ما در وحشت گلوله پا به زمين ميكوبيم تا ترسمان بريزد، صداي قدم هايمان بپيچد توي گوش بغل دستيمان و دلش قرص بماند
شما قد بلند ميكنيد تا عكس زبان كوچكتان توي دوربين صدا و سيما باشد و رئيستان ببيند جه طور داريد هوار ميزنيد كه جانتان را براي ولايتتان فدا كنيد
ما بت نداريم! علامت پيروزي را آنقدر بالا ميگيريم تا خون در دست هايمان ته نشين شود، دست هاي كرخت شده مان را ميكشيم روي صورتمان تا سوزش اشك آور را كم كنيم
شما قدم رو ميرويد، سانديس ميخوريد و وسط شعارهاي از ما تحت درآمده تان عاروق ميزنيد و اسم بتِ نفرين شده تان را تكرار ميكنيد!
ما اشك ميريزيم و نفسمان ميگيرد تا عقده هاي دلمان را فرياد كنيم
كتك خورمان ملس نشده است كه سرريز شده ايم توي انقلاب و آزادي و هفت تير!
چشم پدر و مادرمان را نگران نميكنيم براي هرزگيِ فكري كه شما برايمان پاپوش كرديد!
ميخواهيم خر فهم شويد، حقمان را بدهيد