با عده اي هپليِ باحال در ميان برف ها قوطه ور شده و با بوي دودِ آتيش و كفش هاي كپك زده به منزل سرازير شديم
اوه اشتباه نكنيد، من حتي در اين وضعيت باحال كه هر گاگولي كاري جز ك-س خول بازي و غشيدن از خنده نميكند يك سوژه تو مخ هم داشتم! سوژه دختري بود كه هم سن و سال بوديم و موقع پلك زدن طور خاصي پلك ميزد، يك جور تيك دار و عصبي كه وقتي ميخواست چشمش رو باز كنه كمي طولاني تر از مواقع يك انسان عادي بود و مژه هاي ريمل دارش روي هم سنگيني ميكرد؛ ايشان موقعي مورد توجه قرار گرفت كه فنر لباس زيرش بيرون زد و من و دو دختر همگي با كمك هم وي را از شر اين موضوع رهانيديم و ايشان نزديك بود فنر مذكور را در كيف پسري كه تازه با وي آشنا شده بود بچپاند! ما همگي در حد اين موضوع خنديديم ولي ايشان خنده ي معمولي اشان هيستيريك شد و به تنگي نفس و كبودي رسيد و اينجانب طبق معمول در حال تصميم گيريِ تنفس دهان به دهان، آري يا نه گير كرده بودم كه خلاصه مشكل با مالش هاي بسيار و ... برطرف شد.
ايشان در زير ذره بينِ من به طرق هاي مختلف به دوست پسر غايبشان خيانت فرمودند و به صورت افراطي اي رقصيدند...
يك پسر بچه ي متولد شصدوشش هم زير نظر داشتم كه چه طور مثل من دخترك را ميپاييد، اينكه پسرك پاي همسر آينده اش را از تور ها و مهماني ها ببرد براي من غير منطقي نخواهد بود و من هيچ منظور اين چيزها را هيچ وقت نميفهمم
اين نوشته به دليل گيجيِ همينكِ من و بي هدف بودن قطع ميشود!