Jul 16, 2014

Ordinary

داشتم وبلاگ هایی که قدیما دائم میخوندم رو ورق میزدم... آدمایی که قبلا زندگیشون برام جالب شده بود و یه هو نمیدونم چرا همشونو گذاشتم کنار! دیدم چقدر زندگیاشون عوض شده! کارشون؛ شهراشون! ولی من هنوز پای همون سیستم, تو همون شهر نشستم و با یه کیبورد جدید دارم تایپ میکنم!... آره... یه کم اطلاعاتم بیشتر شده, تجربم در مورد آدما زیاد شده, دور و بریام گلچین شدن و مث قدیما توی جای غلط با آدمای غلط و کار بیخودی نیستم, ولی فک میکنم شاید اگه ... شاید اگه چی میشد من کجا بودم؟ راضی بودم؟ راضیم؟ الان یه ساعته تو سکوت مطلق که حتی همسایه ها هم جیک نمیزنن دارم فقط فک میکنم!‌ توی مغزم یک چیز خالی این ور اون ور میشه و حوصلم سر رفته! بعد میفهمم من همینم! همیشه از هر چی داشتم راضی بودم. یه خَریَم که وقتی اوضاع به نظر همه خرابه من دارم لذت میبرم! وقتی یکی ازم میپرسه مشکلی داری؟ بهم بگو, هیچی نمیاد تو ذهنم! من یه آدم معمولیم که به معمولی بودن آدما اعتقاد ندارم ولی خیلی عادی دارم زندگی میکنم