ما دبستان ميرفتيم كه من شروع كرده بودم به درك مفاهيم جديدي كه خيلي درِ پيت و بيخود به نظر ميرسيد اما مهم بود، مدرسه ي من يك مدرسهي شاهد بود يعني يك سري بچه كه پدرشان توي جنگ مرده بودند .
مفهوم اول، تفاوت من با بچه هاي شاهد بود، مزاياي ويژه اي كه آن ها داشتند و ما نداشتيم. در اصل ما مفت خورهايي بوديم كه چهارچنگولي روي مدرسه ي خوب و نمونه اشان افتاده بوديم كه البته اين نتيجه ي زحمت هاي بي وقفه ي مادرانمان بود كه توانسته بودند ما را با رفت و آمد هاي متوالي و پارتي و نامه اداري و ... بچپانند آنجا!
يك اردويي ما را بردند براي نشان دادن ظلم و ستم ها و شكنجه هايي كه زمان شاه ميكردند، يك سري مجسمه ي خونين و مالين به در و ديوار آويزان بود و صداهاي ترسناكي مي آمد كه من با وجود اينكه آن موقع گوشم را گرفته بودم و توي دلم يك سري آهنگ ميزدم كه خيلي لايت بود، چشمانم با تمام حواسم روي نوك كفش هايم متمركز بود اما هنوز خاطراتي از راهرو هاي پر پيچ و نور هاي قرمز و صحنه ي بهشت و جهنمش يادم هست.
اينها مفاهيم بعدي بودند.
بعد كلاسمان در يكي از روزهاي بيست و دوي بهمن، با تلاش هاي بي وقفه ي گروهي بچه ها در زنگ تفريح و وقت و بي وقتِ درس و مدرسه توي تزئينات اول شد و كلاسِ ما منتظر جايزه اي چيزي بود كه تنها به تشويق مدير و ناظم بسنده شد.
اين يك مفهوم ديگر بود و مفاهيم دري وري ديگر كه هر روز بيشتر از روز قبل به شخصيتم و تمام حقوق شهروندي ام تجاوز كردند و من تنها خسته از تجاوزهاي وحشيانه شان پاهايم را توي شكمم كشيده ام و گوش هايم را با دستانم پوشانده ام.