Jul 17, 2014

از توی فیس بوک فهمیدم میم ازدواج کرده!!! حالا نمیفهمم توی بچگی متوهم بود و حالا سر عقل اومده یا ...؟؟؟ هیچ چی نمیفهمم! 

Jul 16, 2014

Ordinary

داشتم وبلاگ هایی که قدیما دائم میخوندم رو ورق میزدم... آدمایی که قبلا زندگیشون برام جالب شده بود و یه هو نمیدونم چرا همشونو گذاشتم کنار! دیدم چقدر زندگیاشون عوض شده! کارشون؛ شهراشون! ولی من هنوز پای همون سیستم, تو همون شهر نشستم و با یه کیبورد جدید دارم تایپ میکنم!... آره... یه کم اطلاعاتم بیشتر شده, تجربم در مورد آدما زیاد شده, دور و بریام گلچین شدن و مث قدیما توی جای غلط با آدمای غلط و کار بیخودی نیستم, ولی فک میکنم شاید اگه ... شاید اگه چی میشد من کجا بودم؟ راضی بودم؟ راضیم؟ الان یه ساعته تو سکوت مطلق که حتی همسایه ها هم جیک نمیزنن دارم فقط فک میکنم!‌ توی مغزم یک چیز خالی این ور اون ور میشه و حوصلم سر رفته! بعد میفهمم من همینم! همیشه از هر چی داشتم راضی بودم. یه خَریَم که وقتی اوضاع به نظر همه خرابه من دارم لذت میبرم! وقتی یکی ازم میپرسه مشکلی داری؟ بهم بگو, هیچی نمیاد تو ذهنم! من یه آدم معمولیم که به معمولی بودن آدما اعتقاد ندارم ولی خیلی عادی دارم زندگی میکنم

Jul 15, 2014

Music & Books!

بعد از خوندن "آب دریاها" حتما به "این" آهنگ نوستالژیِ ابی و گوگوش گوش بدید! اصلا به فاز بدی میاد تو تنتون که دوست دارید برید رقصون رقصون همه رو تو کوچه ماچ کنید!

Jul 11, 2014

...

من از امروز سیفون رو کشیدم به فامیل کلهم

DEAF

آقا من کر بودم!
من بعداز کنکاش بسیار و تامل درونی فهمیدم ریشه ی خیلی از مشکلاتم از بچگی تا حالا همین کر بودن بوده! ریشه ازهمون جا توی یک سالن شروع شد که همه چیز یک صفحه ی بی انتهای سرامیکیِ سفید و چرک نما بود با یک سری صندلیِ نقطه ای دورش و یک مردِ روپوش سفیدکه اون وسط واستاده بود و هی روی یک سری آدم خم میشد؛ زیر صندلی معاینه اش یکی ریده بود! این رو خیلی واضح یادمه که یه تپه گه زیر صندلی بود و هیچ کی رو جز من آزار نمیداد! ... خلاصه که من قدم اندازه صندلی نبود و با کمک مامانم از صندلی بالا رفتم و نشستم و مرتیکه ای که حالا دائم با یک چراغ گرد روی پیشانی یادم میادتش رو صورتم خم شد، چونم رو حسابی پیچ داد و گردنم رو یک وری کرد تا گوشم را ببیند. یک چیزی توی گوشم درد کرد و گفت برو...
همین!
بعد ما همگی خوانوادتاً به این توهم ورود کردیم که من خوب شدم! من تا همین چند ساعت پیش هم توی این توهم بودم تا اینکه توی خواب هو بهم الهام شد و حالا دارم این ها رو ثبت میکنم که یادم بمونه! و آقا من خوب نشدم!!! مثلا من و مُروا اون موقع رو ، و من و آرزوی اون وقتا و من و ریحانِ همین الان و  نگاه کن! من هیچی از متلک پسرا اون قدری که اونا میفهمیدن و میفهمن و نفهمیدم! این درد بزرگیه آقا شما حساب کن!
البته مزایای این کریت هم زیاد بوده حالا که میبینم کص شعریای زیادی از  جانب دور و بریا و فامیل و اطراف ساتع شده که شخصاً بزرگ منشیِ زیادی میخواسته تا به اونها اهمیت ندم و نشنیده بگیرم که در واقع از بیخ نشنیده بودم! مثلا اون روز توی دفتر مدرسه من نشنیدم مولایی و برفرره (درست میخونید فامیلیِ کص کشش بَرفُره بود) دقیقا چی گفتن که داشتم سعی میکردم با کنار هم چیدن کلمه های تلخی که اون وسط مسطا شنیده بودم و با میمیک صورت و کلا مدل تکون خوردن دست و پای انیشون هضم کنم قضیه از چه قراره که نوری کشیدم از دفتر بیرون... آقا من اصل موشوع رو نشنیدم!!! هی هم به نوری میگفتم چی گفت؟ که جواب نمیداد! منظورم واقعا چی گفت بود نه اینکه شنیده باشم و باورم نشه یا همچین شعری! .... یا من تو دعوام با شقا خیلی چیزا رو نمیشنیدم! آها!!!!!!!!!!!!!!
کریتم توی دعوا تشدید میشه آقا

انگار مرتیکه توی گوشم یک چیزی رید که وقتی عصبی میشم متورم میشه! شما حساب کن عصبی باشی، یک گوشتم توی تَوَرّمِ ان قوطه ور باشه، دیگه همه کارا به دست گوش چپ سپرده شده باشه و تا این بیاد پیغام بده به مغز و تو آنالیز کنی و جوابیه صادر کنی و بهش حالت حمله بدی و ... برای همینه که اصولا یک باربیشتر دعوای عملی، فیزیکی نداشتم و بقیه ی دعواها یک جایی بین مغز و گوش چپم حل شدند و طرفای مقابل چیزی به جز ... اِ آخه(سکوت)...  دِ من(سکوت)... دِ ک(سکوت)... و یک سکوت ممتد و چهره ی  متفکر من و تو افق محو شدنم چیزی ندیدن! دیدید!!!!! همه چیز به خاطر کر بودن و تپه ی گهِ توی گوشم بوده! 

Jul 8, 2014

tday

از صبحه یه سر گیجه ی خاصی دارم! دقیقا حرکتام کند شدن و تلو تلو میخورم... برناممو شدید دارم عوض میکنم... نمیدونم کی سطح سلیقم رسید به گوش دادن آهنگای آلترنیتیو راک... ولی راضیم!

Jul 7, 2014

از هر چه بگذریم


من اصولا سعی کردم شنونده باشم؛ هر چی دیدم و هر چی شنیدم و بذارم کنار هم و یه نسخه براش بپیچم و الان به این نتیجه رسیدم که خیلی کار تخیلی ایه! باعث میشه چیزایی که به مزاجم خوش نیست رو ایگنور کنم و همین موضوعا چند وقت یه بار ریجکت شن تو صورتم؛ میخوام رو آدمای دور و برم بالا بیارم و هرکی هر نطقی میکنه و هر زری میزنه واسم غیز جذابه که هیچ میخوام همونجا بزنم تو صورتش. همه روابطای کثیف و آدمای خودخواه جلو چشم پر رنگ میشن!‌ حرفاشون تو صورتم کش میاد؛ نفسم میگیره و دوس دارم دورم رو خالی کنم. یه وقتایی وسط شلوغیِ دور و برم شروع میکنم به کنکاش مغزم... میفتم به کتاب خوندن و شخم زدن کلمه ی دور و بریام و دنیال یه دنیای جدید میگردم که توش نفس بکشم، معمولا همون وسط مسطا یادم میره و محو چیزای کس شعری میشم.

چند روز پیش توی یه مهمونی که چند وقت یه باردعوت میشیم و  هر دفعه با  مری کش مکشِ تو مخی داریم که بریم یانه و هربارخر میشیم میگیم این دفعم بریم... شسته بودم بقیه رو نگاه میکردم که یه هو همه چی pause  شد! یه هو همه چی رو هوا معلق موند و من وسطشون راه میرفتم مث این فیلم شر و وریا... فهمیدم نمیخواستم اونجا باشم ولی نمیدونستمم کجا میخوام برم! یه هو هم خودم رو دیدم که دارم یه کارایی میکنم که ده سال پیشم میکردم! یعنی میخوام بدونم حسی گه تر از اینم هست یا نه؟ 

Sep 21, 2013

اولین اعتراف!!!

وقتی فک میکنم چه خوبه که پیشمی
وقتی ساکتی و آرومی ، نه وقتی ساکتی و میدونم تو دلت نارحتی و استرس و عذاب هست... وقتی واقعا آرومی... وقتی موزیک متن زندگیمون یکنواخت و آرامش دهندست ... وقتی احساس میکنم دوستم داری... اینکه من برات کافیم ... مدل نشستنم ، مدل حرف زدنم، مدل راه رفتنم برات کافیه... اینقدر کافیه که دوستم داشته باشی
اون موقست که میدونم هیچی نمیخوام
همین که دارم واسم بسته
همین جوری خوشبختم
به همین سادگی
کاش میدونستی گه واقعا به همین سادگیه!

Jun 5, 2013

Detail

تو کل روز 
دائم دارم چیزایی رو میبینم که قبلا دیده بودم
 مثل یه پازل با آدمایی که کله هاشون محو بوده و یه جایی تو مغزم نشسته بودن و حالا دائم دارن واضح میشن
 تیکه های پازل داره کامل میشه
 و این مزخرفه
 بعد از اینکه اتفاق میفته حسی که دارم مثل رفوزه ایه که مجبور شده یه بار دیگه دوره زندگیش رو بگذرونه و برای اینکه بهش لطف کنن سعی کردن خاطراتش رو پاک کنن!
و تو شب
 جای یه نفر دیگه زندگی میکنم به طور کامل!
هر شب یه نفر جدید با اتفاقای جدید روزمرِگیِ جدید
 یه شب میبینم وایستادم و نگاه میکنم که چه طور دنیا داره تموم میشه و با پاشیده شدن آب و آتیش توی صورتم بیدار میشم
 یه شب دارم با یه خانواده ی داغون توی یه دیکتاتورشیپِ شدید با آدمای حراستی دعوا میکنم (شدید یعنی خ ا م ن ه ا ی پیشش جوجه ای بیش نیست)
 یه شب دارم با دختر همسایمون از تو پنجره حرف میزنم
یــــه زنــــدگـــیِ کــــامل!!!! ... جای آدمای مختلف!
 و وقتی بیدار میشم همه ی جزئیات لعنتی یادمه! خدای من!


May 25, 2013

Get naked and move on*


*: اینکه کافه ای که میری توش رو هر چند وقت یه بار عوض نکنی، یعنی چسبیدی به خاطرات گذشته . 
اینکه آدمای زندگیت همش یه سری آدم خاص باشن
اینکه کسی رو که خیلی وقته نمیبینی و ازت گذشته تو لیست دوستای فیس بوکت نگه داشته باشی 

یعنی میترسی بری جلو
سفت همه این چیزا رو نگه داشتی به امید یه چیزی که شاید حتی نمیدونی چیه!!

باید یه هو همه رو بریزی… از تنت جدا کنی، یه مدت لخت بگردی تا شاید بدونی حالا چی میخوای.

پی.اس: جدیدا پسرای گی زیاد شدن یا این منم که زیادی دارم توجه نشون میدم؟!

Dec 4, 2012

Eng Ghost


بعضی وقت ها حس اهمیت به دیگران درونم میمیره
یه حسی مثل یه کالبد توی یه روح سرد انگلیسی! وقتی به خودم میام دوست دارم برگردم و خودمو بچپونم تو همین حس، یه جایی همون گوشه هاش چمباتمه بزنم و بمونم 

Dec 2, 2012

Ideal!


وقتی شما در ایده آل ترین شرایط زندگیتان مجبور باشید علی رغم تمایلاتتان و به خاطر نظر دیگران تصمیمی بگیرید، این یعنی دیگه در شرایط ایده آل نیستید! این یعنی دیگران پرفکتی که شما برای خوذتان ساخته بودید را ریده مال کردند! به همین سادگی!

Oct 11, 2012

Dreams


تا حالاچندین بار توی خواب با اتوبوسای مختلف تو جاده های خارج از شهر گم شدم، جاده هایی که متروک و برهوت نیست، یه عالمه ایستگاه داره که مردم هی توش سوار و پیاده میشن و من دائم دارم نگاه میکنم که در و دیوارا و خشت و گلای دور و بر ایستگاه رو میشناسم که پیاده بشم یا نه
دیشب بالاخره پیاده شدم ، یه جا که بعد از پیاده شدن فهمیده بودم مقصدم نیست و داشتم آمار یه آزانس رو از یه پلیس میپرسیدم و تو فکرمم بود اگه پیدا نشد باید به تاکسی تلفنی زنگ بزنم و هم زمن یه گوشه ی دیگه ی ذهنم درگیر این بود چقدر پول تو کیفمه و کافیه یا نه؟ اما چیزی که الان خیلی یادمه اینه که پلیس به نظرم جذاب بود، لباس سفید و شلوار تیره با نوارایی که کنارش دوخته شده بود و یه کلاه که خیلی خوب رو سرش نشسته بود. دائم موقع حرف زدن لبخند میزد و پوستش رو آفتاب سوزونده بود.
تمام امروز رو تا جایی که بتونم به همین حس خوبم فکر میکنم .

16/5/91
دوران بیکاری
خونه

Apr 19, 2012

here


اینجا

من
با یک زندگی ، پشت سرم
با آدم هایی که آمدند و رفتند
تنم پر از جای پاهایی سبز و قرمز است

Sep 7, 2011

ُ.ٌ


تمام چیزی که می خواستم، یک جای کوچکِ خلوت بود

Jul 30, 2011

Jun 21, 2011

از هم پاچیدگی


بعضی وقتا آدم دوست داره الکی دپ باشه
یه موضوع رو پیچیده کنه و نصفه شب با موهای جولی پولی سیگار روشن کنه و به خودش بپیچه

Jun 18, 2011

FCBOOK


کاش توی مغز هم مثل فیس بوک یه ضربدر بود که میشد زد و یه سری دوستا و خاطره ها رو پاک کرد

Jun 16, 2011

آبله!



دوست دارم حسام و فکرام مث موقع آبله مرغونم باقی میموند
یه جور رخوتِ بانمک که به هیچی فکر نمیکردم

Feb 10, 2011

F e t n e H



بد بختی تا حدی که نمیشه کادوی ولن بگیری دستت لاقل بگی دارم میرم پیش دوست پسرم
من باب بیست و پنج/11