وضعیت من به شدت ان بار شده!
زیر فشاهای روانی ای که خودم برای خودم دست و پا میکنم دارم
خودم رو له میکنم! ... یه پلی لیست درست کردم در حدِّ مازوخیسمِ شدید! دارم مغزم
رو باهاش به گا میدم ، پاچه ی مردم رو میگیرم و تا یه ساعت بعد تو ذهنم با موضوع
ور میرم! از همه ی جوانب میچرخونمش واسه خودم توصیف میکنم که اگه این میشد چه طوری
بود و من چی کار میکردم ... یه جاهایی هم که همه چیز آرومه با یه کلمه ی بی ربط
یاد یه جریانی میفتم که باید موضوعش تو مغزم دوباره کالبد شکافی شه! تا دیروز اول
صبحِ جمعه با صدای جیغِ بریده بریده ی یک زنیکه و داد و بیداد یه مرتیکه ای توی
کوچه پریدم پشت در بالکن ، وقتی فهمیدم مردم همگی جمع شده بودن و زجه موره ی اینا
رو واسه مردن یه یارویی که بعد از رو حجلش فهمیدم یه جوون فلک زده بوده نیگا
میکردن لشمو کشیدم تو و زیر چایی رو روشن کردم... یه بغض انی تو گلوم پر شد که تا
آخر شب توی مهمونی و پیش داییِ مامان و حرف زمین شمال و ویلا و نقشه و کوفت با
خودم کشوندمش تا شب که موقع خواب وقتی قرار بود موضوعات تموم شده باشن و مغزم
خاموش شه یه هو ترکید! نمیدونستم واسه جوونه گریه میکنم ؟ ماتم وضعیت خودم و
زندگیم رو گرفتم یا دلم واسه غزه و زنای بدبختی که داعش داره میگادشون داره چنگ
میزنه؟! موضوعا تو مغزم رژه میرفتن و واستاده بودم همشون رو مث بقچه های پاره پوره
نیگا میکردم! صبح به قول مامانبزرگ مامانم داشتن تو دلم رخت میشستن... دل و روده
هام میپیچیه تو هم و با اینک دیشب همه ی عر و عورام رو کردم بازم یه غمِ پس از اشک
دارم! ولی خوبیش اینه که مغزم خاموش شده! حوصله ی عکس العمل ندارم و فقط دارم
ماکتِ آت و آشغالایی که قراره تو پروژه بذارم رو میسازم.