Jun 5, 2013

Detail

تو کل روز 
دائم دارم چیزایی رو میبینم که قبلا دیده بودم
 مثل یه پازل با آدمایی که کله هاشون محو بوده و یه جایی تو مغزم نشسته بودن و حالا دائم دارن واضح میشن
 تیکه های پازل داره کامل میشه
 و این مزخرفه
 بعد از اینکه اتفاق میفته حسی که دارم مثل رفوزه ایه که مجبور شده یه بار دیگه دوره زندگیش رو بگذرونه و برای اینکه بهش لطف کنن سعی کردن خاطراتش رو پاک کنن!
و تو شب
 جای یه نفر دیگه زندگی میکنم به طور کامل!
هر شب یه نفر جدید با اتفاقای جدید روزمرِگیِ جدید
 یه شب میبینم وایستادم و نگاه میکنم که چه طور دنیا داره تموم میشه و با پاشیده شدن آب و آتیش توی صورتم بیدار میشم
 یه شب دارم با یه خانواده ی داغون توی یه دیکتاتورشیپِ شدید با آدمای حراستی دعوا میکنم (شدید یعنی خ ا م ن ه ا ی پیشش جوجه ای بیش نیست)
 یه شب دارم با دختر همسایمون از تو پنجره حرف میزنم
یــــه زنــــدگـــیِ کــــامل!!!! ... جای آدمای مختلف!
 و وقتی بیدار میشم همه ی جزئیات لعنتی یادمه! خدای من!