در بي آر تي كنار پنجره نشسته و لذتمند از آب و هوا فكرمان در جَو پراكنده است، دختر از صندليِ روبه رو كه سمت ديگه ي اتوبوس هست خود را پرت ميكند اين طرف تا با بغل دستي من اين مكالمه را رد و بدل بفرمايد (منظور از پرت دقيقا خود پرت كردن است ،طوري كه روي من و بغل دستي ام پهن ميشود)
- چه قدر قيافتون آشناست
+ منم داشتم به همين فكر ميكردم قيافتون خيلي آشناست
- شايد توي يه مدرسه همديگه رو ديديم
+ آره شايد، متولد چه سالي هستي؟
- 66 ... جه طور؟
در همين حين صندلي پشت ما خالي ميشود و دختر به طور ناگهاني كلماتي را جويده و نامفهوم من باب اينكه تايييد ميكند چهره ي بغل دستي من برايش آشنا بوده سر هم ميكند و روي صندلي پخش ميشود
!!!