Nov 6, 2009

some how

... مادر بزرگ ف داشت تعريف مي كرد كه چه طور توي اين سفر مجبور شده بره و قلبشو عمل كنه چون سه تا از رگهاش بسته شده بوده و وقتي به اين قسمت رسيد كه به دكترش گفته بود نگران خودش نيست و به اون دو تا بچه لنگه دنيا فكر ميكنه اشك تو چشماش حلقه زد و گفت معذرت ميخواد كه منو ناراحت ميكنه و من لب و لوچه آويزونمو جمع كردم و متوجه شدم بايد قيافه ي متعجبمو به مغمومِ متاسف تبديل كنم ...