Jul 25, 2010

The end of... the begining? or what?!



ناشناس چشم هايش را باز كرد و در تاريكي پاهايش را به جلو سُر داد، از بين خرت و پرت هاي كاغذ مانند جسم خيسي را لمس كرد. گرم و خيس همچون بدن تازه مرده اي كه عذادارش را در ميان خون و نكبت در بر گرفته باشد.

its my birthday
and my blog’s opening date
and I had no prosses in my life during these years
26
Just count the numbers

Jul 16, 2010

Reflection

Each time I see the opside-down Man
Standing in the water
I look at him and start to laugh
Althogh I shouldn’t oughtter
For maybe in another world
Another time
Another town
Maybe HE is right side up
And I am upside down

Silverstein

Jul 15, 2010

Rule



و شما دوست نداريد با قوانين آشنا شويد
اما ميشويد

Jul 6, 2010

messenger



امروز بعد از مدت ها رفتم ياهو مسنجر و زير هواران اينوايت و آفلاين و ... متوجه تغييرات شگرف و زياد اين محيط مجازيِ جلف شدم! واقعا كه اين آمريكاي جهان خوار براي انحراف ذهن جووناي ما دست به چه كارايي كه نميزنه!



Jun 27, 2010

جمهوري اسلامي ايده آل


شما توي خانه هستيد و با ماگ مورد علاقه تان چاي مينوشيد.
داريد رانندگي ميكنيد و به سيگارتان پك ميزنيد، چشمتان را به تهش ميدوزيد تا ببينيد چند كام ديگر مانده.
داريد با خانواده تان صحبت ميكنيد.
داريد س ك س ميكنيد.
داريد غذا ميخوريد.
خوابيده ايد و رويا ميبينيد.
اخبار ميبينيد كه در مورد اورانيوم هاي غني شده مطلعتان ميكند.
بوم.
شما تبديل به پودر شده ايد.
ديگر وجود نداريد.
عده اي با چادر و عبا از مخفيگاه هايشان خندان بيرون مي آيند.

Jun 25, 2010

...



شما گاهي عقب ميكشيد.
موزيك گوش ميدهيد و سيگار ميكشيد و نگاه ميكنيد.


no-words.com


Jun 24, 2010

مبهوتيّت


شما زندگي عادي اي داريد و دچار روز مرگي شده ايد
زر و زور به پارتي هايي مي رويد كه قبل تر ها حتي رنگش را در خواب هايتان هم نميديديد.
هات داگ با طعم هاي مختلف را كشف مي كنيد چون قبلا هات داگ دوست نداشتيد!
مست ميكنيد و ديگر در مسائل دودي صفر كيلومتر نيستيد.
روي ناخن هايتان زر و زور لاك ميزنيد و دود سيگار رفيقتان كه هم كلاسيتان بوده را بر شقيقه تان حس ميكنيد و صحبت هايش در مورد طلاق دومش را ميشنويد.
تا ساعت يكه نصفه شب با رفيقتان در خيابان ملق ميزنيد.
وي او اي نگاه ميكنيد كه يك مادرجشن تولد پسرش را بر سنگ قبرش ماتم ميگيرد.
با رفقاي كوچولو موچولويتان بيرون ميرويد و صحبت هايشان در مورد دوست پسر/دختر هايشان را گوش ميكنيد.
به مهماني هاي رسمي ميرويد و سرخ و سفيد مي شويد.
شما ديگر آن زندگي عادي چند وقت پيش تر را نداريد.
جنس اين زندگي عادي با قبلي ها خيلي فرق دارد.
شما مبهوتيد.
زندگي مبهوت كننده است.


May 5, 2010

oUR wORLD

من خدا هستم و يك ديكتاتوري بر پايه حماقت مردمي بر پاست.
م چشم هاي درشت، رك و جسوري دارد كه وقتي دارد يك خبر احمقانه را انتقال ميدهد صاف روي مردمك چشم اشخاص زوم مي كنَدَش. مثلا با جديت زيادي اعلام مي كند كه الف از همه قد بلند تر است و براي اثباتش هم دستش را تا مي تواند روي دست الف خم ميكند تا پايين انگشتان الف را نگه دارد و حول حولكي مردمك چشمش را مياندازد روي مردمك چشمم و ابروهايش را بالا پايين ميكند*
و البته ميم بلندتر است!

الف در كل يك ديكتاتورشيپ درست كرده كه از مهر ماه شروع شد در حالي كه من اعلام كرده بودم سالي كه در 13 شروع شود سال ضايعي از آب در ميايد و بر خلاف نظر من با اصرار مدير 13 مهر ما در كلاس بوديم و الف طي 125 روزي كه ما با احتساب تعطيلي ها و بين اتعطيلين و روزهاي اردو و ... در كلاس بوديم توانسته كاري كند تا تمام اعضا بدون هيچ گونه استثنايي به وي ايمان آورده باشند! افراد احمقند و من در يك محيط چند متر در چند متر يك جامعه كوچك دارم كه انواع و اقسام افراد را در خود جاي ميدهد، از گوشه گير ترين كه "ي" موشه است تا در چشم ترين كه همان الف ميشود. اما افراد در كل احمق هاي كوچك 6 ساله اي هستند كه مسائل روزمره شان به قدر فاجعه آميزي خنده دار و مبتديست، آنها در مورد زندگي خصوصيشان، خصوصي ترين موارد در حالي صحبت ميكنند كه فكر ميكنند من در خانه هاشان،‌تمام اتاق ها و سوراخ سمبه ها و دستشويي دوربين دارم و همه چيز را ميدانم... به سادگي خودشان را لو مي دهند و من از توي حرف هاشان پاتك ميزنم! از سياست هاي ساده ي كثيف و غير كثيف استفاده ميكنم تا افراد تحت كنترل باشند و در كل سر هر ماه در حد يك حقوق بگير خرده پا انزال ميكنم، دوربين ها از روي من لانگ شات مي شود و من يك عدم استخدامي ام كه زير دست زير دست زير دست زير دست .... چند سطح پايين تر يك شپشوي احمقم كه داريم زير دست نمايندگان محترممان اين ور آن ور پرت ميشويم! توي مردمك چشم هم زل ميزنيم و اخبار احمقانه را مخابره ميكنيم و توي سايت آزمون استخادامي خودمان را ثبت نام ميكنيم در حالي كه مرتيكه هايي دارند اصل آزمون را زير سوال ميبرند و ما كد به هم ميفروشيم و مسائل روزمره مان ...
شِت

May 1, 2010

How am i

من اين طور شده ام
يك شكم به جلو آمده كه توي تاكسي بايد منقبض باشد تا معلوم نشود كه البته تلاشي براي انقباضِ مذكور نيز صورت نميگيرد، يك پوست صاف شده من باب بي خياليِ شديد دو ماهه با اندكي كك و مك ، با تكيه كلام هاي به تخمت،ْ به يه ورم، گور باباشم كرده و ... .
ميتونيد گاهي يك نخ باب موريس هم گوشه ي لبم تضور كنيد كه خاكسترش از درازيِ تو مخي چند ثانيه يك بار پخش ميشود.

Feb 25, 2010

NetWorld


دو خدا در آن بالا داريم كه طبق ماه هاي كهكشاني با هم شرط ميبندند، هر كدام بيشتر دهان بنده ها را سرويس كرده باشد امتياز بيشتري پر ميكند و سر ماه طرف بازنده به برنده سور ميدهد

Feb 24, 2010

anyway


من كلّهمِ ويرِ نويسندگي در وبلاگم رو كه جمع كنم چيزي جز نوشتن فحش با كلمات ديگه پيدا نميكنم!

Jan 10, 2010

what the f


امروز شهادت امام سجاده انگار و مدرسه مراسم داره، بچه های آمادگی رو هم بردن قاطی برنامشون و خانم مداح میدونید با چی شروع کرده؟ خوب بچه ها فکر کنید الان امام زمان روبه روتون نشسته و این دعا رو بخونید (دعای عهد) . حالا داره دعای عاشورا میخونه !
باید شاشید به این وضعیت

Jan 8, 2010

عاشورا به روايت :




+ " ما (من و مامان و بابا) رفتيم ميدون قدس و نماز ظهر و عصر رو توي خيابون خونديم ، موقع نماز ظهر مردمي كه مير حسين ميگفتن اومدن و فكر كردن هر كي نماز ميخونه بسيجيه و مشتهاشون رو گرفتن به سمتمون و شعار دادن
بعد واستاديم نماز عصر رو بخونيم كه شنيديم صداي جمعيت وحشت زده به صورت خفني ميومد،‌حاج آقا نماز رو تند تند خوند و يه سري بسيجي با باتوم هاي برقي اي كه تو هوا ميچرخوندن دورمون جمع شدن و گفتن نگران نباشيم چون مواظبمونن
خلاصه كه اينقدر شلوغ شد كه ما فرار كرديم تو مسجد
تو چي كار كردي؟ "

- من هيچي خونه بودم (!)
یعنی میشه به همچین خری گفت که داشتم قاطیِ همون هایی که بسیجی های با باتوم برقی در برابرشون ازتون محافظت میکردن به تو و مامان بابات فحش میدادم؟! میشه بگم کسایی مث شمان که کون آدمو جوری میسوزونن که میخوای جر بخوری؟

Jan 6, 2010

anyway

خيلي وقت ها دوست دارم يك ربات باشم كه نه به چيزي نياز داره نه خواسته اي داره
اما يادم ميره!

Jan 4, 2010

Nightmare


ما همگي پشت فلاني صف بسته بودیم و منتظر مانديم تا عده اي را اعدام كنند، عده ای نماز میخاندند و سجده ها طولاني بود و من زير زيركي دور و بر را ميپاييدم! يك خانم مجريِ چادري كه صورت گرد و سفيدي داشت روي سن بود دائم لبخند ميزد.
همه خوشحال بودند و ميخنديدند و من به پهناي صورتم اشك ميريختم، بعد خبر آمد كه اعدامي ها را بخشيدند و يك هليكوپتر كه حيوونهاي مختلف آويزانش بودند از بالاي سرمان رد شد و حيوون ها رو ريخت توي لتيان؛ يك خوكِ قويِ بازو دار ، درِ سد را باز كرد و رفت توي قسمت آبِ تصفيه شده كه مردم ميخوردند.
يك زنيكه ي چادري كه چادرش خوني بود گفت همين طوري بود كه مردم آنفولانزاي خوكي گرفتند
من هنوز گريه ميكردم و توي دست و پا بودم

Jan 3, 2010

...


خارج نشینان ، خوش نشین باشید کین مردم تاپاله های خوش بویند که ما نمیتوانیم خودمان را از میانشان جدا سازیم گرنه تا کنون هزاران بار به شما پیوسته بودیم!
شاهپور (امیریه سابق) محله قديمي و با كلاسي در تهران بوده كه حالا جزو پايين شهر حساب ميشه اما زمان رضا شاه به آنطرف جزو محله هاي اصيل و باكلاس حساب ميشده
حالا محل کار این جانب در این حوالی واقع شده و هر روز بیشتر از دیروز به تفاوت بالا شهر و پایین شهر معتقد میشوم! امیریه محله گه گرفته ای شده است و مردم ایران آفتاب پرستند! ایشان در پایین شهر سگ های هارند و در بالا شهر متشخص میشوندو در خارج شهروند های نمونه!
دیروز یک مرتیکه موتور سوار از روی پایم رد شد و بدون کوچکترین حرفی رفت! من پنج دقیقه ای هنگ بودم که شاید لاقل عذر خواهی کرده و من متوجه نشدم! امروز هم موقع رد شدن از خیابون یک موتوریِ گهِ دیگه موقع رد شدن کلی بازی در آورد و وقتی از کنارم میگذشت دقیقا بغل گوشم داد زد که برو دیگه! البته من یک احمقم که این چیزها بر روح زخم میزند و توقع دارم مردم همگی متشخص و مودب باشند اما خطابم به مردم شریف و آزاده خواهسیت که حنجره تان را برای همچین شخصیت هایی جر واجر میکنید! سبز میپوشید و زیر ماشین ها اشتباها له و لورده میشوید! اعصابتان را برای مردمی خاک شیر میکنید که همین دیروز به خاتمی فحش میدادند و حالا بالا میبرندش! مردمی که بت میپرستند ، یک مرتیکه چلاغ را پیامبر و نائب امام زمانشان میدانند! امام زمانشان را تا این حد پایین میکشند و در غیابش زار میزنند تا بیاید و گوشتش را بجوند! ... خطاب من به شماییست که یک جو انقلابیِ خیابان ها یقه تان را گرفته و یک لنگتان این طرف گیر کرده! خیالتان آسوده باشد که با رفتنتان آب از آبِ فرهنگ چند هزار ساله ما تکان نخواهد خورد.


Dec 30, 2009

فرقمان اين است

ما در وحشت گلوله پا به زمين ميكوبيم تا ترسمان بريزد، صداي قدم هايمان بپيچد توي گوش بغل دستيمان و دلش قرص بماند
شما قد بلند ميكنيد تا عكس زبان كوچكتان توي دوربين صدا و سيما باشد و رئيستان ببيند جه طور داريد هوار ميزنيد كه جانتان را براي ولايتتان فدا كنيد
ما بت نداريم! علامت پيروزي را آنقدر بالا ميگيريم تا خون در دست هايمان ته نشين شود، دست هاي كرخت شده مان را مي‌كشيم روي صورتمان تا سوزش اشك آور را كم كنيم
شما قدم رو ميرويد، سانديس ميخوريد و وسط شعارهاي از ما تحت درآمده تان عاروق ميزنيد و اسم بتِ نفرين شده تان را تكرار مي‌كنيد!
ما اشك ميريزيم و نفسمان مي‌گيرد تا عقده هاي دلمان را فرياد كنيم
كتك خورمان ملس نشده است كه سرريز شده ايم توي انقلاب و آزادي و هفت تير!
چشم پدر و مادرمان را نگران نميكنيم براي هرزگيِ فكري كه شما برايمان پاپوش كرديد!
ميخواهيم خر فهم شويد، حقمان را بدهيد


Dec 29, 2009

Ashura

من هيچگونه عقايد مذهبي و حتي تيپ مذهبي اي ندارم؛ ولي يكي رو ميشناختم،‌حاجي، خيلي آروم و متين بود و يه دو سه سالي بود موقعي كه گه از سر و كولم ميرفت بالا ميدوئيدم پيشش، ‌ميگفت مشكلت چيه دخترم؟‌ميگفتم مشگل ندارم،‌ ميخنديد و ميگفت ايشاا... هيچ وقت مشكل نداشته باشي
بعد من ذوق ميكردم،‌همه چيزاي منفي از فكرم ميرفت بيرون و حسابي سر خوش ميشدم
وختي فكرم از چيزاي بيخود بوي كپك ميگرفت
ميرفتم ميشستم تو حياط در فاصله ي يه متريش،‌ همين طوري گلِ فرش رنگ و رو رفته ي زير پام رو نيگا ميكردم، اون كاراي خودشو ميكرد و من پاهامو جمع ميكردم تو شكمم و زار ميزدم، اشكام ميريختن رو گلاي فرشش و من سبك ميشدم، ‌پا ميشدم ميومدم خونه
عاشورا و قدر و ... ميچپيديم تو مسجد نور و واسمون حرف ميزد، سوالاي مغزمون رو جواب ميداد، ما راضي بوديم
...
اون روزي كه من و يه عده ديگه مث گه هاي ورم كرده واستاديم تا حاجي رو ببرن،‌ يه روزي مث عاشورا بود و حاجي نشسته بود وسط كوچه
ما يه سري بي چاره ي معدود بوديم كه اين سر و اون سر كوچه رو بسته بوديم كه بگيم خيلي زياديم
حاجي داشت با سكوتش داد ميزد : هل من ناصر ينصرني
بعد من ولو شدم رو آسفالت و زار زدم
يه گازي زدن كه هممون متورم شديم،‌ يه سري رو بردن اوين و تعهد گرفتن،‌ طلايي استعفا داد
در كل ما همه جيبامونو گرفتيم و دِ در رو
حالا حاجي تو زندان داره ميپوسه
مامانش از غصه مرد
خانومش سكته كرد
خونش رو خراب كردن
بچه هاش...
حالا ما ميدوئيم ميريم تو جنبش و چون بقيه پشتمونن داد و بيداد ميكنيم ،‌تخليه رواني ميشيم و كتك ميخوريم و ميگيم حقمونه
من اين طوري دارم جبران ميكنم
روز عاشورا وختي تير ساچمه اي خورد تو پهلوم و يكيم تو پام،‌ نفهميدم چه طوري در رفتم! فك كردم تير واقعيه و دارم ميميرم!‌ يه پيرزنه رو زدم زير بغلم و مث اسب ميدوئيدم، هي دست ميزدم به پهلوم و با اينكه ميديدم خون نمياد فك ميكردم كارم تمومه، پيرزنه داد ميزد ،‌ نفرين ميكرد، ميگفت ولش كنم بره ببينه اين نامردا ميخوان چي كارش كنن!‌
مث سگ ترسيده بودم
تو يه ثانيه به همه چيز فكر كردم
روحم پرواز كرد جلوي مسجد نور وقتي دو تا وانت پليس واستاده بود و ما شعار ميداديم
تاريخ براي ما داره تكرار ميشه
ولي اين بار بيشتريم،‌خيلي بيشتريم

پ.ن: مغز من پوسيدست؟‌به درك
عقايدم با عقايد گه و آشغال شما نميخونه باشه
خيلي جو گير و مزخرفم اينم قبول
بذاريد لاقل اينجا خودمو خالي كنم و واسه خودم بنويسم كه بفهمم چه گهيم و چه غلطي دارم ميكنم

Dec 18, 2009

پوست كلفتان


ما در مملكتي زندگي ميكنيم كه براي چهار تا عكس گرفتن از در و ديوارش بايد از بي در و پيكر ترين اداراتِ دنيا مجوز داشته باشيم!
تصور كنيد بعد از چند كيلومتر رانندگي توي باران و سرما خودتونو برسونيد شهرك سينمايي و يه مرتيكه ي كچل نذاره وارد بشيد كه هيچ! هيچگونه دليل قانع كننده اي هم بهتون ارائه نشه!‌
اينها بماند كه مي‌رفت تا يك روز تخمي براي ما بسازد ولي اينجانب داد و هوار اندكي كرده و در را به شدت كوبيدم تا عصبانيتم تخليه شه كه اگه پسر بودم البته اين كار رو با يه كتك كاري مفصل انجام ميدادم ،‌در هر حال كه تمام اين تلاوت هاي فرهنگي اجتماعي كه توي ايران زده ميشه ضر هاي مفتي بيش نيست و ما از صبح كه كانون گرم خانواده را ترك ميكنيم انگشت هاي متوالي اي ميخوريم كه هيچ مليتي جز خودمان نميتواند تحمل كند!‌
ما پوستمان خيلي كلفت است
و در آخر ميفرماييم خدا علي حاتمي را بيامرزد كه حاصل رنجش گير دندان سبيل كلفت هاي حرامزاده و مفت خوري افتاده