بعد عرقِ دستاشو مالید رو رونِ پاشو با شلوارش پاک کرد، انگشتاشو چپوند زیر زانوشو و جمعشون کرد تو هم که گرمای تنشو تو خودش نگه داره و با دهنش یه ابر بزرگِ گرم درست کرد و کلمه هایی که می گفت ابرشو ناپدید و پر رنگ تر میکرد
- اینکه حس میکنم حالا از همه جلوترم و هی به بقیه نگا میکنم که چه طور سگ دو میزنن دنبالم یه حس خوبی بهم میده
+ ...