يكي از دوستاي مامانم يه شوهر داشت كه وقتي ما بچه بوديم و تو مهمونيا پشت مامانمون قايم ميشديم و زير زيكي نگاش ميكرديم يه هو دندون مصنوعياشو يه جور مسخره اي بهمون نشون ميداد،ب عد يكي بايد ما رو جمع ميكرد كه هي سعي ميكرديم فك پايينمونو بديم جلو تا دندونامون مثل اون بيفته بيرون