خانواده : هميشه عده اي هستند كه سپس و قبل از مراسم مهموني و عروسي زبان خود را در دهان تاب داده و تلاوت هاي مختلفي در مورد شامي كه كوفت نموده اند و لباسي كه فلاني پوشيده و حرفي كه بهماني زده بكنند و اين يك قصه قديميه تكراريه.
مدرسه: ننه هاي بي كاري پيدا ميشوند تا درست موقعي كه شما حسابي جون كنده ايد و دهنتان به شدت زير بار فشار كاري سرويس شده طي يك تماس چند دقيقه اي با مدير به كل زير آب شما را بزنند و همكارانِ مغز پنجي كه هيچ گونه احترامي براي خودشان قائل نباشند و دانش آموزاني كه در عوض جاسوسي مواخذه نميشوند، به پوست خيار هم كلاسي هاي خود را ميفروشند و هيچ گونه تربيت مطالعه شده اي ندارند؛ زير سيستم پوسيده ي آموزش و پرورشي بار مي آيند با معلماني كه داستانشان طولانيست...
جامعه : (از ويكتوريا تا اشك آور) همان طور كه تعداد افراد در اين گروه بالاتر رفته سطح تشنجات بالاتر ميرود و همه ناراضي و شاكي هستند و هر بار پاچه كسي گرفته ميشود، در اين بلوِشو عده اي به فكر وصله پينه زدن به سطح ناهنجاري هاي جامعه مي افتند و عده اي بشكاف به دست گرفته و اين ووصله پينه ها را به گند ميكشند، مثلا حالا كه من دارم اين خزعولات را مينويسم جو ويكتوريا در خانه حكم فرماست چون فنراندا كتك خورده و ويكتوريا زير بار فشار هاي شوهر بيشعورش در حالت كاتيدن با جنريموي جگر است، اين ويكتوريا مثلا يك نوع وصله پينه است كه يكي تصميم گرفته بسازتش تا بگه زن ها موجودات بد بختي هستند و يه كمي به ايشان بفرمايد تا به حقوق خودشان احترام بگذارند... (بشكاف هم كه همانا پارازيت ميبوده) در كانال ديگر مثلا وي او اي كه هم چنان فيلم هاي متعددي در مورد تشنجات جامعه در تاريخ هاي مختلف نشان ميدهد كه چه طور يك دختر از يك مامور كتك ميخورد يا اينكه چه طور بسيجي ها وحشيانه به مردم حمله ميكنند يا چه طور همديگه رو حول ميدن تا جا باز شه پرچم آمريكا رو آتيش بزنند! در اين جامعه ي بلوِشو يك ا ن اي پيدا ميشود كه در يك برنامه تلويزيوني كه اون همه بيننده داشته به شيخ بگويد كه شما در بنياد شهيد زندان ساخته بوديد كه نشان دهد دارد دست ملا را رو ميكند و راي جمع كند تا همين شيخ ديروز در خر تو خريه هفت تير سيبلِ گاز اشك آور از سمت الاقي شود كه شايد به همين جمله ضد ملا شده بوده يا جو گير يا هر گه ديگه اي.
در هر صورت كه در همين جامعه هنوز مردمي هستند كه دوست دارند دهان ا ن را سرويس كنند و در جگرشان آتش است و دارند مثل خر از صبح جان ميكنند تا شب و وقتي براي مچ بند سبز و مشت كوبيدن به دهان بسيجي هاي گه مال ندارند هر چند دلشان پر ميكشيده تا نقشي ايفا كنند و به هر حال من در تمام اين زر زر ها يك نتيجه بي ربط ميگيرم كه از تفكرات شرّه زده از مغز خودم ميبوده و آن اين است كه اينجا ايران است و ما مردم فرهنگ سوراخي هستيم كه هنوز آن مثلث مزلو مان دچار اشكال است و به خود شناسي نرسيده ايم ، ما بايد تا براي خودمان احترام قائل باشيم تا بعد براي اطرافمان تصميم بگيريم، پس من شخصا شاشيدم به همه اين حقوق بشري كه در كشورهاي جهان سوم از دهان بي سواد هايي بيرون مي آيد كه اگر 2 ساعت شخصيتشان را با كمك يك روان شناس زير و رو كني، گهي ازش بالا ميزند كه خودشان هم تصورش را نميكردند!