Aug 22, 2010

گزينش


ساعت 8:30 صبح است و من نيم ساعتي زودتر رسيدم، توي راهرو، روي صندلي هاي پلاستيكيِ به هم چسبيده كنار معدود آدم هايي كه فكر كرده اند اگر قبل از آقايون و خانم هاي اداره چي بيايند كارشان هم زودتر انجام ميشود داريم به صداي تلاوت آيات قرآن گوش ميدهيم كه از 8 تا 8:45 دقيقه هر روز در نمازخانه برگزار ميشود؛ اين را تا زمان شروع مصاحبه چندين باري روي كاغذ هاي متعدد روي در و ديوار خوانده بودم.
داشتم صورتم را آب ميزدم تا يادم بره چقدر خواب آلودم كه يك زنيكه اي نصفه ي پايين چادرم را بالا كشيد و راضي از نجات چادرم از نجسيجاتِ راهروي دستشويي لبخند نكبتي زد و يادم آورد كه چادرم را جمع و جور كنم.
ده دقيقه به 9 بود كه خانم گزينش چي در اتاقش را باز كرد، خودم رو با سرعت جت به در رسوندم و دو سه باري در زدم، آن طرف ترجيح دادند در را باز نكنند و من سمج بودم، صورت زنك در حال جمع و جور كردن چادر جهت رو گيري پيدا شد و فرمود رو به رو بايستم تا 5 دقيقه ديگر. داشتم فكر ميكردم اين پنج دقيقه مهلت چه كار مهمي بود؟ زنك را در حالات مختلف ميديدم، در حالي كه چادرش را زير سينه هايش جمع كرده دارد پرونده ي خرداد ماهم را بيرون ميكشد تا ببيند چرا يك بار ديگر مرا به اينجا كشانده؟ ساختمان يك مدرسه ي قديمي با راهرويي كه درهاي كرمِ تقريبا قديمي دارد، آدم هاي يك شكل كه پشت ميزها و صندلي هاي يك فرم چندين ساعت عمرِشان را كنار هم سپري ميكنند و شايد چشم ديدن هم را ندارند ... يك زن از جلويم رد ميشود و ميچپد توي اتاق مدير، به بهانه خواندن بروشور مزخرف سخنان خامنه اي سرك ميكشم توي اتاق، ميز بزرگي كه بيشتر جا گرفته تا كار آمد باشد، گلدان بزرگ، پنجره نور گير كه از آفتاب اتاقش گُر ميگيرم و مردي با جارو تصويرم را به هم ميريزد.
زنك كله اش را از اتاق بيرون كرده و فكر ميكند چه طور صدايم كند، نگاهم را رويش خيره ميكنم و لبخند ميزنم و با دست دعوتم ميكند.
اينجا از اتاق مدير كوچكتر است و نور گيرش رابا كركره ي كلفتي گرفته اند، ميز متوسط با كارايي ميز كوچك، تابلو اعلانات با كاغذِ تبريك رمضان كه طرح خوش نقشي دارد.
نام؟ نام خانوادگي؟ شناسنامه ام را ميخواهد و ميدهم، سري پيش يادم رفته بود و فكر كرده بودم خبطِ بزرگيست؛ كه نبود، نام و نام خانوادگي ام را با نام پدر از رويش مينويسد و صفحه دوم را چك ميكند كه سفيد است.
ميپرسد كه اعتقادم به حجاب چيست و فكرم را از روي سوالات احكام كه از ديشب خودم را برايشان آماده كرده بودم پرت ميكنم بيرون و شصتم خبر ميدهد كه دو سه ساعتي مثل سري پيش صحبت ها من باب چادر و حجاب خواهد چرخيد
من به حجاب اعتقاد دارم
خوب يكي اعتقاد داره ولي خوب معتقده كه روسري جزو حجاب نيست يا اشكال نداره اگر نامحرم اندامش رو ببينه و ...
خوب من به روسري و حجاب اعتقاد دارم،‌سال 81 كه گزينش شدم ازم پرسيدن حجاب نماز با حجاب بيرون چه فرقي داره كه چون بلد نبودم بهم كتاب حجاب آقاي مطحري رو معرفي كردند و خوندم و خيلي روم تاثير گذاشت. البته فهميدم كه در حجاب نماز گردي صورت بايد معلوم باشه و در حجاب بيرون مانعي براي پوشاندنش نيست.
كتاب را سال 81 نخواندم و موقع امتحان با تقلب قبول شده بودم.
....
...
ساعت ها حرف
ايشان فرمودند كه گزارش شده اينجانب در محل كار ساعد دستم معلوم بوده و از زيور آلات استفاده ميكردم كه اين باعث تحريك مردان محل كارم بوده است، فرمودند آرايش ميكنم و مانتوي تنگ مي پوشم و موهايم معلوم است كه اين ها باعث تاثير منفي روي بچه ها است كه از من الگو ميگيرند.
فرمودند متوجه بي غيرتي مردها در سطح جامعه شده ام؟ اين به خاطر اشخاصي مثل من بوده كه از بچه گي الگوي بدي بوده اند و خانواده هايي كه آموزش غيرت نداده اند و حالا پسر هايشان لباس هايي ميپوشند كه با يك عطسه بالا ميرود و خط باسنشان معلوم ميشود.
همچنين بنده را مطلع كردند كه روزه و نماز هايم به دليل ريمل ديشب كه زير چشم هايم مانده بود و پاك نشده بود باطلند و اين امر را با كشاندن دستمالي زير چشم هايم ثابت كردند، از بنده دستنوشته اي گرفتند من باب اينكه اين جلسه در من تاثير وافري داشته و من از امروز به بعد در پوشش چادر در جامعه ظاهر ميشوم تا فرزندان انقلاب با ديدن منِ‌ حقير در اين خيابان و آن خيابان دچار دو گانگي نشده و ريا را نياموزند.