خودتون رو تصور كنيد كه ميخوايد عيد قربان رو براي يه سري بچه شيش ساله توضيح بديد:
يه مردي بود به اسم ابراهيم كه خدا خيلي دوستش داشت، يه روز به ابراهيم گفت براي اينكه به من ثابت بشه تو بنده ي خوبي هستي ميخوام امتحانت كنم و از اون خواست بچه ي خودش اسماعيل رو قرباني كنه
بچه رو تصور كنيد كه در اين لحظه براش اين سوال پيش مياد: قرباني يعني چي؟
- يعني آدم براي رفع بلا و اتفاقاي بد گوسفند بكشه
بچه: چرا خدا گفت بچشو بكشه؟
(در اينجا به سوالات اهميت داده نميشه و ادامه ي داستان گفته ميشه) : بعد ابراهيم خيلي گريه كرد چون بچشو خيلي دوست داشت،اما تصميم گرفت به حرف خدا گوش بده، رفت توي بيابون و چاقو رو گذاشت رو گردن اسماعيل، اما چاقو نميبريد، چاقو رو زد به يه سنگ و سنگ هزار تيكه شد ، اما گردن اون نبريد، تا اينكه خدا يه گوسفند رو از بهشت فرستاد و گفت اي ابراهيم،من نميخوام تو بچتو از بين ببري بيا و اين گوسفند رو بكش
اين داستان مثل اره در كون من بود كه از يك طرف بايد عيد قربان به بچه ها توضيح داده ميشد و از يه طرف يه نگاه به مضمون بكش بكش و قرباني و ... باعث شد كه من اره رو از كونم بيرون بكشم و ترجيح بدم كلا بي خيال فهماندن مفهوم عيد قربان به بچه ها بشم
همين جا اعلام ميدارم هر گهي ميخواد به خاطر اين كار منو سرزنش كنه بياد بكنه