Jan 2, 2011

Dreams!



دیشب تو اتوبوس بی ار تی بودم که به یه گروه از این بسیجیا که حماسه سازی کرده بودن و راهپیمایی میکردن بیلاخ دادم، چشام زوم شد رو یکیشون که پسر هفده، هیجده ساله ای بود و قیافش مث این شهیدایی بود که تو تلوزیون نشون میدن؛ بعد یه پراید وایستاد پشتشون و یه اکیپ ریختن پایین به رقصیدن و من تشویق میکردمشون، در همون حالت جو گیری راه افتادم سمت پایین خیابون که یه دکه ی حاوی سرباز توش بود، سرک کشیدم ببینم پره یا خالی که لوله ی یه تفنگ که تک تیر اندازا تو فیلما میگیرن دستشون اومد بیرون از پنجرش

یارو چهار پنج تا تیر شلیک کرد به اون پرایدی ها و من که خشکم زده بود لوله ی تفنگ رو دیدم که چرخید سمتم، حس کردم وقتی ششم سوراخ شد و به جای هوا از توش خون اومد تو گلوم، یه طرفِ شال سیاهه که سرم بود رو هوا تاب میخورد و خودم داشتم حرکت آهسته از جلو می افتادم رو زمین؛ همه ی اینا حرکت آهسته و خیلی واقعی و جالب بود ولی هما بغلم رو دور معمولی داشت میگفت: آخی! الهی بمیرم درد داره؟