تو کل روز
دائم دارم چیزایی رو میبینم که قبلا دیده بودم
مثل
یه پازل با آدمایی که کله هاشون محو بوده و یه جایی تو مغزم نشسته بودن و حالا
دائم دارن واضح میشن
تیکه
های پازل داره کامل میشه
و این
مزخرفه
بعد
از اینکه اتفاق میفته حسی که دارم مثل رفوزه ایه که مجبور شده یه بار دیگه دوره
زندگیش رو بگذرونه و برای اینکه بهش لطف کنن سعی کردن خاطراتش رو پاک کنن!
و تو شب
جای
یه نفر دیگه زندگی میکنم به طور کامل!
هر شب یه نفر جدید با اتفاقای جدید روزمرِگیِ
جدید
یه شب
میبینم وایستادم و نگاه میکنم که چه طور دنیا داره تموم میشه و با پاشیده شدن آب و
آتیش توی صورتم بیدار میشم
یه شب
دارم با یه خانواده ی داغون توی یه دیکتاتورشیپِ شدید با آدمای حراستی دعوا میکنم
(شدید یعنی خ ا م ن ه ا ی پیشش جوجه ای بیش نیست)
یه شب
دارم با دختر همسایمون از تو پنجره حرف میزنم
یــــه زنــــدگـــیِ کــــامل!!!! ... جای
آدمای مختلف!
و
وقتی بیدار میشم همه ی جزئیات لعنتی یادمه! خدای من!