براي MR: من تو را در حالت هاي جالب توجهي به ياد ميآورم، مثل وقتي با هم كافي شاپ رو بوديم. دور سرمان را ابري از دود مثل اين مرتيكه ي توي تبليغ گرفته بود و با يك نوع مرض خاصِ مازوخيسمي قهوهي ترك توي شكممان ميتپانديم تا فشارمان سقوط كند و تا خانه تلو تلو ميخورديم
يا وقتي گذاشتيم يك خلي بريند توي كاسه كوزه ي خلوتمان كه اكثرا تو با زر زرهايت نميگذاشتي در سكوت بگذرد و من اين زر زر ها را با ولعِدوست داشتني و تمام نشدني اي گوش ميدادم. به ياد ميآورم كه چه طور توي آن شلم شورواي كافي شاپ كه موبايل آنتن نميداد باسنمو چسبوندم به بخاريِ جلوي در، آستينم را تا بند دوم انگشت بزرگم كشيدم پايين و گرفتم روي صورتم، به همون احمق دروغكي گفتم كه ما اونجا نيستيم و اون مثل مامورهاي اف بي آي طبق صداها موقعيت محلمون رو تشخيص داد و فرداش با سليته بازي پاي جفتمونو از خلوت هاي دو نفرمون بريد، يادم ميآيد كه چه طور من به خاطر تو همون سليطه رو به آرامش دعوت كردم وقتي تو جفتمان را پيچانده بودي، و همان سليطه چند روز پيش تمام اين ها و آن چيزهايي كه نوشتنشان سرم را به درد مي آورد را روي سر و كله ام شكاند و جاي زخم هايش هنوز مانده، هر چند با كرم پودر و اين خزعولات ميپوشانمشان ولي بد جوري ميسوزاندم!
تو را در حالت جالب توجه پسر تور كني ميشناسم كه چه طور با روش هاي احمقانه ولي جواب بدهي زنانه ات عمل ميكردي،وقتي من به صورت تعطيل صندلي ام را تاب ميدادم، تو پايت را طوري توي شكمت ميگرفتي تا ساق تراشيدهي خوش رنگت معلوم باشد و به سيگارت طوري پك ميزدي تا رژ صورتي ات رويش جا بيندازد. نگاه هاي زل و خيره ات هنوز تنم را مور مور ميكند كه چه طور ثابت مي ماند كه انگار صد سال بود داشتي به يك چيزي فكر ميكردي كه خيلي درام بود.
من تو را وقتي به ياد مي آورم كه مثل كف دستم شناخته بودمت و باز هم مثل يك مدد كار اجتماعيِ مغز پوشالي به حرف هاي تكراري ات گوش ميدادم تا توي مغز و دلت به گند نكشد و من حقِّ دوستي را ادا كرده باشم. يا وقتي نه هزار تومن پول داشتم و تو و دوستت را براي هات چاكلت مهمان كردم و جيبم خالي شد تا تو توي بي پولي از دوستت خجالت نكشي (اسمايليِ تهوع در درون). يا وقت هاي ديگري كه هر چه فكر ميكنم جز يك مغز پوشالي تصوير ديگري از خودم ندارم.
من تو را موقعي يادم هست كه پز چيزهاي احمقانه اي را بهم ميدادي كه زير و رويشان برايم روشن بود و براي اينكه حرف هايم توي دلت نماند و به گند نكشدت چيزي نميگفتم! البته من در مورد همه همين كار را ميكنم و ميگذارم تا اين حرف ها خودم را به گند بكشد. من يادم هست چه طور توي تيتر مينشستيم، من قهوه تلخ سفارش ميدادم تا زنِ ب كه حالا اسمش يادم نيست يواشكي و با خنده ي شيطونِ با مزه اش شكر اضافي را طرفم سُر دهد و من دلم قنج برود. يادم هست كه قرار گذاشتيم موقع بعدي آمدنمان هوا برفي باشد كه نه آنجا وفادار ماند و نه ما به هم! نه اينكه حرص خورده باشم يا احساس هاي گاگولي به مغزم فشار بياورد يا حتي اين خاطره ها را براي افسوس گذشته اينجا بنويسم نه. اينها را مينويسم تا ورق بزنم عمري كه چه طور گذشته و حالم را به هم ميزند .
تو را آن موقع هايي يادم هست كه به خاطر كش دار نشدن خيلي چيزها كه سر و تهش به تو و آن سليطه مربوط ميشد بي خيال توهين هاي آب نكشيده اي ميشدم كه حال هر بي غيرتي را دگرگون ميكرد،اين قسمت هايش را حالا هم بيرون نميكشم كه دردم را متورم تر نكند!
من خودم را در حالت هاي احمقانه ي زيادي به ياد مي آورم كه هر كدامشان مسخره تر از آن يكي توي مغزم جا انداخته و هر وقت صندوق مزخرفشان را باز ميكنم مثل كرم و سوسك و مار ماهي از دست و بالم بالا ميروند، ميداني؟ من احمقي هستم كه اينها را بسته نگه ميدارم و باز صندوق هاي تازه ي خوش بويي را همين طور به گند ميكشم و با پا هل ميدهم بغل همديگر.
اما در آخر، به اعتقاد من همه ي اين ها به چشم نمي آيد وقتي من تو را به خاطر نمي آورم، وقتي اس ام اس هاي لوس و مسخره ات كه هي دوست داري صميمانه به نظر برسند را به هيچ ورم حساب نميكنم، يا وقتي كونت ميسوزد و بد دهني ميكني، آنها را هم حساب نميكنم؛ من همه ي اين احمقيت ها را به حساب بي گانگيِ شخصيتي ام گذاشته ام و خود را به درهاي ديگر زندگي چسبانده ام.