مسیری که میرم تا برسم مدرسه پیش خل ودیوونه های گوگولی مگولیم رو اگه هر کی یکی دو بار بره به گا میره! ولی من فان کردمش.
همه مسیر اتوبوس خوره و من اگه خیلی خیلی دیرم باشه هم مجبورم با صبر و شکیبایی منتظر اتوبوس بشینم؛ اوایل با گاز و لگد و فحش سعی داشتم آدمای اتوبوس سوار رو که واسه 50 تا تک تومنی ارزون تر مسیر یه دیقه ای با تاکسی رو نیم ساعت با اتوبوس طی میکنن رو متجدد کنم! ولی حالا با یه هدفون تو گوشم یه جوری با خودم حال میکنم که انگار تو ماشین تنهام
تو قسمت نهایی یه تیکه از مسیر، پیاده رویِ پونزده الی بیست دیقه ای داره که تنوع چندانی توش نیست، مغازه ها همیشه همون قدر قدیمی و کثیفن و حتی دو سه تا فقیری که همیشه بیست سی قدم همدیگه نشستن هیچ تکونی نمیخورن؛ هر روز مثل دیروز
یه پیرمردی هست که قیافه ی خیلی گوگوری داره و امروز فهمیدم لهجشم مث خودش بانمکه، دو ساله از جلوش رد میشم و دوست داشتم بشینم پیشش باهاش حرف بزنم ببینم این همه آدم رنگ به رنگی که میان میشینن پیشش، میخندن، گریه میکنن و میرن چی پچ پچ میکنن باهاش.
یه بساط داره از لیف و دستمال جیبی و شونه دنده ریز واسه موهای مردونه تا شرت و عرق گیر، سه چهار تا جوون ریشو و چندشم همیشه دورشن که یکی از دلایل اصلی ای کهاکراه میکنی بری سمتش همونان؛ ولی وقتیمیری جلومیبینی آدمای با شعورین که میدونن باید خلوتت رو رعایت کنن.
شاگرد فلانیه که خرش میره ولی وقتی بهش میگی، میگه: من کیم؟ هیچی نیستم
میگه خوبی؟ میگی مرسی
میگه بگو الحمد لله
لبخند میزنه و دوست داری زندگیتو براش بریزی بیرون
واست یه تیکه موکت پهن میکنه پیش خودش
ولو میشی رو زمین و یادت میره کنار میدونی، مردمی هست، خیابونی هست
یه کشف دیگه این طوری داشتمکه الان فقط یادگاریاش مونده تو مغزم و سعی میکنم از یادم نره
حالا شده یه سوم اون هیکلی که بود، دستاش میلرزه، میگن سوی چشماش رفته، هر روز یه جور شکنجه میشه
میگن به نظر داغون میرسه ولی وقتی شروع میکنه به حرف زدن همون اقتدار و آرامش تو حرفاش هست
دلم واسه روزایی که چمباتمه میزدم گوشه حیاط خونش که فقط پیشش باشم تنگه