Jul 7, 2014

از هر چه بگذریم


من اصولا سعی کردم شنونده باشم؛ هر چی دیدم و هر چی شنیدم و بذارم کنار هم و یه نسخه براش بپیچم و الان به این نتیجه رسیدم که خیلی کار تخیلی ایه! باعث میشه چیزایی که به مزاجم خوش نیست رو ایگنور کنم و همین موضوعا چند وقت یه بار ریجکت شن تو صورتم؛ میخوام رو آدمای دور و برم بالا بیارم و هرکی هر نطقی میکنه و هر زری میزنه واسم غیز جذابه که هیچ میخوام همونجا بزنم تو صورتش. همه روابطای کثیف و آدمای خودخواه جلو چشم پر رنگ میشن!‌ حرفاشون تو صورتم کش میاد؛ نفسم میگیره و دوس دارم دورم رو خالی کنم. یه وقتایی وسط شلوغیِ دور و برم شروع میکنم به کنکاش مغزم... میفتم به کتاب خوندن و شخم زدن کلمه ی دور و بریام و دنیال یه دنیای جدید میگردم که توش نفس بکشم، معمولا همون وسط مسطا یادم میره و محو چیزای کس شعری میشم.

چند روز پیش توی یه مهمونی که چند وقت یه باردعوت میشیم و  هر دفعه با  مری کش مکشِ تو مخی داریم که بریم یانه و هربارخر میشیم میگیم این دفعم بریم... شسته بودم بقیه رو نگاه میکردم که یه هو همه چی pause  شد! یه هو همه چی رو هوا معلق موند و من وسطشون راه میرفتم مث این فیلم شر و وریا... فهمیدم نمیخواستم اونجا باشم ولی نمیدونستمم کجا میخوام برم! یه هو هم خودم رو دیدم که دارم یه کارایی میکنم که ده سال پیشم میکردم! یعنی میخوام بدونم حسی گه تر از اینم هست یا نه؟ 

Sep 21, 2013

اولین اعتراف!!!

وقتی فک میکنم چه خوبه که پیشمی
وقتی ساکتی و آرومی ، نه وقتی ساکتی و میدونم تو دلت نارحتی و استرس و عذاب هست... وقتی واقعا آرومی... وقتی موزیک متن زندگیمون یکنواخت و آرامش دهندست ... وقتی احساس میکنم دوستم داری... اینکه من برات کافیم ... مدل نشستنم ، مدل حرف زدنم، مدل راه رفتنم برات کافیه... اینقدر کافیه که دوستم داشته باشی
اون موقست که میدونم هیچی نمیخوام
همین که دارم واسم بسته
همین جوری خوشبختم
به همین سادگی
کاش میدونستی گه واقعا به همین سادگیه!

Jun 5, 2013

Detail

تو کل روز 
دائم دارم چیزایی رو میبینم که قبلا دیده بودم
 مثل یه پازل با آدمایی که کله هاشون محو بوده و یه جایی تو مغزم نشسته بودن و حالا دائم دارن واضح میشن
 تیکه های پازل داره کامل میشه
 و این مزخرفه
 بعد از اینکه اتفاق میفته حسی که دارم مثل رفوزه ایه که مجبور شده یه بار دیگه دوره زندگیش رو بگذرونه و برای اینکه بهش لطف کنن سعی کردن خاطراتش رو پاک کنن!
و تو شب
 جای یه نفر دیگه زندگی میکنم به طور کامل!
هر شب یه نفر جدید با اتفاقای جدید روزمرِگیِ جدید
 یه شب میبینم وایستادم و نگاه میکنم که چه طور دنیا داره تموم میشه و با پاشیده شدن آب و آتیش توی صورتم بیدار میشم
 یه شب دارم با یه خانواده ی داغون توی یه دیکتاتورشیپِ شدید با آدمای حراستی دعوا میکنم (شدید یعنی خ ا م ن ه ا ی پیشش جوجه ای بیش نیست)
 یه شب دارم با دختر همسایمون از تو پنجره حرف میزنم
یــــه زنــــدگـــیِ کــــامل!!!! ... جای آدمای مختلف!
 و وقتی بیدار میشم همه ی جزئیات لعنتی یادمه! خدای من!


May 25, 2013

Get naked and move on*


*: اینکه کافه ای که میری توش رو هر چند وقت یه بار عوض نکنی، یعنی چسبیدی به خاطرات گذشته . 
اینکه آدمای زندگیت همش یه سری آدم خاص باشن
اینکه کسی رو که خیلی وقته نمیبینی و ازت گذشته تو لیست دوستای فیس بوکت نگه داشته باشی 

یعنی میترسی بری جلو
سفت همه این چیزا رو نگه داشتی به امید یه چیزی که شاید حتی نمیدونی چیه!!

باید یه هو همه رو بریزی… از تنت جدا کنی، یه مدت لخت بگردی تا شاید بدونی حالا چی میخوای.

پی.اس: جدیدا پسرای گی زیاد شدن یا این منم که زیادی دارم توجه نشون میدم؟!

Dec 4, 2012

Eng Ghost


بعضی وقت ها حس اهمیت به دیگران درونم میمیره
یه حسی مثل یه کالبد توی یه روح سرد انگلیسی! وقتی به خودم میام دوست دارم برگردم و خودمو بچپونم تو همین حس، یه جایی همون گوشه هاش چمباتمه بزنم و بمونم 

Dec 2, 2012

Ideal!


وقتی شما در ایده آل ترین شرایط زندگیتان مجبور باشید علی رغم تمایلاتتان و به خاطر نظر دیگران تصمیمی بگیرید، این یعنی دیگه در شرایط ایده آل نیستید! این یعنی دیگران پرفکتی که شما برای خوذتان ساخته بودید را ریده مال کردند! به همین سادگی!

Oct 11, 2012

Dreams


تا حالاچندین بار توی خواب با اتوبوسای مختلف تو جاده های خارج از شهر گم شدم، جاده هایی که متروک و برهوت نیست، یه عالمه ایستگاه داره که مردم هی توش سوار و پیاده میشن و من دائم دارم نگاه میکنم که در و دیوارا و خشت و گلای دور و بر ایستگاه رو میشناسم که پیاده بشم یا نه
دیشب بالاخره پیاده شدم ، یه جا که بعد از پیاده شدن فهمیده بودم مقصدم نیست و داشتم آمار یه آزانس رو از یه پلیس میپرسیدم و تو فکرمم بود اگه پیدا نشد باید به تاکسی تلفنی زنگ بزنم و هم زمن یه گوشه ی دیگه ی ذهنم درگیر این بود چقدر پول تو کیفمه و کافیه یا نه؟ اما چیزی که الان خیلی یادمه اینه که پلیس به نظرم جذاب بود، لباس سفید و شلوار تیره با نوارایی که کنارش دوخته شده بود و یه کلاه که خیلی خوب رو سرش نشسته بود. دائم موقع حرف زدن لبخند میزد و پوستش رو آفتاب سوزونده بود.
تمام امروز رو تا جایی که بتونم به همین حس خوبم فکر میکنم .

16/5/91
دوران بیکاری
خونه

Apr 19, 2012

here


اینجا

من
با یک زندگی ، پشت سرم
با آدم هایی که آمدند و رفتند
تنم پر از جای پاهایی سبز و قرمز است

Sep 7, 2011

ُ.ٌ


تمام چیزی که می خواستم، یک جای کوچکِ خلوت بود

Jul 30, 2011

Jun 21, 2011

از هم پاچیدگی


بعضی وقتا آدم دوست داره الکی دپ باشه
یه موضوع رو پیچیده کنه و نصفه شب با موهای جولی پولی سیگار روشن کنه و به خودش بپیچه

Jun 18, 2011

FCBOOK


کاش توی مغز هم مثل فیس بوک یه ضربدر بود که میشد زد و یه سری دوستا و خاطره ها رو پاک کرد

Jun 16, 2011

آبله!



دوست دارم حسام و فکرام مث موقع آبله مرغونم باقی میموند
یه جور رخوتِ بانمک که به هیچی فکر نمیکردم

Feb 10, 2011

F e t n e H



بد بختی تا حدی که نمیشه کادوی ولن بگیری دستت لاقل بگی دارم میرم پیش دوست پسرم
من باب بیست و پنج/11


Feb 8, 2011

?

دکتر فرمودند چرا؟
عرض کردیم مغزمان فرمان نداد، نمیدهد
علامت سوال گذاشتند برای بررسیِ بیشتر

Feb 7, 2011

Society




یعنی من احمقم فک میکنم دچار تحول شده جامعمون ، جامعه ای که هنوز اندر خم کوچه ی تبعیض به خاطرکلاس و طبقه ی اجتماعیه
وقتی یه معتاد بغل بقیه میشینه و بقیه خودشون رو جمع میکنن
وقتی دَرِ همون اتوبوسی که توش سوار پیاده میشم رو صورت پسرای دست فروش بسته میشه و من لالم
اینا رو یه مرفح بی درد نمیگه که حالاانگار هیچ مشکلی نداره چسبیده به دری وری
کسی میگه که تو چشم پسر نفرت رو دید
تو صورت معتاد حقارت و بیچارگی رو دید
بعد هی بیام برم بِپِلِکم قاطیِ این ان جی او،‌اون پایگاه
که زرشک


Feb 6, 2011

Ev.Night



هر شب تا صبح
هی فکرا تو سرم چرخ میزنن، میرقصن
دستام سنگین میشن، از تنم کنده میشن، میرن فرو توی زمین
خودم میمونم که نا ندارم پا شم

Feb 5, 2011

Documentary, Memorial or what?!!!!!!!!!!!!!



انتقادا و نظرا در مورد مستند مانندی که برای فریماه فرجامی توی هفت پخش شد رو بعد از اشارات پارازیت دنلود کردم و دیدم
اصولا جیرانی وجیرانی ها توی مملکت ما زیادن که خودشون رو پرفکت میدونن و نمیتونن برای دیگران ارزش قائل شن، خدا کنه همیشه تارخ و تارخ هایی باشن که بزنن تو دهنشون
اینو نوشتم چون دلم گرفت


So



مسیری که میرم تا برسم مدرسه پیش خل ودیوونه های گوگولی مگولیم رو اگه هر کی یکی دو بار بره به گا میره!‌ ولی من فان کردمش.
همه مسیر اتوبوس خوره و من اگه خیلی خیلی دیرم باشه هم مجبورم با صبر و شکیبایی منتظر اتوبوس بشینم؛ اوایل با گاز و لگد و فحش سعی داشتم آدمای اتوبوس سوار رو که واسه 50 تا تک تومنی ارزون تر مسیر یه دیقه ای با تاکسی رو نیم ساعت با اتوبوس طی میکنن رو متجدد کنم!‌ ولی حالا با یه هدفون تو گوشم یه جوری با خودم حال میکنم که انگار تو ماشین تنهام
تو قسمت نهایی یه تیکه از مسیر، پیاده رویِ پونزده الی بیست دیقه ای داره که تنوع چندانی توش نیست، مغازه ها همیشه همون قدر قدیمی و کثیفن و حتی دو سه تا فقیری که همیشه بیست سی قدم همدیگه نشستن هیچ تکونی نمیخورن؛ هر روز مثل دیروز

یه پیرمردی هست که قیافه ی خیلی گوگوری داره و امروز فهمیدم لهجشم مث خودش بانمکه، دو ساله از جلوش رد میشم و دوست داشتم بشینم پیشش باهاش حرف بزنم ببینم این همه آدم رنگ به رنگی که میان میشینن پیشش، میخندن، گریه میکنن و میرن چی پچ پچ میکنن باهاش.
یه بساط داره از لیف و دستمال جیبی و شونه دنده ریز واسه موهای مردونه تا شرت و عرق گیر، سه چهار تا جوون ریشو و چندشم همیشه دورشن که یکی از دلایل اصلی ای کهاکراه میکنی بری سمتش همونان؛ ولی وقتیمیری جلومیبینی آدمای با شعورین که میدونن باید خلوتت رو رعایت کنن.
شاگرد فلانیه که خرش میره ولی وقتی بهش میگی، میگه: من کیم؟ هیچی نیستم
میگه خوبی؟ میگی مرسی
میگه بگو الحمد لله
لبخند میزنه و دوست داری زندگیتو براش بریزی بیرون
واست یه تیکه موکت پهن میکنه پیش خودش
ولو میشی رو زمین و یادت میره کنار میدونی، مردمی هست، خیابونی هست
یه کشف دیگه این طوری داشتمکه الان فقط یادگاریاش مونده تو مغزم و سعی میکنم از یادم نره
حالا شده یه سوم اون هیکلی که بود، دستاش میلرزه، میگن سوی چشماش رفته، هر روز یه جور شکنجه میشه
میگن به نظر داغون میرسه ولی وقتی شروع میکنه به حرف زدن همون اقتدار و آرامش تو حرفاش هست
دلم واسه روزایی که چمباتمه میزدم گوشه حیاط خونش که فقط پیشش باشم تنگه

Feb 4, 2011

Silence



کلیپ سکوت فرهانی رو میدیدم
هرچند از شخصیت وصدا و خاندانش همچین خوشم نمیاد ولی کلیپ لعنتی ای بود
فکر کردم اونی که یه انسان روخونین مالین تو اون روزای کذایی گرفت رودوشش، منی که تا حالا خون ندیده بودم سر بغل دستیم رو دیدم که شکافت و خونش پاچید ، اونی که اینا رو تو فیلمو کلیپ میبینه، هر روز متنفر تر نمیشه؟‌ چند بار تو تاریخ باید مردم ما جونشون رو بذارن کف دستشون برن جلوی تیر؟
اگه کسی نباشه که تیر بزنه مگه کسی تیر میخوره؟
سرمون رو میکنیم توبرف نمیبینیم که همین همسایمون که هر روز داره با لبخند بهمون سلام علیک میکنه پای منافعش بیفته سر تفنگشو میذاره بیخ گلومون
!