Nov 15, 2009

Esmaili

براي ع:‌ من در برابر تو يك ورشكسته ام، وقتي وسط كلاس چهار زانو مينشينم و گوشهايم را خسته مي‌گيرم، يك سري موجودِ دم دارِ مليح دور سرم ميچرخند، برايم بيلاخ نشان ميدهند و هر و كر ميكنند. يكيشان مي‌آيد درِ گوشم و پچ پچ كنان ميفرمايد كه ريدي و همه چيز را چهار تايي ميبينم، بعد به خودم مسلط ميشوم و ميروم در جلدِ زنيكه سوليوان* كه گويا پوست كرگدن داشته، يا يك چيزي در همين مايه ها، دستم را ميكشم روي موهاي يكي درميان به هم چسبيده ات، ميگيرمت توي بغلم و تو ريز ريز نيشگونم ميگيري، حرف هايت را از توي مغزت ميريزي توي گوشم، ميگويي كه چه قدر همه چيز سخت است، چه طور هيچ كدام از بچه ها تو را نمي فهمند! اينكه چه قدر مي‌خواهي يكي دوستت داشته باشد،‌ وقتي به قسمت مادرت ميرسي اشكت از گوشه ي چشمت سر ميخورد روي لاله ي گوشم،‌ مور مورم ميشود و موهاي تنم سيخ سيخ ميشود، با دست هايم مي‌كشم روي پوست دستت كه يعني ميبينم وقتي تو اين همه با بقيه مهرباني، گورِ پدرشان، زندگي ميگذرد و از اين ك-س شعرها بعد هولت ميدهم، پرتت ميكنم توي همان بچه ها كه زير زيرَكي با مداد سوراخت ميكنند تا داد بزني و من بفرستمت پيش آقاي ناظم، بعد ولت ميكنم تا توي راهرو ها قل بخوري و بقيه معلم ها بگويند كه من چي ميكشم با تو، باهام هم دردي كنند و بگويند كه خيلي قوي ام كه توانسته ام تو را تحمل كنم، بعد همگي به تو چشم غرّه بروند،‌ يا بگويند بيا پيشم عمو، بيا ببينم چي كارها ميكني؟ تو هم مرد عنكبوتي و آن چميدانم نشان خورشيدي ات را برايشان رو كني كه ميبردت سال هاي ديگر، سال هايي كه آدم ها به چشم يك اوتيسم يا هر كوفتِ ديگري نگاهت نميكنند، اصلا همه همين طوري اند؛ مثل تو مهربان و سركش. هر كي هر كاري مي‌خواهد ميكند و هيچ عمو و خاله و ناظم و معلمي نيست كه اعصابت را خورد كند. بعد يادت مي افتد كه اين كتيبه ات را آوردي،‌ مي‌پري توي كلاس و در را مي‌كوبي، من يك دستم را ميزنم به كمرم و آن يكي را مي‌آورم بالا، به زمين خيره مي‌شوم و مثل يه گه بزرگ انگشت اشاره ام را ميگذارم روي شقيقه ام و ماساژ ميدهم كه يعني باز اين آمد، تو يك داد بزرگ و طولاني ميزني و دستت را ميبري توي كيفت، مكث ميكني تا همه نگاهت كنند و براي اطمينان يك دادِ بزرگ ديگر ميزني، كتيبه ات را از كيفت بيرون مي‌آوري و نشان خورشيدي را ميچسباني به گوشه اش، يك جوري كه انگار خيلي داري زور ميزني و آخر موفق ميشوي. اما ميبيني چه ميشود؟ تو توي همين دنياي گه مانده اي، يا شايد توي چند مولتي ميلينيومِ ثانيه مثل كي-پكس رفتي و برگشتي و ما نفهميديم. به هر حال كه اين طور وقت ها دوست دارم دستت را بگيرم، بچسبانمت به خودم و توي بغلت زار بزنم، برايت بگويم كه چه قدر حالم از اين دنياي گه به هم مي‌خورد،‌ التماس كنم كه مرا هم توي بغلت بگيري و ببري توي همان كتيبه ي كاغذيِ پاره پوره ات يا همچين جاهايي،‌ اما فقط لبخند ميزنم، يك لبخند اندازه ي تمام صورتم.
* Anne sullivan