هفت هشت مهر وقتي دائم پرونده هامو ميزدم زير بغلم و از اين اداره ميدوئيدم توي اون اداره يه بغضي توي گلوم داشتم كه خيلي ساله دائم كم رنگ و پر رنگ ميشه، بغضي كه موقه هايي كه به آينده فكر ميكنم متورم تر ميشه، آينده دختري كه نخواسته و ندونسته پرتش كردن تو يه دانشگاه و همون طوري كشكي كشكي مهر معلمي رو زدن تو پروندش...
حالا يه پرونده دارم كه توش هزار جور وزير و رئيس مختلفي كه تو اين همه سال رفتن و اومدن نامه دادن كه مجوز رسمي شدن منو تايئد ميكنه و من هم چنان وسط هوا و زمين سگ دو ميزنم، ميرم زنگ تفريحا ميشينم با يه سري پير پاتال كه هر لحظه دوست دارن زير آبمو بزنن چايي ميخورم و بوي تخم مرغ پخته و ترشي دلمو به هم ميزنه،بچه ها تو صورتم عطسه ميكنن و من هر هفته مريضم! دائم ضر ضر و عر عر تو گوشمه و قسمت قشنگ ماجرا با نمكي دخترا و تخسيِ پسراست كه راغبم ميكنه تحمل كنم و سعي كنم چيز يادشون بدم
من هفته اول خودمو به در و ديوار كوبيدم كه علي اوتيسم داره كه گذاشتيدش تو كلاس من،اين مشاور ميخواد اين كوفت ميخواد زهر مار ميخواد و حالا دارم تو كلاس مث ماماني كه خدا اين بچه رو بهش داده و ناچاره باهاش كنار بياد بالا پايينش ميكنم و موقع خوراكي دادن بهش ميگم: بگو آآآآآ (!)
اين نوشته غمگين حتي يك هزارم دردي كه الان تو دلمه نيس،يعني ميگم همه اينا به درك ولي يكي بياد بهم بگه اين جوني كه داري ميكني نتيجش ميشه اين،خيليه؟