راهنمايي كه بوديم خانم دال معلم كم سن و سالِ اجتماعيمان بود، بيست و پنج ساله يا كمتر! يك بار ما شاگرد هاي لشِ سن بلوغي و خود بزرگ بين را برد مجلس، ما طبقه ي بالا نشسته بوديم و در و ديوار سر سبز مجلس را نظاره ميكرديم و گه گاه آت و آشغال هايمان را روي سر و كله ي نمايندگان ميريختيم تا بيرونمان كردند! نكته اينجا بود كه زاويه ديدِ من دائم دنبال دوربين هاي لنز درازي ميگشت كه كله ي صبح (توي تايم اردوي ما) اثري از آثارشان نبود و يا سعي داشتم تا لحظه ي خواب يك نماينده يا دست تو دماغ كردن آن يكي را نظاره كنم و وقتي هيچ ديدي از زواياي نزديك صندلي هاي آن پايين نداشتم، احساس كردم تمام اون قواي مجريه و مقننه و تلاوت هاي اضافيِ درس اجتماعي براي سر كار گذاشتن ما شاگرد ها، توسط خانم دال بود و اين شد كه بعد از آن، آنقدر ايشان را چزاندم تا يك روز به دفتر پناه برد و حسابي گريه كرد! حالا هر روز كه يكي از بچه ها من را ميچزاند، فرشته ي بال شكسته اي را ميبينم كه لبخند پليدي بر لب دارد و خانم دال در كنارش با دو بال كوچك چشمك ميزند