توی راهنمایی یه دوستی داشتم که فامیلیش پیمان بود و مامان باباش به دلیلی که یادم نمیاد مرده بودن، یه دوست دیگه هم داشتم که شرایطش همین طوری بود و کلا دوستای مشکل دار زیاد داشتم! خلاصه که پیمان عادت داشت ساعت گردِ صفحه سرمه ایشو که عقربه های طلایی مشکی داشت در طول صحبت های معلم طوری بذاره رو میز که جلو چشش باشه و دائم با یه چشش تخته و من و دور و بریا و معلم و میپایید و با اون چشش ساعتشو و وختی زنگ میخورد میدوئیدیم پنج، شیش تایی میرفتیم رو نیمکتی که توی یه سوراخی تو حیاط قایم کرده بودیم و مخصوص خودمون بود میشستیم و پتا آخر زنگ مقرّو از شر محاجمان حفظ میکردیم تا موقع صف بستن و در همین حین تلاوت های متعددی از خودمون ساتع میکردیم و موضوعی که خیلی بهش گیر میدادیم این بود که هی تعجب کنیم که چرا مدلمون با بچه های دیگه که میدوان و واسه لیله کشیدن و کش بازی جا میگیرن فرق داره؟! و دائم سعی داشتیم که خودمون رو تافته ی جدا بافته بدونیم و البته سخن پراکنی های بی معنی و کسخل منشانه ای که در مورد کتاب های بی در و پیگری که میخوندیم هم جزو برنامه بود که هنوز آثارشو توی حاشیه کتابهای قدیمیم دارم!
چیزی که حالا بهش فکر میکنم اینه که من هنوزم با دور و بری های خودم فرق دارم و مطمئنم اسکولیت از منه! حالا پیمان و یلی و لیلا و مرضی و اثی و سمانه رو نمیدونم چی کار میکنن؟ خلاصه که من دوستای رنگ وارنگ زیاد داشتم مثلا ش که بچه مایه بود و کلا باحال بازی و بچه پررو گیری رو از اول راهنمایی با اون شروع کرده بودم و با هم معمولا پز میومدیم که کی حال چه معلمیو بیشتر گرفته، سمی که هنوزم دور و ور هم میپلکیم با روناک دوست پسرای متعدد داشتن و من معمولا باهاشون در مواقع خلاف بازی با پسرا می پلکیدم و مرضی... عروسی کرده و همیشه سعی داشت منو به راه راست هدایت کنه... کلا امشب خیلی یاد دوران مدرسه افتادم وختی نصفِ تنمو ول داده بودم از پنجره رو اتوبان و باد موهامو سر میداد این ور اون ور، وختی دیروز رو مرور کردم که چه طور توی مدرسه ای که مصاجبه داشتم همه داشتن این ور اون ور میدوئیدن و سعی میکردن وسایل مدرسه رو آماده کنن تا چن روز دیگه بچه ها رو ول بدن توش...