راننده با حالت مسخره ي تيكه واري دهنش را كج و كوله ميكند كه از خيابان ... تا اينجا دويصت تومان؟! من هم با همان شليّت صبحگاهي ام ميفرمايم كه بله و اضافه ميكنم كه مسير هر روزم است، از درِ سمت چپ پياده ميشوم كه خيلي از راننده ها نميگذارند پياده شوي و از روي بد جنسي در را يواش ول ميكنم كه كامل بسته نشود و توي دلم فكر ميكنم راننده چند تا فحش ميدهد تا دلش خنك شود... در هر حال مهم نيست چون حالا ديگر دارم فكر ميكنم كه من راستي دارم هر روز اين مسير را مي آيم! هر روز صبح ساعت هفت و نيم – هشت، من يك موجودِ مفلوكم كه خودش را توي خيابان ها ميكشاند و از اين تاكسي پرت ميشود توي يك ماشين ديگر؛ خودم را ميبينم وقتي مرتيكه ي توي بانكِ سرِ پيچ هر روز صبح وقتي دارد دهانش را تا ته باز ميكند تا لقمه ي نون و كره و مربا اش يا هر كوف ديگري را بچپاند تويش، از لاي چشمهاي نيمه بازش از زير نظر مي گذرانَدَم كه جه طور دارم موقع راه رافتن توي پياده رو مقنعه ي يه وري ام را صاف و صوف ميكنم يا بند كيفم را روي دوشم محكم.
در هر حال حالا كه نزديك هاي مقصدم حتي به اين ها هم ديگر فكر نميكنم، حواسم جمعِ كفش هاي چرك مُرده ام شده كه هر روز توي كوچه ي روده دراز مدرسه به نوشكان نگاه ميكنم و فكر ميكنم چرا وقت نكردم تميزشان كنم؛ پاي راستم را دو قدم در ميان كج و معوج ميكنم تا جير جير تو مخش بخوابد و سكوت كوچه را ميكشم توي مغزم.