Oct 17, 2009

Movie

بعد از انتخابات كذايي، من هر گونه زنده ماندنم را و اينكه دارم راست راست در خيابان راه ميروم و دنبال كار و زندگي ام ميدوم، نوعي سر شگستگي و خاك بر سري ميدانستم كه اين احساس گناه گرچه تلاش بيهوده اي پشت سر خود داشت،‌اما باز احساس چندش آوري مينمود تا باعث شود من تمام اشخاصي كه همينك در حال كار كردن و نان در آوردن بودن را نيز نوعي فاشيستِ كثيف بدانم،‌به خصوص آن نكبت هايي كه در صدا و سيما كار ميكردند و گردنشان كلفت بود و به همين دلايل نيز سينما و تئاتر رفتن را هم همانند تلفن و اس ام اس و هزار كون وارو دادن هاي ديگر تحريم فرموده بودم تا اينكه بالاخره اين تحريم توسط فيلم بي پولي و تمايل اينجانب به مشاهدات تر زدن هاي نوين كارگردانان گرامي شكسته شد و ما قدم در سينماي گنديده ي آزادي گذاشتيم (‌از آن جهت ميگوييم گنديده كه كارمندان گه گرفته اش اخلاق شديدا اني داشته و دستگاه هاي آب معدني دائم پول آدم را تف ميكنند) خلاصه كه آقاي نعمت ا... موجبات خوشايند ما را نسبتا فراهم آورده و باعث گرديدند اين بلاي سينما نرفتن ما نيز از سر گذشته و با آن محيط بي كفايت آشتي نماييم
باشد كه موجبات خوشي ما را تِر مال هاي ديگر به گند نكشند...