Nov 13, 2009

Friday

من خيلي از خودم خوشم مي آيد وقتي هيچ كاري ندارم جز اينكه دور خودم بچرخم و فكرهايم را متمركز كنم، لم بدهم روي لپ تاپ تا يك چيزي بنويسم و بگذارم تا توي قالبِ وبلاگم نمود كند، اين همه حس هاي خوب موقع جمعه وقتي به ساعت سه، چهار ميرسد به فاك ميرود، قسمت هاي خوبش را هم بعضي چيزها به گند ميكشد مثل وقتي مامان مي رود و مي آيد و شيرين خانم مجبورم ميكند ما تحتم را جا به جا كنم تا اتاق به قول خودش هميشه منفجرم را جمع و جور كند... ولي من با قسمت خوبش ساعت ها سرگرمم، تمام ثانيه هاي بي كاريِ جمعه ام را ميبلعم، چشمهايم را ميكنم توي كتاب و مانيتور و چايي و كافي ميكس ميخورم و شكلات ميبلعم زيرا كه جمعه روز شكلات هم هست، شكلات هاي تلخ شصت هفتاد درصد به بالا كه روحم را پرواز ميدهد و نميگذارد به درد ستون فقراتم از فرط بد نشستن و لم دادن فكر كنم. مغزم را جلا ميدهد تا بتوانم توي همان ثانيه زندگي كنم،‌خاطراتِ بي خاصيت و نگراني فرداي نيامده را بريزم دور.