Dec 4, 2009

I feel ...


ميم دختر درازي بود كه توي دبيرستان و پيش دانشگاهيِ ما بسكتباليستِ مطرحي شده بود و وقتي من به اصرار معلم ورزشمان توي تيم تست دادم زير لگد ها و تنه هاي ميم از سمت خود استعفا داده و از بسكتبال متنفر گرديدم، ترجيح دادم تا خودم را به آب سپرده و در اين ورزش، تك و تنها به دور از له شدگي دنياي ريلكس تري داشته باشم. اما ميم پله هاي ترقي را بالاتر رفت و طبق روحیه خشنی که داشت فک کنم و یا یک سری زمینه قبلی که نمیفهمیدم چی بود لز هم شد، در گير و دار هاي عشقي اي كه اينجانب از دور و نزديك شاهدش بودم يك لقمه ي بزرگ به دندان گرفت كه همانا معلمِ زبانمان بود و ايشان حسابي در گلويش گير كردند؛ کمی بعد ما میشنیدیم که ميم به سمت قرص هاي مختلف روي آورده بود و هر روز متورم تر ميشد و البته مدرسه هم نمي آمد. يك روزِ كش دارِ پر از درس و تست، موقعِ زنگِ تفريح كه از كلاس بيرون ريختيم هيكل و صورت متورم غولي را ديديم كه وسطِ دفتر مشاور پايه مان ولو شده بود و مردمكِ سياهِ چشم هاي ريزش زير بار پف صورتش به زحمت اين طرف و آن طرف ميشد. دچار نوعي افسردگي شده بود كه چون مادرش سعي داشت همه چيز را نفي كند ما نفهميديم چه نوعي بود!‌ اما ميدانيم حالا يك دوست دختر كُلُفت مثل خودش دارد و با آخرين مدل هاي ماشين اين طرف و آن طرف كشيده ميشوند و افسردگي اش ديگر يادش نيست.
ما در كل يك گروهِ ده پانزده نفريِ آويزان بوديم كه اكثرمان ازدواج كردند و يكي دو تايمان خارج نشينند، مقادير اندكيمان هم مثل من زندگيِ نكبت و بي باري داريم كه هيچ تكليفي برايش معلوم نيست. در هر حال من از ديروز احساس همان غول را دارم، لب هايم متورم شده و روي تختم ولو ام،‌لپ تابم روي شكمم با هر نفس بالا و پايين ميرود و خزعول تايپ ميكنم.