Jan 8, 2010

عاشورا به روايت :




+ " ما (من و مامان و بابا) رفتيم ميدون قدس و نماز ظهر و عصر رو توي خيابون خونديم ، موقع نماز ظهر مردمي كه مير حسين ميگفتن اومدن و فكر كردن هر كي نماز ميخونه بسيجيه و مشتهاشون رو گرفتن به سمتمون و شعار دادن
بعد واستاديم نماز عصر رو بخونيم كه شنيديم صداي جمعيت وحشت زده به صورت خفني ميومد،‌حاج آقا نماز رو تند تند خوند و يه سري بسيجي با باتوم هاي برقي اي كه تو هوا ميچرخوندن دورمون جمع شدن و گفتن نگران نباشيم چون مواظبمونن
خلاصه كه اينقدر شلوغ شد كه ما فرار كرديم تو مسجد
تو چي كار كردي؟ "

- من هيچي خونه بودم (!)
یعنی میشه به همچین خری گفت که داشتم قاطیِ همون هایی که بسیجی های با باتوم برقی در برابرشون ازتون محافظت میکردن به تو و مامان بابات فحش میدادم؟! میشه بگم کسایی مث شمان که کون آدمو جوری میسوزونن که میخوای جر بخوری؟