تو يك بعد از ظهر سرد زمستاني پا به عرصه ي وجود گذاشتي، يعني اگر ما گذاشته بوديم 9ماهي بعد از آن روز، مادرت تو را در ميان لخته هاي خون و آب زرد رنگ وجودش به عرصه ي وجود ميفرستاد.
آن بعد از ظهر زمستاني كه سوز برف تازه چند روزي بود به سر و صورت مردم ميتازيد و ما چپيده بوديم توي اتاقِ نم كشيده زير پتوي مرواريد دوزي شده ي قرمزي كه ملافه ي سفيد خوش بويي داشت، تو شروع كرده بودي توي دل مادرت چهار دست و پا راه ميرفتي و ما برايت با صدف گوشواره ميساختيم، برايت از توي هم كلاسي هايت دوست انتخاب ميكرديم، من نگاه ميكردم كه چه طور بزرگ و بزرگ تر ميشوي و مادرت و من پيرتر، داشتي بالغ ميشدي و چند تايي دوست پسر/دختر داشتي، ما داشتيم همه ي زندگيمان را به پايت ميسوزانديم و حسابي درگير شهريه دانشگاه و جور كردن پول براي زندگي آينده ات شده بوديم... دختر همسايه داريوش گوش ميداد و ما داشتيم سيگار بعد از هم آغوشيمان پك ميزديم. چند وقت بعدش بود كه تو اعلام حضور كردي و ما حسابي فكر كرديم، تصميم سختي بود اما ميدانيم تو درك ميكني.