Dec 8, 2009

EghteshashGAR


- من: از صبح هزار جور داستان ساختم كه اگه گرفتنم تعريف كنم، كيفم خالي از هر گونه نشانه ي سبز است و موبايلِ دوربين ندار برداشتم و از سر كار چپيدم تو ايستگاه بي آر تي چهار راه وليعصر، از پشت شيشه ي ايستگاه چشمو انداختم قاطي سربازا و گاردياي تو پياده رو، دنبال آدما ميگشتم كه بدوام وسطشون و هيجان تو گلومو خالي كنم
...
فضا داخلي اتوبوس
- شخصيت دختر با پوست برنز كرده (وسط سرما) با دوستش كه تيپ لاتي داره در حال صحبت تلفني با مامانش ميفرمايند كه توي انقلاب هستن و اغتشاشه (!) مادرشان كه معلوم نيست كدام لنگه ي هپروت زندگي ميكنند ميرفرمايند كه اين چيزها را نميفهمند و خواستار رسيدن هر چه سريعتر دختر به منزل هستن (!)
- شخصيتِ پسر سن بالايي كه متمايل روي دو دختر است و به زن كناري ميفرمايد كه همه ي اينها مسخره بازيِ يك مشت بچه سوسول است كه وسط خيابان سيگار ميكشند كه بگويند با كلاسند و لقب دانشجو را يدك مي‌كشند
- شخصيت زن با موهاي زرد و صورتي كه در گوش راننده ضرهاي ممتد و تو مخي ميزند تا ايشان را مجبور به سريعتر راندن كند
- دخترك يك باتوم توي كمرش خورده و چشم هايش متور از گاز است،‌ دارد با موبايل دنبال دوستش ميگردد و من را كه دارم لنگِ پسر احمق را گاز ميگيرم و حسابي قاطي كرده ام ميكشد كنار