من اصولا سعی کردم شنونده باشم؛ هر چی دیدم و هر چی شنیدم
و بذارم کنار هم و یه نسخه براش بپیچم و الان به این نتیجه رسیدم که خیلی کار
تخیلی ایه! باعث میشه چیزایی که به مزاجم خوش نیست رو ایگنور کنم و همین موضوعا چند
وقت یه بار ریجکت شن تو صورتم؛ میخوام
رو آدمای دور و برم بالا بیارم و هرکی هر نطقی میکنه و هر زری میزنه واسم غیز
جذابه که هیچ میخوام همونجا بزنم تو صورتش. همه روابطای کثیف و آدمای خودخواه جلو
چشم پر رنگ میشن! حرفاشون تو صورتم کش میاد؛ نفسم میگیره و دوس دارم دورم رو خالی
کنم. یه وقتایی وسط شلوغیِ دور و برم شروع میکنم به کنکاش مغزم... میفتم به کتاب
خوندن و شخم زدن کلمه ی دور و بریام و دنیال یه دنیای جدید میگردم که توش نفس
بکشم، معمولا همون وسط مسطا یادم میره و محو چیزای کس شعری میشم.
چند روز پیش توی یه مهمونی که چند وقت یه باردعوت میشیم
و هر دفعه با مری کش مکشِ تو مخی داریم که بریم یانه و
هربارخر میشیم میگیم این دفعم بریم... شسته بودم بقیه رو نگاه میکردم که یه هو همه
چی pause شد! یه هو همه چی رو هوا معلق
موند و من وسطشون راه میرفتم مث این فیلم شر و وریا... فهمیدم نمیخواستم اونجا
باشم ولی نمیدونستمم کجا میخوام برم! یه هو هم خودم رو دیدم که دارم یه کارایی
میکنم که ده سال پیشم میکردم! یعنی میخوام بدونم حسی گه تر از اینم هست یا نه؟