ما همگي پشت فلاني صف بسته بودیم و منتظر مانديم تا عده اي را اعدام كنند، عده ای نماز میخاندند و سجده ها طولاني بود و من زير زيركي دور و بر را ميپاييدم! يك خانم مجريِ چادري كه صورت گرد و سفيدي داشت روي سن بود دائم لبخند ميزد.
همه خوشحال بودند و ميخنديدند و من به پهناي صورتم اشك ميريختم، بعد خبر آمد كه اعدامي ها را بخشيدند و يك هليكوپتر كه حيوونهاي مختلف آويزانش بودند از بالاي سرمان رد شد و حيوون ها رو ريخت توي لتيان؛ يك خوكِ قويِ بازو دار ، درِ سد را باز كرد و رفت توي قسمت آبِ تصفيه شده كه مردم ميخوردند.
يك زنيكه ي چادري كه چادرش خوني بود گفت همين طوري بود كه مردم آنفولانزاي خوكي گرفتند
من هنوز گريه ميكردم و توي دست و پا بودم