تا حالاچندین بار توی خواب با اتوبوسای مختلف تو جاده های
خارج از شهر گم شدم، جاده هایی که متروک و برهوت نیست، یه عالمه ایستگاه داره که
مردم هی توش سوار و پیاده میشن و من دائم دارم نگاه میکنم که در و دیوارا و خشت و
گلای دور و بر ایستگاه رو میشناسم که پیاده بشم یا نه
دیشب بالاخره پیاده شدم ، یه جا که بعد از پیاده شدن فهمیده
بودم مقصدم نیست و داشتم آمار یه آزانس رو از یه پلیس میپرسیدم و تو فکرمم بود اگه
پیدا نشد باید به تاکسی تلفنی زنگ بزنم و هم زمن یه گوشه ی دیگه ی ذهنم درگیر این
بود چقدر پول تو کیفمه و کافیه یا نه؟ اما چیزی که الان خیلی یادمه اینه که پلیس
به نظرم جذاب بود، لباس سفید و شلوار تیره با نوارایی که کنارش دوخته شده بود و یه
کلاه که خیلی خوب رو سرش نشسته بود. دائم موقع حرف زدن لبخند میزد و پوستش رو
آفتاب سوزونده بود.
تمام امروز رو تا جایی که بتونم به همین حس خوبم فکر میکنم
.
16/5/91
دوران بیکاری
خونه