Nov 9, 2009

Friendship


تو يكي از مغازه هاي مترو وقتي آخر وقت دارم جنازه ي لهيده امو ميكشم خونه يه مغازه هست كه يه پسر كم سن و سال توش كار ميكنه كه خيلي مثبته، سوژه اينه كه اين هيچ وقت هيز نيست و امروزم داشت با يه بچه فال فروش صحبت ميكرد، كاراي ك-س خول منشانه اي ميكنه كه من هميشه ميكنم و احساس ميكنم يه هم صحبت جالبه، اما فكر ميكنم كه چي كه مثلا ما با هم همصحبت باشيم و آخر كجا رو ميگيريم؟! من مثلا هيچ وقت نتونستم حرفمو بزنم و هيچ وقت اتمام حجت نميكنم، هيچ موقع هيچ چيزي كه براي بقيه مهمه براي من مهم نيست و وقتي يه دعواي شديد ميكنم حتي وقتي ميخوام مثلا براي يكي بازگو كنم كلمات يادم نمياد،‌فرداش كه ديگه كلا يادم رفته! منظورم اينه كه امروز يكي از دوستام كه زيادي صميمي بوديم تو خيابون وليعصر در مرز گيس كشي باهام دعوا كرد و من الان بيشتر از عصبانيت و هر چيزي خوابم مياد! يه مقدار زيادي خسته ام و گوشم ميخواره!‌ دارم فكر ميكنم كه بايد چه حسي داشته باشم و دوست دارم با اون پسر موقع حرف زدن با دختر فال فروش هم صحبت بشم .