آقا من کر بودم!
من بعداز کنکاش بسیار و تامل درونی فهمیدم ریشه ی خیلی از مشکلاتم
از بچگی تا حالا همین کر بودن بوده! ریشه ازهمون جا توی یک سالن شروع شد که همه
چیز یک صفحه ی بی انتهای سرامیکیِ سفید و چرک نما بود با یک سری صندلیِ نقطه ای
دورش و یک مردِ روپوش سفیدکه اون وسط واستاده بود و هی روی یک سری آدم خم میشد؛
زیر صندلی معاینه اش یکی ریده بود! این رو خیلی واضح یادمه که یه تپه گه زیر صندلی
بود و هیچ کی رو جز من آزار نمیداد! ... خلاصه که من قدم اندازه صندلی نبود و با
کمک مامانم از صندلی بالا رفتم و نشستم و مرتیکه ای که حالا دائم با یک چراغ گرد
روی پیشانی یادم میادتش رو صورتم خم شد، چونم رو حسابی پیچ داد و گردنم رو یک وری
کرد تا گوشم را ببیند. یک چیزی توی گوشم درد کرد و گفت برو...
همین!
بعد ما همگی خوانوادتاً به این توهم ورود کردیم که من خوب
شدم! من تا همین چند ساعت پیش هم توی این توهم بودم تا اینکه توی خواب هو بهم الهام
شد و حالا دارم این ها رو ثبت میکنم که یادم بمونه! و آقا من خوب نشدم!!! مثلا من
و مُروا اون موقع رو ، و من و آرزوی اون وقتا و من و ریحانِ همین الان و نگاه کن! من هیچی از متلک پسرا اون قدری که اونا
میفهمیدن و میفهمن و نفهمیدم! این درد بزرگیه آقا شما حساب کن!
البته مزایای این کریت هم زیاد بوده حالا که میبینم کص شعریای
زیادی از جانب دور و بریا و فامیل و اطراف
ساتع شده که شخصاً بزرگ منشیِ زیادی میخواسته تا به اونها اهمیت ندم و نشنیده
بگیرم که در واقع از بیخ نشنیده بودم! مثلا اون روز توی دفتر مدرسه من نشنیدم
مولایی و برفرره (درست میخونید فامیلیِ کص کشش بَرفُره بود) دقیقا چی گفتن که
داشتم سعی میکردم با کنار هم چیدن کلمه های تلخی که اون وسط مسطا شنیده بودم و با
میمیک صورت و کلا مدل تکون خوردن دست و پای انیشون هضم کنم قضیه از چه قراره که
نوری کشیدم از دفتر بیرون... آقا من اصل موشوع رو نشنیدم!!! هی هم به نوری میگفتم
چی گفت؟ که جواب نمیداد! منظورم واقعا چی گفت بود نه اینکه شنیده باشم و باورم نشه
یا همچین شعری! .... یا من تو دعوام با شقا خیلی چیزا رو نمیشنیدم!
آها!!!!!!!!!!!!!!
کریتم توی دعوا تشدید میشه آقا
انگار مرتیکه توی گوشم یک چیزی رید که وقتی عصبی میشم متورم
میشه! شما حساب کن عصبی باشی، یک گوشتم توی تَوَرّمِ ان قوطه ور باشه، دیگه همه
کارا به دست گوش چپ سپرده شده باشه و تا این بیاد پیغام بده به مغز و تو آنالیز
کنی و جوابیه صادر کنی و بهش حالت حمله بدی و ... برای همینه که اصولا یک باربیشتر
دعوای عملی، فیزیکی نداشتم و بقیه ی دعواها یک جایی بین مغز و گوش چپم حل شدند و
طرفای مقابل چیزی به جز ... اِ آخه(سکوت)... دِ من(سکوت)... دِ ک(سکوت)... و یک سکوت ممتد و
چهره ی متفکر من و تو افق محو شدنم چیزی
ندیدن! دیدید!!!!! همه چیز به خاطر کر بودن و تپه ی گهِ توی گوشم بوده!