه توي تزئينات اول شد و كلاسِ ما منتظر جايزه اي چيزي بود كه تنها به تشويق مدير و ناظم بسنده شد.
اين يك مفهوم ديگر بود و مفاهيم دري وري ديگر كه هر روز بيشتر از روز قبل به شخصيتم و تمام حقوق شهروندي ام تجاوز كردند و من تنها خسته از تجاوزهاي وحشيانه شان پاهايم را توي شكمم كشيده ام و گوش هايم را با دستانم پوشانده ام.
Dec 11, 2009
Que Sera, Sera
يكي از دوستاي مامانم يه شوهر داشت كه وقتي ما بچه بوديم و تو مهمونيا پشت مامانمون قايم ميشديم و زير زيكي نگاش ميكرديم يه هو دندون مصنوعياشو يه جور مسخره اي بهمون نشون ميداد،ب عد يكي بايد ما رو جمع ميكرد كه هي سعي ميكرديم فك پايينمونو بديم جلو تا دندونامون مثل اون بيفته بيرون
Dec 10, 2009
Our little B?G...F?M
تو يك بعد از ظهر سرد زمستاني پا به عرصه ي وجود گذاشتي، يعني اگر ما گذاشته بوديم 9ماهي بعد از آن روز، مادرت تو را در ميان لخته هاي خون و آب زرد رنگ وجودش به عرصه ي وجود ميفرستاد.
آن بعد از ظهر زمستاني كه سوز برف تازه چند روزي بود به سر و صورت مردم ميتازيد و ما چپيده بوديم توي اتاقِ نم كشيده زير پتوي مرواريد دوزي شده ي قرمزي كه ملافه ي سفيد خوش بويي داشت، تو شروع كرده بودي توي دل مادرت چهار دست و پا راه ميرفتي و ما برايت با صدف گوشواره ميساختيم، برايت از توي هم كلاسي هايت دوست انتخاب ميكرديم، من نگاه ميكردم كه چه طور بزرگ و بزرگ تر ميشوي و مادرت و من پيرتر، داشتي بالغ ميشدي و چند تايي دوست پسر/دختر داشتي، ما داشتيم همه ي زندگيمان را به پايت ميسوزانديم و حسابي درگير شهريه دانشگاه و جور كردن پول براي زندگي آينده ات شده بوديم... دختر همسايه داريوش گوش ميداد و ما داشتيم سيگار بعد از هم آغوشيمان پك ميزديم. چند وقت بعدش بود كه تو اعلام حضور كردي و ما حسابي فكر كرديم، تصميم سختي بود اما ميدانيم تو درك ميكني.
Dec 9, 2009
Teaching
راهنمايي كه بوديم خانم دال معلم كم سن و سالِ اجتماعيمان بود، بيست و پنج ساله يا كمتر! يك بار ما شاگرد هاي لشِ سن بلوغي و خود بزرگ بين را برد مجلس، ما طبقه ي بالا نشسته بوديم و در و ديوار سر سبز مجلس را نظاره ميكرديم و گه گاه آت و آشغال هايمان را روي سر و كله ي نمايندگان ميريختيم تا بيرونمان كردند! نكته اينجا بود كه زاويه ديدِ من دائم دنبال دوربين هاي لنز درازي ميگشت كه كله ي صبح (توي تايم اردوي ما) اثري از آثارشان نبود و يا سعي داشتم تا لحظه ي خواب يك نماينده يا دست تو دماغ كردن آن يكي را نظاره كنم و وقتي هيچ ديدي از زواياي نزديك صندلي هاي آن پايين نداشتم، احساس كردم تمام اون قواي مجريه و مقننه و تلاوت هاي اضافيِ درس اجتماعي براي سر كار گذاشتن ما شاگرد ها، توسط خانم دال بود و اين شد كه بعد از آن، آنقدر ايشان را چزاندم تا يك روز به دفتر پناه برد و حسابي گريه كرد! حالا هر روز كه يكي از بچه ها من را ميچزاند، فرشته ي بال شكسته اي را ميبينم كه لبخند پليدي بر لب دارد و خانم دال در كنارش با دو بال كوچك چشمك ميزند
Dec 8, 2009
EghteshashGAR
- من: از صبح هزار جور داستان ساختم كه اگه گرفتنم تعريف كنم، كيفم خالي از هر گونه نشانه ي سبز است و موبايلِ دوربين ندار برداشتم و از سر كار چپيدم تو ايستگاه بي آر تي چهار راه وليعصر، از پشت شيشه ي ايستگاه چشمو انداختم قاطي سربازا و گاردياي تو پياده رو، دنبال آدما ميگشتم كه بدوام وسطشون و هيجان تو گلومو خالي كنم
...
فضا داخلي اتوبوس
- شخصيت دختر با پوست برنز كرده (وسط سرما) با دوستش كه تيپ لاتي داره در حال صحبت تلفني با مامانش ميفرمايند كه توي انقلاب هستن و اغتشاشه (!) مادرشان كه معلوم نيست كدام لنگه ي هپروت زندگي ميكنند ميرفرمايند كه اين چيزها را نميفهمند و خواستار رسيدن هر چه سريعتر دختر به منزل هستن (!)
- شخصيتِ پسر سن بالايي كه متمايل روي دو دختر است و به زن كناري ميفرمايد كه همه ي اينها مسخره بازيِ يك مشت بچه سوسول است كه وسط خيابان سيگار ميكشند كه بگويند با كلاسند و لقب دانشجو را يدك ميكشند
- شخصيت زن با موهاي زرد و صورتي كه در گوش راننده ضرهاي ممتد و تو مخي ميزند تا ايشان را مجبور به سريعتر راندن كند
- دخترك يك باتوم توي كمرش خورده و چشم هايش متور از گاز است، دارد با موبايل دنبال دوستش ميگردد و من را كه دارم لنگِ پسر احمق را گاز ميگيرم و حسابي قاطي كرده ام ميكشد كنار
Dec 5, 2009
Think about
يكي از مشكلات بزرگ من سيستم فعاليت مغزمه، وقتي رو كار خاصي تمركز دارم و به موضوعي فكر ميكنم آن فكر آنقدر به فكر هاي ديگر متصل ميشود تا به قسمت هاي تاريك تر خاطراتم برسد و ابر افكارم از قسمت سفيد چراغ رنگي اش به قسمت هاي سياه و رعد و برقي ميرسد و آنقدر پيش ميرود تا با صداي يك رعدِ بلند بيدار شوم و خودم را به روال عاديِ كاري كه انجام ميدادم برسانم.
اين مشكل در نوشته هاي اينجا هم نمود كرده و خيلي وقت ها از يك چيز بي ربط به يك چيز بي ربط تر ميرسم.
در مورد عيد قربان
خودتون رو تصور كنيد كه ميخوايد عيد قربان رو براي يه سري بچه شيش ساله توضيح بديد:
يه مردي بود به اسم ابراهيم كه خدا خيلي دوستش داشت، يه روز به ابراهيم گفت براي اينكه به من ثابت بشه تو بنده ي خوبي هستي ميخوام امتحانت كنم و از اون خواست بچه ي خودش اسماعيل رو قرباني كنه
بچه رو تصور كنيد كه در اين لحظه براش اين سوال پيش مياد: قرباني يعني چي؟
- يعني آدم براي رفع بلا و اتفاقاي بد گوسفند بكشه
بچه: چرا خدا گفت بچشو بكشه؟
(در اينجا به سوالات اهميت داده نميشه و ادامه ي داستان گفته ميشه) : بعد ابراهيم خيلي گريه كرد چون بچشو خيلي دوست داشت،اما تصميم گرفت به حرف خدا گوش بده، رفت توي بيابون و چاقو رو گذاشت رو گردن اسماعيل، اما چاقو نميبريد، چاقو رو زد به يه سنگ و سنگ هزار تيكه شد ، اما گردن اون نبريد، تا اينكه خدا يه گوسفند رو از بهشت فرستاد و گفت اي ابراهيم،من نميخوام تو بچتو از بين ببري بيا و اين گوسفند رو بكش
اين داستان مثل اره در كون من بود كه از يك طرف بايد عيد قربان به بچه ها توضيح داده ميشد و از يه طرف يه نگاه به مضمون بكش بكش و قرباني و ... باعث شد كه من اره رو از كونم بيرون بكشم و ترجيح بدم كلا بي خيال فهماندن مفهوم عيد قربان به بچه ها بشم
همين جا اعلام ميدارم هر گهي ميخواد به خاطر اين كار منو سرزنش كنه بياد بكنه
Dec 4, 2009
I feel ...
ميم دختر درازي بود كه توي دبيرستان و پيش دانشگاهيِ ما بسكتباليستِ مطرحي شده بود و وقتي من به اصرار معلم ورزشمان توي تيم تست دادم زير لگد ها و تنه هاي ميم از سمت خود استعفا داده و از بسكتبال متنفر گرديدم، ترجيح دادم تا خودم را به آب سپرده و در اين ورزش، تك و تنها به دور از له شدگي دنياي ريلكس تري داشته باشم. اما ميم پله هاي ترقي را بالاتر رفت و طبق روحیه خشنی که داشت فک کنم و یا یک سری زمینه قبلی که نمیفهمیدم چی بود لز هم شد، در گير و دار هاي عشقي اي كه اينجانب از دور و نزديك شاهدش بودم يك لقمه ي بزرگ به دندان گرفت كه همانا معلمِ زبانمان بود و ايشان حسابي در گلويش گير كردند؛ کمی بعد ما میشنیدیم که ميم به سمت قرص هاي مختلف روي آورده بود و هر روز متورم تر ميشد و البته مدرسه هم نمي آمد. يك روزِ كش دارِ پر از درس و تست، موقعِ زنگِ تفريح كه از كلاس بيرون ريختيم هيكل و صورت متورم غولي را ديديم كه وسطِ دفتر مشاور پايه مان ولو شده بود و مردمكِ سياهِ چشم هاي ريزش زير بار پف صورتش به زحمت اين طرف و آن طرف ميشد. دچار نوعي افسردگي شده بود كه چون مادرش سعي داشت همه چيز را نفي كند ما نفهميديم چه نوعي بود! اما ميدانيم حالا يك دوست دختر كُلُفت مثل خودش دارد و با آخرين مدل هاي ماشين اين طرف و آن طرف كشيده ميشوند و افسردگي اش ديگر يادش نيست.
ما در كل يك گروهِ ده پانزده نفريِ آويزان بوديم كه اكثرمان ازدواج كردند و يكي دو تايمان خارج نشينند، مقادير اندكيمان هم مثل من زندگيِ نكبت و بي باري داريم كه هيچ تكليفي برايش معلوم نيست. در هر حال من از ديروز احساس همان غول را دارم، لب هايم متورم شده و روي تختم ولو ام،لپ تابم روي شكمم با هر نفس بالا و پايين ميرود و خزعول تايپ ميكنم.
How I remember u no2
براي ك: من داشتم با تو يك جورهايِ جهشي اي، چند سالي از زندگي ام را جلو ميزدم، يك جور شوك ناگهاني آن روزها آن قدر براي من خوب بود كه به اين منجلاب بكشاندم، آن دنياي رنگين كمانيِ پر نور بشود اين سياهيِ بي انتها كه تمامي ندارد گويا! من يك دو ماهي را توي ابرها بودم وقتي قبض تلفن به فلك سر مي زد و فكر مي كردم چه قدر خوب است كه آدم عاشق باشد، ميداني؟ شايد هم درست بود، طبق نظريه ي ترشح هرمون هاي مغزي، من دچار كسخوليت خاصي در آن چند ماه بودم كه به همان شدت هم فروكش كرد.
تو يك 9 سال و نيمي بزرگتر بودي و وقتي سايت هاي انگيليسي اي كه من جر ميخوردم تا كشف كنم را سه سوته برايم پيدا ميكردي من ته دلم قنج ميخورد، به خودم مي گفتم من ديگر به انگليسي احتياجي ندارم، توي كامپيوتر كه فكر ميكردم مهندس هاي مايكروسافت را توي جيب هايت ميگذاري و تو هم باروزرهاي رنگ و وارنگ را كه ميشد توي هر سي دي يوتيليتي اي پيدا كرد با پز برايم معرفي ميكردي و من ذوق تر ميكردم! تو را ميچسباندم به خودم و فكر ميكردم چه قدر خوب است آدم يك آدم قوي تر را به رخ خودش بكشد!
حتي وقتي موقع راه رفتن يك هو داد ميزدي فكر ميكردم چه داد عاشقانه اي! وقتي از داد زدنت معذرت ميخواستي فكر ميكردم چه مردِ متواضعي! شده بودم مثل اين كارتن ها وقتي دنبال بوي غذاي خوشمزه پر ميكشيدند!
فقط اين را نمي فهمم تو آن كلاه برداري صد هزار تومني را با همه ي دختر هاي كس خلي كه گولت را ميخوردند ميكردي يا فقط من بودم؟ فقط من بودم كه خواهرت را آوردي تا برايش ثابت كني نسل دختر هاي ساده ي صورت رنگي هنوز برداشته نشده؟ و اون با چشم هاي ريزِ گرد شده اش زل ميزد به من و دماغِ گنده ي متورمش كه خيلي شبيه مال تو بود باد ميكرد، بعد حتما پيش خودش فكر ميكرد اين آخرين دختر ساده ي صورت رنگي اي بود كه مي ديده، يا شايد به من به چشم يك قرباني ديگر نگاه ميكرد و وقتي ميرفتيد خونه اون صد هزار تومن رو ميگذاشت توي گاو صندوق روي صد هزار تومن هاي ديگه و با هم خنده هاي شيطاني مي كرديد؟ در هر حال من بعد از تو خيلي وقت ميشد كه آن طور محكم و با اراده توي خيابان راه نميرفتم، تا آنكه خيلي چشمم توي جامعه گشاد شد و چيزهاي زشت را نگاه تر كردم!
همه ي اينا به خاطر اين يادم آمد، كتاب مزخرفي كه من را يك قدم بيشتر به سمت تو كشاند
وگرنه تو را در سطل زباله ي منفورِ تك نفره اي انداخته ام كه حتي به بقيه ي آت و آشغال هاي مغزم هم نزديك نباشي.
Dec 3, 2009
---- ---- -- - - - - -
ما انسان ها روز به روز با تمام ادا و اطوارهايمان ثابت تر ميكنيم كه تمام تلاشمان براي يافتن شريك زندگي تعارف بزرگي بيش نيست! ما عروسكي ميخواهيم تا روحش را بمكيم و با سليقه ي خودمان رنگ و لعابش دهيم
how is it going?
امروز يه رفتار غير عادي ازم سر زد كه خيلي دارم بهش فك ميكنم! حتي همون موقع كه ماهيچه هام داشتن از مغزم دستور ميگرفتن، يك ور ديگه ي مغزم داشت فكر ميكرد كه اين كار رو بكنم يا نه! و من قاطيِ تمام خر تو خريه حملات آكسون هاي مغزم به اين طرف و آن طرف ماهيچه هايم را حركت دادم و ميم را زير مشت و لگد وسط خيابان كوبيدم! من بسيار محلوم* بودم و آقاي تاكسي داوطلب شد در ازاء مبلغ قابل توجهي، دود غرقان ما را به منزل برساند...
حالا دهانم خشك شده و بوي كپك دود ميدهم
*مورد حمله ي يك جور شوك عصبي قرار گرفتن، شوكِ عصبي اي كه ريشه در شوك هاي عصبيِ متوالي داشته... اين واژه با الهام گرفتن از كار باحالِ آقاي مكس از چند روز پيش در زندگي من رخ داده و نشان ميدهد كه من خيلي جو گير و سطحي هم هستم!
Nov 30, 2009
Mary and Max

مري اند مكس كارتنيست كه بايد به مدت يك ساعت و سي و دو دقيقه تمام ديالوگ هايش را بلعيد، به حمام رفت، پرتقال پوست گرفت و نشست تا بوي پرتقال پوست كنده قاطي بخار آب بشود و حسابي توي تو در توي دماغت جا خوش كند، بعد بايد رفت و مثل روسپي ها يا زن باز هاي اصيل جلوي پوستر تمامِ نخبه گانِ نويسندگي و كارگردانانِ بزرگ، لباس پوشيد
پ.ن: جديدا فهميدم كسايي وبلاگمو ميخونن كه نه كامنت دوني اينجا بازه تا تاونا توش نظر بنويسن نه خودشون اگه ميتونستن عمرا چيزي مينوشتن، چون بعد همگي تو رودواسي هم نه ديگه مينوشتيم نه ميخونديم!
پ.پ.ن: كارتن ديالوگ ندارد منظور متن بود
Nov 26, 2009
to be special or not
آقاي بانكي يه فرم طول و دراز ميدن كه واسه سيبا پر كنم و اثر انگشت بزنم، بعدِ يه عالمه امضا و نوشتن ميفرماين برم ته صف! يك نيم ساعتي ميكشد تا از ته به سر ميرسم و ايشان اضافه مينمايند كه بروم تا هفته ي بعد برگردم كه كارت و كوفت اش آماده شود... حالا دارم توي پياده رويي راه ميروم كه پر از مغازه دار است، مغازه دار هايي كه ساعتِ مگس پرانيِ كارشان است و هي بفرما ميزنند، دست رد به سينه ي آقاي كيف فروش نميزنم و كيفي كه چند وقت توي گلويم گير كرده را بي چونه ميخرم، مانتويِ ست و كفشِ هم رنگ و شلوار جين و بليز زير مانتو را هم تا تهِ خيابان به سبدِ خريدم اضافه ميكنم
توي لابي واستادم و بوي آش رشتهي يكي از اين همسايه ها توي دماغم ميپيچد
خودمو ميكشم جلوي آسانسور كه داره ميره بالا، خدا خدا ميكنم تا رو يه طبقه واسته و بالاتر نره كه ميخوره به سنگ، بعدِ چند ديقه ميرسه و يه گله آدم ازش ميريزن بيرون
حالا جلوي آينه يه دختر سفيد و طوسي ام كه حسابي براي نو نوار شدن از خودش مايه گذاشته و حتي فكر رنگ و طرحِ لاكشم كرده!
من هيچ وقت اين طور نبودم! عكس هاي دانشگاه سال 82 را كه ميبينم يك سري دختريم كه قاطيِ پسر هاي تك و توكِ كلاس قوطه وريم و من چند تا جوش دارم كه هيچ سعي در پوشاندنشان نكردم! مقنعه ي مدرسه اي سرم كردم و ابروهايم تيغ خورده نيست! موقعِ break توي راهرو ها ليز ميخورم و موقعِ پايين آمدن از پله ها از روي نرده ها پايين مي آيم و شرط بندي ميكنم! توي سرويس با بچه ها جوادي ميرقصم و بطريِ آب را از روي زمين شوت ميكنم تا توي سرِ يك خري بخورد و بخنديم!
روي عكس هاي 85ام كه تمركز ميكنم هيچ چيزِ خاصي يادم نمي آيد، يك دختر كه مقنعه اش يك وري شده و موهايش ريخته توي صورتش و حسابي خواب است، تمام دانشگاه آن سال و سالِ بعدش همين طور كسل و بي بار بود، ميچپيديم توي كافي شاپ و سيگار دود ميكرديم تا وقتِ كلاس بعد، يا آمارِ غيبتمان را از روي دفتر استادها در ميآورديم تا تعداد بپيچ ها در بيايد!
وقتي آن روز يك دختري را توي بي بي سي نشان ميداد كه ابروهايش مثل جنگل پر بود و يك رژ قرمز زشت ماليده بود ع گفت كه آدم هاي خاص اين طور زندگي ميكنند! من حتي خاص هم زندگي نكردم! حالا من دوست دارم يك دخترِ سر خوش باشم كه فكرِ بزرگش طرحِ روي ناخنش است و هيچ خاص نيست!
من پير شده ام
حالا كه جلوي آينه رنگ به صورت ميزنم
ميبينم تا چه قدر راه را بي خود و سر به هوا
ريده ام جاي طي كردن!
Nov 23, 2009
me
راننده با حالت مسخره ي تيكه واري دهنش را كج و كوله ميكند كه از خيابان ... تا اينجا دويصت تومان؟! من هم با همان شليّت صبحگاهي ام ميفرمايم كه بله و اضافه ميكنم كه مسير هر روزم است، از درِ سمت چپ پياده ميشوم كه خيلي از راننده ها نميگذارند پياده شوي و از روي بد جنسي در را يواش ول ميكنم كه كامل بسته نشود و توي دلم فكر ميكنم راننده چند تا فحش ميدهد تا دلش خنك شود... در هر حال مهم نيست چون حالا ديگر دارم فكر ميكنم كه من راستي دارم هر روز اين مسير را مي آيم! هر روز صبح ساعت هفت و نيم – هشت، من يك موجودِ مفلوكم كه خودش را توي خيابان ها ميكشاند و از اين تاكسي پرت ميشود توي يك ماشين ديگر؛ خودم را ميبينم وقتي مرتيكه ي توي بانكِ سرِ پيچ هر روز صبح وقتي دارد دهانش را تا ته باز ميكند تا لقمه ي نون و كره و مربا اش يا هر كوف ديگري را بچپاند تويش، از لاي چشمهاي نيمه بازش از زير نظر مي گذرانَدَم كه جه طور دارم موقع راه رافتن توي پياده رو مقنعه ي يه وري ام را صاف و صوف ميكنم يا بند كيفم را روي دوشم محكم.
در هر حال حالا كه نزديك هاي مقصدم حتي به اين ها هم ديگر فكر نميكنم، حواسم جمعِ كفش هاي چرك مُرده ام شده كه هر روز توي كوچه ي روده دراز مدرسه به نوشكان نگاه ميكنم و فكر ميكنم چرا وقت نكردم تميزشان كنم؛ پاي راستم را دو قدم در ميان كج و معوج ميكنم تا جير جير تو مخش بخوابد و سكوت كوچه را ميكشم توي مغزم.
Nov 22, 2009
accidence
يك بار كه داشتم ميرفتم گواهيِ موقتِ تحصيلاتِ دوره ي دبيرستانم رو بگيرم تصادف كردم، اين اولين و آخرين تصادف زندگيم بود و ...
طرف موتوري اي بود كه سرِ پيچ، داشت در حالي كه ديد نداشت ميپيچيد و كوبيد به من كه داشتم در حالتِ آويزون و دست در جيب رد ميشدم، در يك ثانيه من وسط خيابون ولو بودم و اون با چهره ي نگران بالاي سرم
خوب، تصوير رو اينجا نگه ميداريم تا ببينيم تصور شما از ادامه ماجرا چيه؟
...
...
...
همگي اشتباه ميكنيد، من سريع بلند شدم و از طرف معذرت خواهي كردم و به دو فرار كردم
Nov 21, 2009
Nov 20, 2009
Tourism Tour
با عده اي هپليِ باحال در ميان برف ها قوطه ور شده و با بوي دودِ آتيش و كفش هاي كپك زده به منزل سرازير شديم
اوه اشتباه نكنيد، من حتي در اين وضعيت باحال كه هر گاگولي كاري جز ك-س خول بازي و غشيدن از خنده نميكند يك سوژه تو مخ هم داشتم! سوژه دختري بود كه هم سن و سال بوديم و موقع پلك زدن طور خاصي پلك ميزد، يك جور تيك دار و عصبي كه وقتي ميخواست چشمش رو باز كنه كمي طولاني تر از مواقع يك انسان عادي بود و مژه هاي ريمل دارش روي هم سنگيني ميكرد؛ ايشان موقعي مورد توجه قرار گرفت كه فنر لباس زيرش بيرون زد و من و دو دختر همگي با كمك هم وي را از شر اين موضوع رهانيديم و ايشان نزديك بود فنر مذكور را در كيف پسري كه تازه با وي آشنا شده بود بچپاند! ما همگي در حد اين موضوع خنديديم ولي ايشان خنده ي معمولي اشان هيستيريك شد و به تنگي نفس و كبودي رسيد و اينجانب طبق معمول در حال تصميم گيريِ تنفس دهان به دهان، آري يا نه گير كرده بودم كه خلاصه مشكل با مالش هاي بسيار و ... برطرف شد.
ايشان در زير ذره بينِ من به طرق هاي مختلف به دوست پسر غايبشان خيانت فرمودند و به صورت افراطي اي رقصيدند...
يك پسر بچه ي متولد شصدوشش هم زير نظر داشتم كه چه طور مثل من دخترك را ميپاييد، اينكه پسرك پاي همسر آينده اش را از تور ها و مهماني ها ببرد براي من غير منطقي نخواهد بود و من هيچ منظور اين چيزها را هيچ وقت نميفهمم
اين نوشته به دليل گيجيِ همينكِ من و بي هدف بودن قطع ميشود!
Nov 19, 2009
Intrusive
من اصولا جزو بي زبان ها و اسكول هاي مفرطي هستم كه وقتي كسي دماغش را تا بيخ در زندگي ام ميكند به جاي پاچه دريدگي و عدم پاسخگويي، شجره نامه ي درخواست شده رو براي طرفِ فضولِ مذكور رو ميكنم، اين موضوع البته در آژانس ها با مسير هاي طولاني، تاكسي هاي مزاحم، اتاق انتظار مطب و ... مكررا تكرار شده.
خلاصه كه ديروز سوار ماشينِ مرتيكه ي تاكسي داري شدم كه از پارسال تا الان سه بار به تورم خورده و هر بار آمارِ كلي اي در مسيرِ كوتاه را ازم گرفته، اين بار موقع پياده شدن هي ميپرسيد چه قدر چهره ام برايش آشناست و با چشم تا تاكسيِ بعدي تعقيبم ميكرد
Nov 16, 2009
Nov 15, 2009
Esmaili
براي ع: من در برابر تو يك ورشكسته ام، وقتي وسط كلاس چهار زانو مينشينم و گوشهايم را خسته ميگيرم، يك سري موجودِ دم دارِ مليح دور سرم ميچرخند، برايم بيلاخ نشان ميدهند و هر و كر ميكنند. يكيشان ميآيد درِ گوشم و پچ پچ كنان ميفرمايد كه ريدي و همه چيز را چهار تايي ميبينم، بعد به خودم مسلط ميشوم و ميروم در جلدِ زنيكه سوليوان* كه گويا پوست كرگدن داشته، يا يك چيزي در همين مايه ها، دستم را ميكشم روي موهاي يكي درميان به هم چسبيده ات، ميگيرمت توي بغلم و تو ريز ريز نيشگونم ميگيري، حرف هايت را از توي مغزت ميريزي توي گوشم، ميگويي كه چه قدر همه چيز سخت است، چه طور هيچ كدام از بچه ها تو را نمي فهمند! اينكه چه قدر ميخواهي يكي دوستت داشته باشد، وقتي به قسمت مادرت ميرسي اشكت از گوشه ي چشمت سر ميخورد روي لاله ي گوشم، مور مورم ميشود و موهاي تنم سيخ سيخ ميشود، با دست هايم ميكشم روي پوست دستت كه يعني ميبينم وقتي تو اين همه با بقيه مهرباني، گورِ پدرشان، زندگي ميگذرد و از اين ك-س شعرها بعد هولت ميدهم، پرتت ميكنم توي همان بچه ها كه زير زيرَكي با مداد سوراخت ميكنند تا داد بزني و من بفرستمت پيش آقاي ناظم، بعد ولت ميكنم تا توي راهرو ها قل بخوري و بقيه معلم ها بگويند كه من چي ميكشم با تو، باهام هم دردي كنند و بگويند كه خيلي قوي ام كه توانسته ام تو را تحمل كنم، بعد همگي به تو چشم غرّه بروند، يا بگويند بيا پيشم عمو، بيا ببينم چي كارها ميكني؟ تو هم مرد عنكبوتي و آن چميدانم نشان خورشيدي ات را برايشان رو كني كه ميبردت سال هاي ديگر، سال هايي كه آدم ها به چشم يك اوتيسم يا هر كوفتِ ديگري نگاهت نميكنند، اصلا همه همين طوري اند؛ مثل تو مهربان و سركش. هر كي هر كاري ميخواهد ميكند و هيچ عمو و خاله و ناظم و معلمي نيست كه اعصابت را خورد كند. بعد يادت مي افتد كه اين كتيبه ات را آوردي، ميپري توي كلاس و در را ميكوبي، من يك دستم را ميزنم به كمرم و آن يكي را ميآورم بالا، به زمين خيره ميشوم و مثل يه گه بزرگ انگشت اشاره ام را ميگذارم روي شقيقه ام و ماساژ ميدهم كه يعني باز اين آمد، تو يك داد بزرگ و طولاني ميزني و دستت را ميبري توي كيفت، مكث ميكني تا همه نگاهت كنند و براي اطمينان
يك دادِ بزرگ ديگر ميزني، كتيبه ات را از كيفت بيرون ميآوري و نشان خورشيدي را ميچسباني به گوشه اش، يك جوري كه انگار خيلي داري زور ميزني و آخر موفق ميشوي. اما ميبيني چه ميشود؟ تو توي همين دنياي گه مانده اي، يا شايد توي چند مولتي ميلينيومِ ثانيه مثل كي-پكس رفتي و برگشتي و ما نفهميديم. به هر حال كه اين طور وقت ها دوست دارم دستت را بگيرم، بچسبانمت به خودم و توي بغلت زار بزنم، برايت بگويم كه چه قدر حالم از اين دنياي گه به هم ميخورد، التماس كنم كه مرا هم توي بغلت بگيري و ببري توي همان كتيبه ي كاغذيِ پاره پوره ات يا همچين جاهايي، اما فقط لبخند ميزنم، يك لبخند اندازه ي تمام صورتم.
* Anne sullivan
Nov 14, 2009
How I remember u
براي MR: من تو را در حالت هاي جالب توجهي به ياد ميآورم، مثل وقتي با هم كافي شاپ رو بوديم. دور سرمان را ابري از دود مثل اين مرتيكه ي توي تبليغ گرفته بود و با يك نوع مرض خاصِ مازوخيسمي قهوهي ترك توي شكممان ميتپانديم تا فشارمان سقوط كند و تا خانه تلو تلو ميخورديم
يا وقتي گذاشتيم يك خلي بريند توي كاسه كوزه ي خلوتمان كه اكثرا تو با زر زرهايت نميگذاشتي در سكوت بگذرد و من اين زر زر ها را با ولعِدوست داشتني و تمام نشدني اي گوش ميدادم. به ياد ميآورم كه چه طور توي آن شلم شورواي كافي شاپ كه موبايل آنتن نميداد باسنمو چسبوندم به بخاريِ جلوي در، آستينم را تا بند دوم انگشت بزرگم كشيدم پايين و گرفتم روي صورتم، به همون احمق دروغكي گفتم كه ما اونجا نيستيم و اون مثل مامورهاي اف بي آي طبق صداها موقعيت محلمون رو تشخيص داد و فرداش با سليته بازي پاي جفتمونو از خلوت هاي دو نفرمون بريد، يادم ميآيد كه چه طور من به خاطر تو همون سليطه رو به آرامش دعوت كردم وقتي تو جفتمان را پيچانده بودي، و همان سليطه چند روز پيش تمام اين ها و آن چيزهايي كه نوشتنشان سرم را به درد مي آورد را روي سر و كله ام شكاند و جاي زخم هايش هنوز مانده، هر چند با كرم پودر و اين خزعولات ميپوشانمشان ولي بد جوري ميسوزاندم!
تو را در حالت جالب توجه پسر تور كني ميشناسم كه چه طور با روش هاي احمقانه ولي جواب بدهي زنانه ات عمل ميكردي،وقتي من به صورت تعطيل صندلي ام را تاب ميدادم، تو پايت را طوري توي شكمت ميگرفتي تا ساق تراشيدهي خوش رنگت معلوم باشد و به سيگارت طوري پك ميزدي تا رژ صورتي ات رويش جا بيندازد. نگاه هاي زل و خيره ات هنوز تنم را مور مور ميكند كه چه طور ثابت مي ماند كه انگار صد سال بود داشتي به يك چيزي فكر ميكردي كه خيلي درام بود.
من تو را وقتي به ياد مي آورم كه مثل كف دستم شناخته بودمت و باز هم مثل يك مدد كار اجتماعيِ مغز پوشالي به حرف هاي تكراري ات گوش ميدادم تا توي مغز و دلت به گند نكشد و من حقِّ دوستي را ادا كرده باشم. يا وقتي نه هزار تومن پول داشتم و تو و دوستت را براي هات چاكلت مهمان كردم و جيبم خالي شد تا تو توي بي پولي از دوستت خجالت نكشي (اسمايليِ تهوع در درون). يا وقت هاي ديگري كه هر چه فكر ميكنم جز يك مغز پوشالي تصوير ديگري از خودم ندارم.
من تو را موقعي يادم هست كه پز چيزهاي احمقانه اي را بهم ميدادي كه زير و رويشان برايم روشن بود و براي اينكه حرف هايم توي دلت نماند و به گند نكشدت چيزي نميگفتم! البته من در مورد همه همين كار را ميكنم و ميگذارم تا اين حرف ها خودم را به گند بكشد. من يادم هست چه طور توي تيتر مينشستيم، من قهوه تلخ سفارش ميدادم تا زنِ ب كه حالا اسمش يادم نيست يواشكي و با خنده ي شيطونِ با مزه اش شكر اضافي را طرفم سُر دهد و من دلم قنج برود. يادم هست كه قرار گذاشتيم موقع بعدي آمدنمان هوا برفي باشد كه نه آنجا وفادار ماند و نه ما به هم! نه اينكه حرص خورده باشم يا احساس هاي گاگولي به مغزم فشار بياورد يا حتي اين خاطره ها را براي افسوس گذشته اينجا بنويسم نه. اينها را مينويسم تا ورق بزنم عمري كه چه طور گذشته و حالم را به هم ميزند .
تو را آن موقع هايي يادم هست كه به خاطر كش دار نشدن خيلي چيزها كه سر و تهش به تو و آن سليطه مربوط ميشد بي خيال توهين هاي آب نكشيده اي ميشدم كه حال هر بي غيرتي را دگرگون ميكرد،اين قسمت هايش را حالا هم بيرون نميكشم كه دردم را متورم تر نكند!
من خودم را در حالت هاي احمقانه ي زيادي به ياد مي آورم كه هر كدامشان مسخره تر از آن يكي توي مغزم جا انداخته و هر وقت صندوق مزخرفشان را باز ميكنم مثل كرم و سوسك و مار ماهي از دست و بالم بالا ميروند، ميداني؟ من احمقي هستم كه اينها را بسته نگه ميدارم و باز صندوق هاي تازه ي خوش بويي را همين طور به گند ميكشم و با پا هل ميدهم بغل همديگر.
اما در آخر، به اعتقاد من همه ي اين ها به چشم نمي آيد وقتي من تو را به خاطر نمي آورم، وقتي اس ام اس هاي لوس و مسخره ات كه هي دوست داري صميمانه به نظر برسند را به هيچ ورم حساب نميكنم، يا وقتي كونت ميسوزد و بد دهني ميكني، آنها را هم حساب نميكنم؛ من همه ي اين احمقيت ها را به حساب بي گانگيِ شخصيتي ام گذاشته ام و خود را به درهاي ديگر زندگي چسبانده ام.
Nov 13, 2009
Friday
من خيلي از خودم خوشم مي آيد وقتي هيچ كاري ندارم جز اينكه دور خودم بچرخم و فكرهايم را متمركز كنم، لم بدهم روي لپ تاپ تا يك چيزي بنويسم و بگذارم تا توي قالبِ وبلاگم نمود كند، اين همه حس هاي خوب موقع جمعه وقتي به ساعت سه، چهار ميرسد به فاك ميرود، قسمت هاي خوبش را هم بعضي چيزها به گند ميكشد مثل وقتي مامان مي رود و مي آيد و شيرين خانم مجبورم ميكند ما تحتم را جا به جا كنم تا اتاق به قول خودش هميشه منفجرم را جمع و جور كند... ولي من با قسمت خوبش ساعت ها سرگرمم، تمام ثانيه هاي بي كاريِ جمعه ام را ميبلعم، چشمهايم را ميكنم توي كتاب و مانيتور و چايي و كافي ميكس ميخورم و شكلات ميبلعم زيرا كه جمعه روز شكلات هم هست، شكلات هاي تلخ شصت هفتاد درصد به بالا كه روحم را پرواز ميدهد و نميگذارد به درد ستون فقراتم از فرط بد نشستن و لم دادن فكر كنم. مغزم را جلا ميدهد تا بتوانم توي همان ثانيه زندگي كنم،خاطراتِ بي خاصيت و نگراني فرداي نيامده را بريزم دور.
Nov 12, 2009
25 years old
بيست و پنج سالگي قبل از اينكه انسان مشغول بچه داري و زندگي بزرگانه باشد وقت خوبيست براي يائسگيِ فكري، معلق بودن
من حالا معلقم، هر روز در هر ثانيه يك حالي ميشوم
Nov 11, 2009
how civilized we are!
"بر اساس اخبار رسیده از زندان مرکزی سنندج فتاحیان در زمان اعدام اجازهی کشیدن چارپایه از زیر پاهایاش را به ماموران نداده و خودش را رها کرده است."
ياد يه شعر شاملو افتادم كه هر چي زور ميزنم يادم نمياد
تهوع
توييت مربوطه
Nov 10, 2009
BRT
در بي آر تي كنار پنجره نشسته و لذتمند از آب و هوا فكرمان در جَو پراكنده است، دختر از صندليِ روبه رو كه سمت ديگه ي اتوبوس هست خود را پرت ميكند اين طرف تا با بغل دستي من اين مكالمه را رد و بدل بفرمايد (منظور از پرت دقيقا خود پرت كردن است ،طوري كه روي من و بغل دستي ام پهن ميشود)
- چه قدر قيافتون آشناست
+ منم داشتم به همين فكر ميكردم قيافتون خيلي آشناست
- شايد توي يه مدرسه همديگه رو ديديم
+ آره شايد، متولد چه سالي هستي؟
- 66 ... جه طور؟
در همين حين صندلي پشت ما خالي ميشود و دختر به طور ناگهاني كلماتي را جويده و نامفهوم من باب اينكه تايييد ميكند چهره ي بغل دستي من برايش آشنا بوده سر هم ميكند و روي صندلي پخش ميشود
!!!
Nov 9, 2009
Friendship
تو يكي از مغازه هاي مترو وقتي آخر وقت دارم جنازه ي لهيده امو ميكشم خونه يه مغازه هست كه يه پسر كم سن و سال توش كار ميكنه كه خيلي مثبته، سوژه اينه كه اين هيچ وقت هيز نيست و امروزم داشت با يه بچه فال فروش صحبت ميكرد، كاراي ك-س خول منشانه اي ميكنه كه من هميشه ميكنم و احساس ميكنم يه هم صحبت جالبه، اما فكر ميكنم كه چي كه مثلا ما با هم همصحبت باشيم و آخر كجا رو ميگيريم؟! من مثلا هيچ وقت نتونستم حرفمو بزنم و هيچ وقت اتمام حجت نميكنم، هيچ موقع هيچ چيزي كه براي بقيه مهمه براي من مهم نيست و وقتي يه دعواي شديد ميكنم حتي وقتي ميخوام مثلا براي يكي بازگو كنم كلمات يادم نمياد،فرداش كه ديگه كلا يادم رفته! منظورم اينه كه امروز يكي از دوستام كه زيادي صميمي بوديم تو خيابون وليعصر در مرز گيس كشي باهام دعوا كرد و من الان بيشتر از عصبانيت و هر چيزي خوابم مياد! يه مقدار زيادي خسته ام و گوشم ميخواره! دارم فكر ميكنم كه بايد چه حسي داشته باشم و دوست دارم با اون پسر موقع حرف زدن با دختر فال فروش هم صحبت بشم .
Nov 8, 2009
Nov 7, 2009
خزعولات برنامه هاي راديوي صبحگاهي
مامان يكي از شاگرداي پسرم هست كه خيلي مياد الكي باهام حرف ميزنه و هميشه هم موارد بي خود و چرت و پرتي براي گفتن داره و بچش يه گه بزرگه كه تو كلاس دائم در حال جفتك پراكني و جيغ منو در آوردنه
اينا رو گفتم كه بپرسم چي ميشه كه اين خانوم هميشه سيبيل داره و من چي كار كنم كه موقع گوش دادن به حرفاش به سيبيلش خيره نشم؟
با تشكر از برنامه خوب شما
شنونده پر و پا قرصتان هنگام اين تاكسي به اون تاكسي شدن در صبحگاه در وضعيت عجله و فول جيش
Nov 6, 2009
some how
... مادر بزرگ ف داشت تعريف مي كرد كه چه طور توي اين سفر مجبور شده بره و قلبشو عمل كنه چون سه تا از رگهاش بسته شده بوده و وقتي به اين قسمت رسيد كه به دكترش گفته بود نگران خودش نيست و به اون دو تا بچه لنگه دنيا فكر ميكنه اشك تو چشماش حلقه زد و گفت معذرت ميخواد كه منو ناراحت ميكنه و من لب و لوچه آويزونمو جمع كردم و متوجه شدم بايد قيافه ي متعجبمو به مغمومِ متاسف تبديل كنم ...
Nov 5, 2009
چگونه است كه تاريخ توانسته دهان ايران را به گا دهد
خانواده : هميشه عده اي هستند كه سپس و قبل از مراسم مهموني و عروسي زبان خود را در دهان تاب داده و تلاوت هاي مختلفي در مورد شامي كه كوفت نموده اند و لباسي كه فلاني پوشيده و حرفي كه بهماني زده بكنند و اين يك قصه قديميه تكراريه.
مدرسه: ننه هاي بي كاري پيدا ميشوند تا درست موقعي كه شما حسابي جون كنده ايد و دهنتان به شدت زير بار فشار كاري سرويس شده طي يك تماس چند دقيقه اي با مدير به كل زير آب شما را بزنند و همكارانِ مغز پنجي كه هيچ گونه احترامي براي خودشان قائل نباشند و دانش آموزاني كه در عوض جاسوسي مواخذه نميشوند، به پوست خيار هم كلاسي هاي خود را ميفروشند و هيچ گونه تربيت مطالعه شده اي ندارند؛ زير سيستم پوسيده ي آموزش و پرورشي بار مي آيند با معلماني كه داستانشان طولانيست...
جامعه : (از ويكتوريا تا اشك آور) همان طور كه تعداد افراد در اين گروه بالاتر رفته سطح تشنجات بالاتر ميرود و همه ناراضي و شاكي هستند و هر بار پاچه كسي گرفته ميشود، در اين بلوِشو عده اي به فكر وصله پينه زدن به سطح ناهنجاري هاي جامعه مي افتند و عده اي بشكاف به دست گرفته و اين ووصله پينه ها را به گند ميكشند، مثلا حالا كه من دارم اين خزعولات را مينويسم جو ويكتوريا در خانه حكم فرماست چون فنراندا كتك خورده و ويكتوريا زير بار فشار هاي شوهر بيشعورش در حالت كاتيدن با جنريموي جگر است، اين ويكتوريا مثلا يك نوع وصله پينه است كه يكي تصميم گرفته بسازتش تا بگه زن ها موجودات بد بختي هستند و يه كمي به ايشان بفرمايد تا به حقوق خودشان احترام بگذارند... (بشكاف هم كه همانا پارازيت ميبوده) در كانال ديگر مثلا وي او اي كه هم چنان فيلم هاي متعددي در مورد تشنجات جامعه در تاريخ هاي مختلف نشان ميدهد كه چه طور يك دختر از يك مامور كتك ميخورد يا اينكه چه طور بسيجي ها وحشيانه به مردم حمله ميكنند يا چه طور همديگه رو حول ميدن تا جا باز شه پرچم آمريكا رو آتيش بزنند! در اين جامعه ي بلوِشو يك ا ن اي پيدا ميشود كه در يك برنامه تلويزيوني كه اون همه بيننده داشته به شيخ بگويد كه شما در بنياد شهيد زندان ساخته بوديد كه نشان دهد دارد دست ملا را رو ميكند و راي جمع كند تا همين شيخ ديروز در خر تو خريه هفت تير سيبلِ گاز اشك آور از سمت الاقي شود كه شايد به همين جمله ضد ملا شده بوده يا جو گير يا هر گه ديگه اي.
در هر صورت كه در همين جامعه هنوز مردمي هستند كه دوست دارند دهان ا ن را سرويس كنند و در جگرشان آتش است و دارند مثل خر از صبح جان ميكنند تا شب و وقتي براي مچ بند سبز و مشت كوبيدن به دهان بسيجي هاي گه مال ندارند هر چند دلشان پر ميكشيده تا نقشي ايفا كنند و به هر حال من در تمام اين زر زر ها يك نتيجه بي ربط ميگيرم كه از تفكرات شرّه زده از مغز خودم ميبوده و آن اين است كه اينجا ايران است و ما مردم فرهنگ سوراخي هستيم كه هنوز آن مثلث مزلو مان دچار اشكال است و به خود شناسي نرسيده ايم ، ما بايد تا براي خودمان احترام قائل باشيم تا بعد براي اطرافمان تصميم بگيريم، پس من شخصا شاشيدم به همه اين حقوق بشري كه در كشورهاي جهان سوم از دهان بي سواد هايي بيرون مي آيد كه اگر 2 ساعت شخصيتشان را با كمك يك روان شناس زير و رو كني، گهي ازش بالا ميزند كه خودشان هم تصورش را نميكردند!
Nov 4, 2009
My revolution
حركت امروزِ من به صورتي بسيار شبيه تمامي كس خول هاي از جان و مال گذشته اين جنبش سبز يود كه با تحكم شديدي دست به كمر زده و تو روي مديرمون واستادم و گفتم كه دوست ندارم بچه هاي كلاسم اين حركت خشن پرچم آتيش زدن رو ببينن و دقيقا مثل وقتي جنبش يه موتور گازي بسيجي رو از دور ميبينه، به سرعت خودمو بچه ها رو از صحنه متواري كردم .
Nov 3, 2009
Nov 2, 2009
Oct 24, 2009
job
هفت هشت مهر وقتي دائم پرونده هامو ميزدم زير بغلم و از اين اداره ميدوئيدم توي اون اداره يه بغضي توي گلوم داشتم كه خيلي ساله دائم كم رنگ و پر رنگ ميشه، بغضي كه موقه هايي كه به آينده فكر ميكنم متورم تر ميشه، آينده دختري كه نخواسته و ندونسته پرتش كردن تو يه دانشگاه و همون طوري كشكي كشكي مهر معلمي رو زدن تو پروندش...
حالا يه پرونده دارم كه توش هزار جور وزير و رئيس مختلفي كه تو اين همه سال رفتن و اومدن نامه دادن كه مجوز رسمي شدن منو تايئد ميكنه و من هم چنان وسط هوا و زمين سگ دو ميزنم، ميرم زنگ تفريحا ميشينم با يه سري پير پاتال كه هر لحظه دوست دارن زير آبمو بزنن چايي ميخورم و بوي تخم مرغ پخته و ترشي دلمو به هم ميزنه،بچه ها تو صورتم عطسه ميكنن و من هر هفته مريضم! دائم ضر ضر و عر عر تو گوشمه و قسمت قشنگ ماجرا با نمكي دخترا و تخسيِ پسراست كه راغبم ميكنه تحمل كنم و سعي كنم چيز يادشون بدم
من هفته اول خودمو به در و ديوار كوبيدم كه علي اوتيسم داره كه گذاشتيدش تو كلاس من،اين مشاور ميخواد اين كوفت ميخواد زهر مار ميخواد و حالا دارم تو كلاس مث ماماني كه خدا اين بچه رو بهش داده و ناچاره باهاش كنار بياد بالا پايينش ميكنم و موقع خوراكي دادن بهش ميگم: بگو آآآآآ (!)
اين نوشته غمگين حتي يك هزارم دردي كه الان تو دلمه نيس،يعني ميگم همه اينا به درك ولي يكي بياد بهم بگه اين جوني كه داري ميكني نتيجش ميشه اين،خيليه؟
Oct 23, 2009
Oct 21, 2009
Vote!
من عاشق وبلاگ خودمم
دوس دارم روزي هزار بار براي خودم كامنت بذارم كه خيلي محشري بهاره،ولي خوب وقتي يه روز كامنتامو باز ميذارم آخر هفته ميبينم كلا هيچكي وبلاگمو نخونده انگار! در صورتي كه من از خيلي وقت پيشه كه دارم خزعبلات مينويسم و فكر ميكردم تو اين يكي كار لاقل يه چيزي بشم!
امتحان كنيم؟
Oct 20, 2009
Oct 19, 2009
Oct 17, 2009
Movie
بعد از انتخابات كذايي، من هر گونه زنده ماندنم را و اينكه دارم راست راست در خيابان راه ميروم و دنبال كار و زندگي ام ميدوم، نوعي سر شگستگي و خاك بر سري ميدانستم كه اين احساس گناه گرچه تلاش بيهوده اي پشت سر خود داشت،اما باز احساس چندش آوري مينمود تا باعث شود من تمام اشخاصي كه همينك در حال كار كردن و نان در آوردن بودن را نيز نوعي فاشيستِ كثيف بدانم،به خصوص آن نكبت هايي كه در صدا و سيما كار ميكردند و گردنشان كلفت بود و به همين دلايل نيز سينما و تئاتر رفتن را هم همانند تلفن و اس ام اس و هزار كون وارو دادن هاي ديگر تحريم فرموده بودم تا اينكه بالاخره اين تحريم توسط فيلم بي پولي و تمايل اينجانب به مشاهدات تر زدن هاي نوين كارگردانان گرامي شكسته شد و ما قدم در سينماي گنديده ي آزادي گذاشتيم (از آن جهت ميگوييم گنديده كه كارمندان گه گرفته اش اخلاق شديدا اني داشته و دستگاه هاي آب معدني دائم پول آدم را تف ميكنند) خلاصه كه آقاي نعمت ا... موجبات خوشايند ما را نسبتا فراهم آورده و باعث گرديدند اين بلاي سينما نرفتن ما نيز از سر گذشته و با آن محيط بي كفايت آشتي نماييم
باشد كه موجبات خوشي ما را تِر مال هاي ديگر به گند نكشند...
Oct 16, 2009
ما بسيار هم گفته ايم كه حركتي كه گوگل زد بسيار تيز هوشانه بود و آن اينكه وقتي مردم توي توييتر و اين ور اون ور داشتن خودشونو جر ميدادن كه اي گوگل بيا و يه روز لوگوتو براي مردم ايران سبز كن يا يه گلي به سرت بگير، آمد و توي قسمت ترجمه آلفابيك پرژين رو هم اضافه كرد و دل ملتي را رازي نگه داشت اما چه بسا كه تر مالي هاي زيادي توسط مردمِ از ترجمه بي خبر اين وسط زده شده و خواهد شد كه فكر ميكند جمله ها رو كه توي قسمت ترنسليت كپي پيست كنند حضرت متعال گوگل برايشان معجزه ميفرمايند...
ايشون خواسته بودند از فارسي اين جمله رو ترجمه كنند كه "اینجا زیاد نوشتم. دیگه واقعا زبونمون مو درآورد از بس گفتیم ایتنترنت اکسپلورر، پشتیبانی خیلی ضعیفی داره، " كه اين شد! I wrote a lot here. I really Zbvnmvn hair turns Aytntrnt told the cease Ecplorer داره very weak support
Oct 15, 2009
من توم خوش ئه ويه
"دل من يه قطاره كه هر روز يكي توش سوار و پياده ميشه ولي يكي هست كه هيچ وقت ازش پياده نميشه اونم عشقمه كه بچمه" اينو شخصيت زنِ فيلم ميگه كه موقع سر پا گرفتنِ بچش در حالي كه هي داره ميگه جيش جيـــــش به عقد شخصيت اصلي كه يه معلمه در كوه و كمر در مياد،كلا زندگي سگي يه قوم رو نشون ميده كه هميشه سايه ي وحشت از مامورها به خاطر كار قاچاقي كه از عراق به ايران ميكنن رو سرشونه و فيلم در كل پيام هاي به خصوصي در مورد جيش داره و اينكه بايد توي اين زندگي شاشيد
Oct 14, 2009
ما همه خوبيم
مادر متهوع است و در عرض يك ساعت از اين رو به آن رو شده است و حسابي رنگ پريده ميباشد و من كه يك گوشه نشسته و نظاره مينمايم به ناگاه متوجه صحبت هاي پدر ميشوم كه ميفرمايند اين روزها نبايد اصلا از خانه بيرون رفت كه همانا اين كثافت ها براي پارازيت انداختن روي ماهواره هزار جوز گه اضافه خورده اند كه روي سلامت مردم از همه جا بي خبر تاثيرات تهوع آورنده ميگذارد كه اين تز گويا مربوط به جمله ي قبل مادرم در مورد بيماري دوستش ميبوده كه به همين منوال و به ناگاه بدون هيچ زمينه قبلي رخ داده بوده
Oct 8, 2009
Meet the p
ما به ديدن م رفتيم كه جناب دكتر كونش را طي يك عمل جراحي پر عفونت دو سوراخه نموده بودند. در عجبيم كه چه گونه ميشود اين آدمي كه ادعايش كون خر را پاره ميكند در يك روز هزار جور بلا بر سرش نازل ميشود! اعضاي خانه كه ابتدا فقط شامل مادر و خواهر ميشد به ناگاه با به صدا در آمدن متوالي زنگ در به مقادير زيادي مبدل گرديده و اين جانب به صورت meltشده از زير در از خانه متواري گرديديدم
Oct 3, 2009
DownTown
سلامٌ عليكم
من هيچ وقت به قسمت بندي شخصيتي مردم طبق محل زندگيشون اعتقاد نداشتم و هميشه افكار اينچنيني رو با افكار پاراسلسوس در مورد انسان هاي آفريقا و اسقف سانتامارتا در باره سرخپوستان مقايسه مينومدم (55) و هر بار براي اشخاص متنوعي آسمان را به زمين ميدوختم تا بگويم كه همين چنيني ميباشد كه من ميگويم و البته همينجانب امروز صراحتاً عرض مينمايم كه اينها گه خوري اي بيش نبوده و من از محدوده جنوب شهر با رانندگان الاق و گاري چياني كه هر آينه از آسمان نازل ميشوند متنفر ميباشم و عاجزانه تقاضا دارم يك سفينه جهت انتقال اينجانب از محل كار صبحم به مقصد محل كار بعد از ظهرم و سپس به خانه از سوي آن اداره محترم برايم پيوست شود.
رونوشت براي اداره آموزش و پرورش
با تشكر
Oct 2, 2009
These days
مقدمه: خوب، من يه شماره از اينترنتاي هوشمند كشفيدم كه فيلتر نداشت و مثل احمق ها بدون آنتي ويرووس باهاش كانكت شدم و حالا كامپيوترم مرده!
به هر حال عدو سبب خير شد كه من لپ تاب بابا رو بپيچونم
شرح حال: در اين مدت من يه كار پيدا كردم كه براي بعد از ظهر هاست و توي ميدون قيامه و مجبور شدم بين اون و بي كاري، قيام رو انتخاب كنم و چند روز بعد يه كار ديگه در همون حوالي براي شيفت صبح پيدا كردم كه روزمو پر ميكنه و فك ميكنم امسال بتونم علاوه بر پرداخت قسط، بالاخره دوربينم بخرم!
اوضاع: روزها به درست كردن كاردستي و دويدن از جردن به اكباتان و شهدا و سپس به قيام ميگذرد كه اصلا دلچسب نيست و در هر صورت تا بوده مهر ماه به همين گندي بوده كه هست.
ديشب خواب ديدم يه بچه گربه زاييدم و خيلي درد داشت
پ.ن: براي اشخاصي كه اينجانب را نميشناسند عرض مينماييم كه ما معلميم و در شوش و قيام تدريس ميكنيم، فكرتان به سمت حمالي و منشي شركت هاي قاچاق نرود...
Sep 25, 2009
Political
اصولا یه روز که بعد از مدت ها من به فکر عمیقی در مورد سیاست فرو رفتم روزی بود که محمد رضا پیشنهاد مدیریت به صورت دیکتاتوری در اصل و دموکراسی در عمل را پیشنهاد داد و من به شدت موافقش بودم و این مربوط دهه گذشته است. حالا، از هجده خرداد به بعد، از همان روز که ندا مرد و من جلوی پنجره ام هر روز یک شمع روشن کردم تا حالا کاملا در افکار سیاسی قوطه ور بوده و بحث های سیاسیِ عمیق میکنم! و به این جمله ی حنا کوچولوی مخملباف فکر میکنم که سیاست با چه موش بازی ای وارد زندگی همه ما شد! تا حتی آن قدری که توی گورستان هم وقتی عزیزی را به خاک میسپاری و عزیزان دیگرت را از توی خاک و خول این طرف آن طرف میکشی، اشکت برای جنازه های ناشناسی سرازیر شود که بی کس با بادیگاردهای غول تشن به سینه ی سرد خاک سپرده میشوند.
Sep 23, 2009
any way
این همه مروری که من هر روز میکنم روی خودم، این همه که من توی شخصیت بقیه میخ میشم، یه جور حس خالی بودن برام باقی میذاره، یه جور حس که بهم میگه: تا الان هیچ گهی نبودم و هیچ گهیم نمیشم! نه اینکه بقیه ام گهین ها! فقط این که من این گهی که الان هستم نباید میبودم
می فهمید که؟
Sep 22, 2009
1
نما داخلی: تاکسی دختر جلو نشسته و خانم همسایه را که دارد پسرش را برای جشن شکوفه ها میبرد مدرسه را اتفاقی در تاکسی دیده است، راننده ابروهای به هم ریخته ای دارد که یک تارش بیشتر از بقیه رشد کرده و سعی در مداخله در مکالمه دختر و خانم همسایه دارد به طوری که خانم همسایه ساکت شده و دختر با راننده هم کلام میشود
دختر رو به بچه: مدرسه ها باز شد دیگه
بچه سر تکان مبدهد و نیشش به طور مفرطی باز است
خانم همسایه : تو کارت چی شد؟
دختر به طور مفصل شرح میدهد که چه طور در این چند هفته مصاحبه های متعددی را پشت سر گذاشت و به نتیجه ای نرسیده و خانم همسایه سعی دارد نظام مشکل دارِ آموزش و پرورش و مملکت را زیر سوال ببرد و در جمله های مختلفی اشاره به این موضوع دارد که حالا که این همه معلم بازنشسته و باز خرید شدند چرا نیرو نمیگیرند و راننده هم اصرار دارد هر بار اضافه کند که عده ی زیادی بازنشسته و بازخرید شده اند و این همه هم که مردند!
خانم همسایه کرایه را حساب میکند و پیاده میشود
راننده سوالات مختلفی در مورد شغل دختر میپرسد و ناگهان مکث کرده و میپرسد که آیا دختر با همین حجاب برای استخدام شدن می رود؟ (!!!) دختر شوک میشود و میپرسد که چه طور؟ راننده تشریح میکند که قصد دخالت نداشته و خودش مسئول حراست وزارت بهداشت است و شخصا دکترا ها و لیسانسه های متعددی را ناک اوت نموده فقط برای اینکه روزنامه خاصی میخوانده اند یا مارک کفش خاصی را میپوشیده اند (که دختر از این یکی اش سر در نیاورد) و افزود که دختر هنوز قد است و باید خود را بشکند تا در این نظام سیستم مند بتواند به جایی برسد و دختر فرمود که ترجیح میدهد بی کار بماند تا خود را بشکند و در را روی راننده کوبید
نما باز هم داخلی یک تاکسی دیگر: دختر باز هم جلو نشسته و سه نفر پشتی را در طول مسیر کلا نمیبیند، راننده ساکت و سیگاریِ تیری است و هم سفران در طول مسیر حتی سرفه هم نمی کنند.
نما خارجی لانگ شات – زوم این: کوچه ی روده درازی که منتهی به منطقه 3 میشود دختر مقادیر زیادی ورقِ مربوط به پرونده اش را زیر بغل و به دندان دارد و در حالی که لباسش به طرز اسلامی ای به تنش زار میزند به این در و آن در و طاق مدرسه های مختلف کوبیده میشود
نما خارجی زوم اوت لانگ شاتی که به یک افق غمگین ختم میشود (محتویات دختر به صورت آویزان و لخ لخ کنان)
نما داخلی خانه ی دختر: دختر گوشی تلفن را بین گوش و شانه گذاشته و با دوستش تماس میگیرد تا برنامه ای برای روحیه تکانی بریزد و با دستهایش مشغول ناخنک زدن به محتویات مختلف درون یخچال به عنوان ناهار است...
نما خارجی دختر تیپ رنگین کمونیِ سرخوشانه ای زده و نیشش به سختی باز نگه داشته شده است.
نما داخلی اتوبوس: دختر با دوستش است و میپرسد که نقشه چیست و دوست تقاضا دارد تا به یک جا برای نشستن بروند و در راه پیشنهاد سیگار خریدن میدهد. دختر متعجب است چون دوست هیچ گاه با سیگار موافق نبوده است.
نما داخلی کافی شاپ سپید سیاه: دوست اطلاع میدهد که مادری فوت شده
...
...
...
Sep 21, 2009
Sep 20, 2009
...
بعد عرقِ دستاشو مالید رو رونِ پاشو با شلوارش پاک کرد، انگشتاشو چپوند زیر زانوشو و جمعشون کرد تو هم که گرمای تنشو تو خودش نگه داره و با دهنش یه ابر بزرگِ گرم درست کرد و کلمه هایی که می گفت ابرشو ناپدید و پر رنگ تر میکرد
- اینکه حس میکنم حالا از همه جلوترم و هی به بقیه نگا میکنم که چه طور سگ دو میزنن دنبالم یه حس خوبی بهم میده
+ ...
Sep 19, 2009
...
- اما هنر نوین همه اش همین طور سرکش است.
- این ناله یک نظام مختصر است
- شاید این طور باشد ولی من به عنوان یک هنرمند قدیمی می گویم که یک بحران هنری هم هست، بحران هنرمندی که چون نمی تواند مضمونی پیدا کند به دنبال شکل جدیدی می گردد
- چرا نمی تواند مضمونی پیدا کند؟
- چون به سراغ هر موضوعی که می رود میبیند که از فرط تکرار مبتذل شده
- اما هنرمند از خودش مایه می گذارد و دست کم در این حد کارش جدید است
...
گدا
نجیب محفوظ
بنده متورم میشوم وقتی میخوانم که چه طور یه نویسنده میتونه افکارشو این قدر راحت مونولوگ وار به خورد خواننده بده
Sep 18, 2009
به کدامین خدا پناه خواهید برد
Sep 17, 2009
guess what?! LOL
مطمئنم نکته اصلی رو گرفتید
Sep 16, 2009
God Is Dead
مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد میزد:
«بشر ملعون است. اوّل پسرش را به صلیب کشیدند. حالا خودش را کشتند.
باستان شناس پیری گفت: «بی خدا نمیتوان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد.
گناهکار شرمنده ای در خفا تلخ میگریست: «از من ناراضی رفت.
عارف سالخورده ای از درون میلرزید: «دوستی با قدرت مطلق آرامش بخش بود.
ستم دیده ای به جنون افتاده بود. فریاد میزد: «ستمکاران! آسوده باشید!
شاعری گفت: «تا خدا بود، همه غمها رنگ سبزی داشت.
حکیمی گفت: «جهان با مرگ خدا، بی عدل خواهد شد.
پوچ گرایی از فرصت استفاده کرد: «اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، من بعد که خواهد بود!
کشیش ترس خورده، باد عبایش را انداخت. فریاد زد: «ایمان خود را گم نکنید. خداوند جانشین دارد. پسر دارد. مسیح را فراموش نکنید. او در آسمان هاست. او شما را فراموش نمیکند.
مرد برهمایی رفته بود تا با کمونیست ها در سوگ بنشیند. همان جا گفت: «در مرگ خدا هیچ کس مانند کمونیست ها نگریست. چون فرزندان ناخلف هستند که فقط پس از مرگ پدر قدرش را میدانند. آن که به دنبال زیبایی و عدل مطلق است، بی عشق به خدا نیست.
تاریخ نویسی گفت: «خداکشی رسم دیرینه بشر است. خدایان یونان، روم، هند، همه به دست بشر کشته شده اند.
دانشمندی پاسخ داد: «امّا بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته. باید خدای نویی بسازیم.
صدای فریادها بلند شد: «بشر خودش خدای خودش بشود.
پیری گفت: «برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید.
فیلسوفی گفت: «این قتل، پایان کار قاتل است. بشر قصاص میبیند.
درویشی فریاد زد: «به هوش باشید. صنعت و دنیای جدید است، ثروت و پول است که خدا را کشت. ما را هم میکشد. فقط به هوش باشید!
عالم غربی گفت: «حالا که خدا مرد، چه کسی ما را پس از مرگ زنده میکند؟
مردی که ماه های آخر حیات را میگذراند، از تمنای کهن بشر گفت: «حالا که خدا نیست، باید خودمان بهشت را پیدا کنیم. باید هرچه زودتر بهشت را بیابیم تا جاودان بمانیم.
جوانی شوق زده گفت: «چیزی را که حضرت آدم از کف داد، شاید ما دوباره به کف آوریم.
دیگری گفت: «خواستن توانستن است.
این بار نوبت عاقل مردی بود: «از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد، لابد از همان جا هم میشود به بهشت رفت. باید همه جا را گشت.
پا به پا دور جهان و به دورترین نقطه یک جنگل بکر رفتند. خبر یافتند پسرک هفت ساله ای هست که به همه چیز معرفت دارد، و هزاره هاست همان طور هفت ساله مانده. با خود گفتند: «لابد از درخت ممنوعه خورده است.
بارقه ای از امید به دلشان افتاد. دیگر آن خبر وحشتناک را وحشتناک نمیدانستند. سنگ نوشته های مقدس را که از آغاز خلقت خبر میداد، دوباره تفسیر کردند که وقتی حوا دندانی به سیب ممنوعه زد و بعد آدم دندانی دیگر زد، لابد بقیه میوه بهشتی در دستشان بود که به عقوبت، هبوط کردند. پشت دست میگزیدند که چطور متوجه حقیقتی به این روشنی نشده بودند و میگفتند: «شاید این پسر بعدها در زمین از همین سیب خوده است.
بعضی دیگر تأکید کردند: «با دو باری که سیب را به دندان کردند که سیب تمام نمیشود. آن هم سیب بهشتی که لابد بزرگ است. پس بقیه داشت.
آنان که سخت گیرتر بودند گفتند: «احتمالاً تخم آن میوۀ بهشتی به زمین شده و بار داده و پسرک از همین بار خورده است.
از ته دل امیدوار یکدیگر را بشارت میدادند: «ممکن است درخت بهشتی یا تخم آن هنوز باقی باشد.
اکنون خداوند را شماتت میکردند که تا زنده بود، چشمهایشان را به حقایقی از این دست بسته بود. مظلومیتی در خود حس کردند. مطمئن بودند رازهای تازه ای را خواهند گشود. امیدهایشان دور از دست رس نبود. عهد بستند با هم مهربان باشند. آنان که نازک دل تر بودند به گریه افتادند.
در جنگل سبز باستانی، جماعت وار و یگانه پیش رفتند. امّا به دل منفرد بودند، هرکس بهشت و حیات جاودان را نصیبه خود میخواست. چنین، در پی پیرمرد هفت ساله و درخت بهشتی تا به جایی رفتند که نام هیچ یک از درختهایش را نمیدانستند. ساقه هایشان سبز بود و در مه غلیظ کمرنگ میزد. جلوتر که رفتند دیگر جایی را نمیدیدند. یک سفیدی مه رنگ مطلق بود و درختهای خاکستری اطراف بیشتر لمث میشدند تا گوشهایشان نجواهایی شنید که سرد بود. لرزیدند. معلوم نبود از پیرمرد هفت ساله یا از دیگری است.
با شنیدن نام «نیچه گوش هایشان تیزتر شد. امّا چون بقیه کلام را شنیدند چنان بی تاب شدند که خواستند به فرار برگردند و در مه گم شدند.
فقط یکی ماند تا به آدمیان بگوید.
صدای حزن انگیز و نرمی بود که سرد بود و بوی کاجهای پیر میداد. میگفت: «نیچه پیامبر کفر گوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد. میخواستیم دوستان و دشمنان خود را بشناسیم... شناختیم... شناختیم
Sep 15, 2009
Lyrics

Hey you rotting in an alcoholic empty shell
Banging on the walls of your intoxicated mind
Do you ever wonder why you were left alone
As your heart grew colder and finally tourned to stone
Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Don't you ever dream of escaping...
Pathetic oblivion
Forgotten hopes buried in your soul's lonely grave
Pathetic oblivion
Remember how you were before you locked your heart away
Did I punish you for dreaming?
Did I break your heart and leave you crying?
Don't you ever dream of escaping...
Sep 14, 2009
Guidance school
توی راهنمایی یه دوستی داشتم که فامیلیش پیمان بود و مامان باباش به دلیلی که یادم نمیاد مرده بودن، یه دوست دیگه هم داشتم که شرایطش همین طوری بود و کلا دوستای مشکل دار زیاد داشتم! خلاصه که پیمان عادت داشت ساعت گردِ صفحه سرمه ایشو که عقربه های طلایی مشکی داشت در طول صحبت های معلم طوری بذاره رو میز که جلو چشش باشه و دائم با یه چشش تخته و من و دور و بریا و معلم و میپایید و با اون چشش ساعتشو و وختی زنگ میخورد میدوئیدیم پنج، شیش تایی میرفتیم رو نیمکتی که توی یه سوراخی تو حیاط قایم کرده بودیم و مخصوص خودمون بود میشستیم و پتا آخر زنگ مقرّو از شر محاجمان حفظ میکردیم تا موقع صف بستن و در همین حین تلاوت های متعددی از خودمون ساتع میکردیم و موضوعی که خیلی بهش گیر میدادیم این بود که هی تعجب کنیم که چرا مدلمون با بچه های دیگه که میدوان و واسه لیله کشیدن و کش بازی جا میگیرن فرق داره؟! و دائم سعی داشتیم که خودمون رو تافته ی جدا بافته بدونیم و البته سخن پراکنی های بی معنی و کسخل منشانه ای که در مورد کتاب های بی در و پیگری که میخوندیم هم جزو برنامه بود که هنوز آثارشو توی حاشیه کتابهای قدیمیم دارم!
چیزی که حالا بهش فکر میکنم اینه که من هنوزم با دور و بری های خودم فرق دارم و مطمئنم اسکولیت از منه! حالا پیمان و یلی و لیلا و مرضی و اثی و سمانه رو نمیدونم چی کار میکنن؟ خلاصه که من دوستای رنگ وارنگ زیاد داشتم مثلا ش که بچه مایه بود و کلا باحال بازی و بچه پررو گیری رو از اول راهنمایی با اون شروع کرده بودم و با هم معمولا پز میومدیم که کی حال چه معلمیو بیشتر گرفته، سمی که هنوزم دور و ور هم میپلکیم با روناک دوست پسرای متعدد داشتن و من معمولا باهاشون در مواقع خلاف بازی با پسرا می پلکیدم و مرضی... عروسی کرده و همیشه سعی داشت منو به راه راست هدایت کنه... کلا امشب خیلی یاد دوران مدرسه افتادم وختی نصفِ تنمو ول داده بودم از پنجره رو اتوبان و باد موهامو سر میداد این ور اون ور، وختی دیروز رو مرور کردم که چه طور توی مدرسه ای که مصاجبه داشتم همه داشتن این ور اون ور میدوئیدن و سعی میکردن وسایل مدرسه رو آماده کنن تا چن روز دیگه بچه ها رو ول بدن توش...
Sep 13, 2009
Sep 12, 2009
Sep 11, 2009
Sep 10, 2009
RiRa

توی بازار میرداماد یه چند قدم که میپیچیدی تو راهروی سمت چپی میرسیدی به یه در چوبی با دیوارای سفید که مال یه جای نقلی بود، یه طرف یه کتابخونه و سی دی می دی و از این چیزا بود و یه طرف میز و دفتر دستک صاحاب اونجا، طبقه بالا ولی خودِ خودِ مکان بود واسه سیگار دود کردن و چایی دارچین ... یه جای کوچیک که چند تا دونه میز و صندلی داشت و تو فقط 45 دیقه وقت داشتی روشون جا خشک کنی و ما وقتی میرفتیم خدا خدا میکردیم که هیچکی نباشه که بتونیم بیشتر ولو باشیم توش، یه دفتر که موقع بیکاری میشد توش چرت نوشت و نوشته های بقیه رو خوند، یه سری کتاب توی کتابخونه ی گچی با دکور ساده ولی خوشگل، یه صاحب خوش مشرب و خودمونی... خلاصه که از بس خورد تو حالم بارِ آخری که رفتم و دیدم پلمب شده که الان چند ماهه حتی سر نزدم ببینم بازش کردن یا جاش چی گذاشتن؟! حالام هر وقت همچین عکسایی میبینم یا فارسی وان رو یاد فضای رنگی رنگی و گرم ری را میفتم که توش خاطره ی پر رنگ و قشنگی دارم..
Photo by dismorfic
Sep 8, 2009
Story
"ناشناس دست هایش را که از روی شقیقه ها برداشت به سطح میز تحریر خیره شد. میز انباشته از دستِ کم بیست، سی نامه و پنج،شش بسته پستیِ باز نشده بودکه همه به نشانی او فرستاده شده بود. دیوار تکیه داشت. کتاب نوشته گوبلز بود با عنوان دوران شکوهمند. کتاب از آن دختر سی و هشت ساله و مجرد خانواده بود که تا چند هفته پیش توی این خانه زندگی می کردند. دختر مقامی پایین در حزب نازی داشت اما آن اندازه اهمیت داشت که مطابق مقررات ارتش نامش در فهرست دستگیر شوندگان بیاید. ناشناس خودش او را دستگیر کرده بود که کتاب زن را باز می کرد و دستخط کوتاه ِ صفحه اول را می خواند. واژه ها با مرکب ، به زیبان آلمانی، با حروف ریز و به خطی بود که نومیدانه سعی شده بود صادقانه باشد عبارت بود از: "خداوندا زندگی جهنم است" چیزی از این جمله دستگیر آدم نمیشد این جمله بر سفیدی کاغذ و نیز در آن آرامش کسالت بار اتاق جکم اتهامی بی چون و چرا و حتی همیشگی را داشت. ناشناس چندین دقیقه به صفحه کاغذ خیره شد و سعی کرد با همه دشواری هایی که داشت تحت تاثیر قرار نگیرد. سپس با علاقه ای که هفته ها میشد کاری را انجام نداده بود ته مدادی را برداشت و زیر دستخط به انگلیسی نوشت :پدران و مادران، وقتی فکر میکنم جهنم چیست؟ به این نتیجه میرسم که جهنم رنج موجودی است که توانِ دوست داشتن ندارد" می خواست زیر نوشته نام داستایفسکی را بنویسد اما وقتی دید که کلمه هایی که نوشته همه ناخواناست از ترس سراپایش لرزید، این بود که کتاب را بست
"تقدیم به ازمه با عشق و نکبت
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
Sep 7, 2009
Job
وضعیت تخمی تخیلیِ آموزش و پرورش هر چه بیشتر در حال متلاشی شدن میباشد و اینجانب به شدت یک شغل با کلاس را پذیرا میباشم و در پرانتز تقاضامندم پیر پاتالای عزیز این شغل نیم بندِ معلمی با ماهی 100 تومان را برای ما بگذارند و دست های چروکیده اشان را به میل بافتنی هاشان بسپارند تا بلکه ما بتوانیم از پس قسط و بد بختیمان در بیاییم! امرار معاش توی سرمان بخورد...
Sep 6, 2009
I'm home!
لیدییز اند جنتلمنزز به دلیل هرچه باریک تر بودن راهرو های هواپیماهای ایران ایر از پذیرفتن افراد با عرض و طول بالا معذوریم!" اینو باید رو سر در هواپیما بنویسن تا کون و کپل افراد با عرض بالا تو چش و چار مردم نره لاقل! ضمنا من در پایان سفر،حسابی با دعا و فوت های جنتلمنِ سن بالایی که پیشم بود ایمن شده و به سلامت فرود آمدم
Sep 5, 2009
Lets have fun
ميك آپ و مهموني آخر شب و رانندگي با سرعت بالا و دور دور و كورس و شراب 9 ساله و خود خفه كني با دود، همش واسه يه هفته! بعد همه چي دوباره تكراريه! آدم بايد يه چيزايي رو دست نيافتني بذاره تا توهم خوشيايي كه تستشون نكرده يه جورايي نگهش داره؛ اوهوم
Sep 3, 2009
Aug 31, 2009
Aug 30, 2009
some where else!
مث عاشقيت بي جهت با يه غريبه كه دوست داري نشناسيش






