ما در وحشت گلوله پا به زمين ميكوبيم تا ترسمان بريزد، صداي قدم هايمان بپيچد توي گوش بغل دستيمان و دلش قرص بماند
شما قد بلند ميكنيد تا عكس زبان كوچكتان توي دوربين صدا و سيما باشد و رئيستان ببيند جه طور داريد هوار ميزنيد كه جانتان را براي ولايتتان فدا كنيد
ما بت نداريم! علامت پيروزي را آنقدر بالا ميگيريم تا خون در دست هايمان ته نشين شود، دست هاي كرخت شده مان را ميكشيم روي صورتمان تا سوزش اشك آور را كم كنيم
شما قدم رو ميرويد، سانديس ميخوريد و وسط شعارهاي از ما تحت درآمده تان عاروق ميزنيد و اسم بتِ نفرين شده تان را تكرار ميكنيد!
ما اشك ميريزيم و نفسمان ميگيرد تا عقده هاي دلمان را فرياد كنيم
كتك خورمان ملس نشده است كه سرريز شده ايم توي انقلاب و آزادي و هفت تير!
چشم پدر و مادرمان را نگران نميكنيم براي هرزگيِ فكري كه شما برايمان پاپوش كرديد!
ميخواهيم خر فهم شويد، حقمان را بدهيد
Archives for 12.09
فرقمان اين است
On: Dec 30, 2009
Ashura
On: Dec 29, 2009
من هيچگونه عقايد مذهبي و حتي تيپ مذهبي اي ندارم؛ ولي يكي رو ميشناختم،حاجي، خيلي آروم و متين بود و يه دو سه سالي بود موقعي كه گه از سر و كولم ميرفت بالا ميدوئيدم پيشش، ميگفت مشكلت چيه دخترم؟ميگفتم مشگل ندارم، ميخنديد و ميگفت ايشاا... هيچ وقت مشكل نداشته باشي
بعد من ذوق ميكردم،همه چيزاي منفي از فكرم ميرفت بيرون و حسابي سر خوش ميشدم
وختي فكرم از چيزاي بيخود بوي كپك ميگرفت
ميرفتم ميشستم تو حياط در فاصله ي يه متريش، همين طوري گلِ فرش رنگ و رو رفته ي زير پام رو نيگا ميكردم، اون كاراي خودشو ميكرد و من پاهامو جمع ميكردم تو شكمم و زار ميزدم، اشكام ميريختن رو گلاي فرشش و من سبك ميشدم، پا ميشدم ميومدم خونه
عاشورا و قدر و ... ميچپيديم تو مسجد نور و واسمون حرف ميزد، سوالاي مغزمون رو جواب ميداد، ما راضي بوديم
...
اون روزي كه من و يه عده ديگه مث گه هاي ورم كرده واستاديم تا حاجي رو ببرن، يه روزي مث عاشورا بود و حاجي نشسته بود وسط كوچه
ما يه سري بي چاره ي معدود بوديم كه اين سر و اون سر كوچه رو بسته بوديم كه بگيم خيلي زياديم
حاجي داشت با سكوتش داد ميزد : هل من ناصر ينصرني
بعد من ولو شدم رو آسفالت و زار زدم
يه گازي زدن كه هممون متورم شديم، يه سري رو بردن اوين و تعهد گرفتن، طلايي استعفا داد
در كل ما همه جيبامونو گرفتيم و دِ در رو
حالا حاجي تو زندان داره ميپوسه
مامانش از غصه مرد
خانومش سكته كرد
خونش رو خراب كردن
بچه هاش...
حالا ما ميدوئيم ميريم تو جنبش و چون بقيه پشتمونن داد و بيداد ميكنيم ،تخليه رواني ميشيم و كتك ميخوريم و ميگيم حقمونه
من اين طوري دارم جبران ميكنم
روز عاشورا وختي تير ساچمه اي خورد تو پهلوم و يكيم تو پام، نفهميدم چه طوري در رفتم! فك كردم تير واقعيه و دارم ميميرم! يه پيرزنه رو زدم زير بغلم و مث اسب ميدوئيدم، هي دست ميزدم به پهلوم و با اينكه ميديدم خون نمياد فك ميكردم كارم تمومه، پيرزنه داد ميزد ، نفرين ميكرد، ميگفت ولش كنم بره ببينه اين نامردا ميخوان چي كارش كنن!
مث سگ ترسيده بودم
تو يه ثانيه به همه چيز فكر كردم
روحم پرواز كرد جلوي مسجد نور وقتي دو تا وانت پليس واستاده بود و ما شعار ميداديم
تاريخ براي ما داره تكرار ميشه
ولي اين بار بيشتريم،خيلي بيشتريم
پ.ن: مغز من پوسيدست؟به درك
عقايدم با عقايد گه و آشغال شما نميخونه باشه
خيلي جو گير و مزخرفم اينم قبول
بذاريد لاقل اينجا خودمو خالي كنم و واسه خودم بنويسم كه بفهمم چه گهيم و چه غلطي دارم ميكنم
پوست كلفتان
On: Dec 18, 2009
ما در مملكتي زندگي ميكنيم كه براي چهار تا عكس گرفتن از در و ديوارش بايد از بي در و پيكر ترين اداراتِ دنيا مجوز داشته باشيم!
تصور كنيد بعد از چند كيلومتر رانندگي توي باران و سرما خودتونو برسونيد شهرك سينمايي و يه مرتيكه ي كچل نذاره وارد بشيد كه هيچ! هيچگونه دليل قانع كننده اي هم بهتون ارائه نشه!
اينها بماند كه ميرفت تا يك روز تخمي براي ما بسازد ولي اينجانب داد و هوار اندكي كرده و در را به شدت كوبيدم تا عصبانيتم تخليه شه كه اگه پسر بودم البته اين كار رو با يه كتك كاري مفصل انجام ميدادم ،در هر حال كه تمام اين تلاوت هاي فرهنگي اجتماعي كه توي ايران زده ميشه ضر هاي مفتي بيش نيست و ما از صبح كه كانون گرم خانواده را ترك ميكنيم انگشت هاي متوالي اي ميخوريم كه هيچ مليتي جز خودمان نميتواند تحمل كند!
ما پوستمان خيلي كلفت است
و در آخر ميفرماييم خدا علي حاتمي را بيامرزد كه حاصل رنجش گير دندان سبيل كلفت هاي حرامزاده و مفت خوري افتاده
مفاهيم
On: Dec 12, 2009
ما دبستان ميرفتيم كه من شروع كرده بودم به درك مفاهيم جديدي كه خيلي درِ پيت و بيخود به نظر ميرسيد اما مهم بود، مدرسه ي من يك مدرسهي شاهد بود يعني يك سري بچه كه پدرشان توي جنگ مرده بودند .
مفهوم اول، تفاوت من با بچه هاي شاهد بود، مزاياي ويژه اي كه آن ها داشتند و ما نداشتيم. در اصل ما مفت خورهايي بوديم كه چهارچنگولي روي مدرسه ي خوب و نمونه اشان افتاده بوديم كه البته اين نتيجه ي زحمت هاي بي وقفه ي مادرانمان بود كه توانسته بودند ما را با رفت و آمد هاي متوالي و پارتي و نامه اداري و ... بچپانند آنجا!
يك اردويي ما را بردند براي نشان دادن ظلم و ستم ها و شكنجه هايي كه زمان شاه ميكردند، يك سري مجسمه ي خونين و مالين به در و ديوار آويزان بود و صداهاي ترسناكي مي آمد كه من با وجود اينكه آن موقع گوشم را گرفته بودم و توي دلم يك سري آهنگ ميزدم كه خيلي لايت بود، چشمانم با تمام حواسم روي نوك كفش هايم متمركز بود اما هنوز خاطراتي از راهرو هاي پر پيچ و نور هاي قرمز و صحنه ي بهشت و جهنمش يادم هست.
اينها مفاهيم بعدي بودند.
بعد كلاسمان در يكي از روزهاي بيست و دوي بهمن، با تلاش هاي بي وقفه ي گروهي بچه ها در زنگ تفريح و وقت و بي وقتِ درس و مدرسه توي تزئينات اول شد و كلاسِ ما منتظر جايزه اي چيزي بود كه تنها به تشويق مدير و ناظم بسنده شد.
اين يك مفهوم ديگر بود و مفاهيم دري وري ديگر كه هر روز بيشتر از روز قبل به شخصيتم و تمام حقوق شهروندي ام تجاوز كردند و من تنها خسته از تجاوزهاي وحشيانه شان پاهايم را توي شكمم كشيده ام و گوش هايم را با دستانم پوشانده ام.
Que Sera, Sera
On: Dec 11, 2009
يكي از دوستاي مامانم يه شوهر داشت كه وقتي ما بچه بوديم و تو مهمونيا پشت مامانمون قايم ميشديم و زير زيكي نگاش ميكرديم يه هو دندون مصنوعياشو يه جور مسخره اي بهمون نشون ميداد،ب عد يكي بايد ما رو جمع ميكرد كه هي سعي ميكرديم فك پايينمونو بديم جلو تا دندونامون مثل اون بيفته بيرون
Our little B?G...F?M
On: Dec 10, 2009
تو يك بعد از ظهر سرد زمستاني پا به عرصه ي وجود گذاشتي، يعني اگر ما گذاشته بوديم 9ماهي بعد از آن روز، مادرت تو را در ميان لخته هاي خون و آب زرد رنگ وجودش به عرصه ي وجود ميفرستاد.
آن بعد از ظهر زمستاني كه سوز برف تازه چند روزي بود به سر و صورت مردم ميتازيد و ما چپيده بوديم توي اتاقِ نم كشيده زير پتوي مرواريد دوزي شده ي قرمزي كه ملافه ي سفيد خوش بويي داشت، تو شروع كرده بودي توي دل مادرت چهار دست و پا راه ميرفتي و ما برايت با صدف گوشواره ميساختيم، برايت از توي هم كلاسي هايت دوست انتخاب ميكرديم، من نگاه ميكردم كه چه طور بزرگ و بزرگ تر ميشوي و مادرت و من پيرتر، داشتي بالغ ميشدي و چند تايي دوست پسر/دختر داشتي، ما داشتيم همه ي زندگيمان را به پايت ميسوزانديم و حسابي درگير شهريه دانشگاه و جور كردن پول براي زندگي آينده ات شده بوديم... دختر همسايه داريوش گوش ميداد و ما داشتيم سيگار بعد از هم آغوشيمان پك ميزديم. چند وقت بعدش بود كه تو اعلام حضور كردي و ما حسابي فكر كرديم، تصميم سختي بود اما ميدانيم تو درك ميكني.
Teaching
On: Dec 9, 2009
راهنمايي كه بوديم خانم دال معلم كم سن و سالِ اجتماعيمان بود، بيست و پنج ساله يا كمتر! يك بار ما شاگرد هاي لشِ سن بلوغي و خود بزرگ بين را برد مجلس، ما طبقه ي بالا نشسته بوديم و در و ديوار سر سبز مجلس را نظاره ميكرديم و گه گاه آت و آشغال هايمان را روي سر و كله ي نمايندگان ميريختيم تا بيرونمان كردند! نكته اينجا بود كه زاويه ديدِ من دائم دنبال دوربين هاي لنز درازي ميگشت كه كله ي صبح (توي تايم اردوي ما) اثري از آثارشان نبود و يا سعي داشتم تا لحظه ي خواب يك نماينده يا دست تو دماغ كردن آن يكي را نظاره كنم و وقتي هيچ ديدي از زواياي نزديك صندلي هاي آن پايين نداشتم، احساس كردم تمام اون قواي مجريه و مقننه و تلاوت هاي اضافيِ درس اجتماعي براي سر كار گذاشتن ما شاگرد ها، توسط خانم دال بود و اين شد كه بعد از آن، آنقدر ايشان را چزاندم تا يك روز به دفتر پناه برد و حسابي گريه كرد! حالا هر روز كه يكي از بچه ها من را ميچزاند، فرشته ي بال شكسته اي را ميبينم كه لبخند پليدي بر لب دارد و خانم دال در كنارش با دو بال كوچك چشمك ميزند
EghteshashGAR
On: Dec 8, 2009
- من: از صبح هزار جور داستان ساختم كه اگه گرفتنم تعريف كنم، كيفم خالي از هر گونه نشانه ي سبز است و موبايلِ دوربين ندار برداشتم و از سر كار چپيدم تو ايستگاه بي آر تي چهار راه وليعصر، از پشت شيشه ي ايستگاه چشمو انداختم قاطي سربازا و گاردياي تو پياده رو، دنبال آدما ميگشتم كه بدوام وسطشون و هيجان تو گلومو خالي كنم
...
فضا داخلي اتوبوس
- شخصيت دختر با پوست برنز كرده (وسط سرما) با دوستش كه تيپ لاتي داره در حال صحبت تلفني با مامانش ميفرمايند كه توي انقلاب هستن و اغتشاشه (!) مادرشان كه معلوم نيست كدام لنگه ي هپروت زندگي ميكنند ميرفرمايند كه اين چيزها را نميفهمند و خواستار رسيدن هر چه سريعتر دختر به منزل هستن (!)
- شخصيتِ پسر سن بالايي كه متمايل روي دو دختر است و به زن كناري ميفرمايد كه همه ي اينها مسخره بازيِ يك مشت بچه سوسول است كه وسط خيابان سيگار ميكشند كه بگويند با كلاسند و لقب دانشجو را يدك ميكشند
- شخصيت زن با موهاي زرد و صورتي كه در گوش راننده ضرهاي ممتد و تو مخي ميزند تا ايشان را مجبور به سريعتر راندن كند
- دخترك يك باتوم توي كمرش خورده و چشم هايش متور از گاز است، دارد با موبايل دنبال دوستش ميگردد و من را كه دارم لنگِ پسر احمق را گاز ميگيرم و حسابي قاطي كرده ام ميكشد كنار
Think about
On: Dec 5, 2009
يكي از مشكلات بزرگ من سيستم فعاليت مغزمه، وقتي رو كار خاصي تمركز دارم و به موضوعي فكر ميكنم آن فكر آنقدر به فكر هاي ديگر متصل ميشود تا به قسمت هاي تاريك تر خاطراتم برسد و ابر افكارم از قسمت سفيد چراغ رنگي اش به قسمت هاي سياه و رعد و برقي ميرسد و آنقدر پيش ميرود تا با صداي يك رعدِ بلند بيدار شوم و خودم را به روال عاديِ كاري كه انجام ميدادم برسانم.
اين مشكل در نوشته هاي اينجا هم نمود كرده و خيلي وقت ها از يك چيز بي ربط به يك چيز بي ربط تر ميرسم.
در مورد عيد قربان
خودتون رو تصور كنيد كه ميخوايد عيد قربان رو براي يه سري بچه شيش ساله توضيح بديد:
يه مردي بود به اسم ابراهيم كه خدا خيلي دوستش داشت، يه روز به ابراهيم گفت براي اينكه به من ثابت بشه تو بنده ي خوبي هستي ميخوام امتحانت كنم و از اون خواست بچه ي خودش اسماعيل رو قرباني كنه
بچه رو تصور كنيد كه در اين لحظه براش اين سوال پيش مياد: قرباني يعني چي؟
- يعني آدم براي رفع بلا و اتفاقاي بد گوسفند بكشه
بچه: چرا خدا گفت بچشو بكشه؟
(در اينجا به سوالات اهميت داده نميشه و ادامه ي داستان گفته ميشه) : بعد ابراهيم خيلي گريه كرد چون بچشو خيلي دوست داشت،اما تصميم گرفت به حرف خدا گوش بده، رفت توي بيابون و چاقو رو گذاشت رو گردن اسماعيل، اما چاقو نميبريد، چاقو رو زد به يه سنگ و سنگ هزار تيكه شد ، اما گردن اون نبريد، تا اينكه خدا يه گوسفند رو از بهشت فرستاد و گفت اي ابراهيم،من نميخوام تو بچتو از بين ببري بيا و اين گوسفند رو بكش
اين داستان مثل اره در كون من بود كه از يك طرف بايد عيد قربان به بچه ها توضيح داده ميشد و از يه طرف يه نگاه به مضمون بكش بكش و قرباني و ... باعث شد كه من اره رو از كونم بيرون بكشم و ترجيح بدم كلا بي خيال فهماندن مفهوم عيد قربان به بچه ها بشم
همين جا اعلام ميدارم هر گهي ميخواد به خاطر اين كار منو سرزنش كنه بياد بكنه
I feel ...
On: Dec 4, 2009
ميم دختر درازي بود كه توي دبيرستان و پيش دانشگاهيِ ما بسكتباليستِ مطرحي شده بود و وقتي من به اصرار معلم ورزشمان توي تيم تست دادم زير لگد ها و تنه هاي ميم از سمت خود استعفا داده و از بسكتبال متنفر گرديدم، ترجيح دادم تا خودم را به آب سپرده و در اين ورزش، تك و تنها به دور از له شدگي دنياي ريلكس تري داشته باشم. اما ميم پله هاي ترقي را بالاتر رفت و طبق مدِ اين ورزش و زمينه هاي قبلي اش لز هم شد، در گير و دار هاي عشقي اي كه اينجانب از دور و نزديك شاهدش بودم يك لقمه ي بزرگ به دندان گرفت كه همانا معلمِ زبانمان بود و ايشان حسابي در گلويش گير كردند؛ ميم به سمت قرص هاي مختلف روي آورده بود و هر روز متورم تر ميشد و البته مدرسه هم نمي آمد. يك روزِ كش دارِ پر از درس و تست، موقعِ زنگِ تفريح كه از كلاس بيرون ريختيم هيكل و صورت متورم غولي را ديديم كه وسطِ دفتر مشاور پايه مان ولو شده بود و مردمكِ سياهِ چشم هاي ريزش زير بار پف صورتش به زحمت اين طرف و آن طرف ميشد. دچار نوعي افسردگي شده بود كه چون مادرش سعي داشت همه چيز را نفي كند ما نفهميديم چه نوعي بود! اما ميدانيم حالا يك دوست دختر كُلُفت مثل خودش دارد و با آخرين مدل هاي ماشين اين طرف و آن طرف كشيده ميشوند و افسردگي اش ديگر يادش نيست.
ما در كل يك گروهِ ده پانزده نفريِ آويزان بوديم كه اكثرمان ازدواج كردند و يكي دو تايمان خارج نشينند، مقادير اندكيمان هم مثل من زندگيِ نكبت و بي باري داريم كه هيچ تكليفي برايش معلوم نيست. در هر حال من از ديروز احساس همان غول را دارم، لب هايم متورم شده و روي تختم ولو ام،لپ تابم روي شكمم با هر نفس بالا و پايين ميرود و خزعول تايپ ميكنم.
How I remember u no2
براي ك: من داشتم با تو يك جورهايِ جهشي اي، چند سالي از زندگي ام را جلو ميزدم، يك جور شوك ناگهاني آن روزها آن قدر براي من خوب بود كه به اين منجلاب بكشاندم، آن دنياي رنگين كمانيِ پر نور بشود اين سياهيِ بي انتها كه تمامي ندارد گويا! من يك دو ماهي را توي ابرها بودم وقتي قبض تلفن به فلك سر مي زد و فكر مي كردم چه قدر خوب است كه آدم عاشق باشد، ميداني؟ شايد هم درست بود، طبق نظريه ي ترشح هرمون هاي مغزي، من دچار كسخوليت خاصي در آن چند ماه بودم كه به همان شدت هم فروكش كرد.
تو يك 9 سال و نيمي بزرگتر بودي و وقتي سايت هاي انگيليسي اي كه من جر ميخوردم تا كشف كنم را سه سوته برايم پيدا ميكردي من ته دلم قنج ميخورد، به خودم مي گفتم من ديگر به انگليسي احتياجي ندارم، توي كامپيوتر كه فكر ميكردم مهندس هاي مايكروسافت را توي جيب هايت ميگذاري و تو هم باروزرهاي رنگ و وارنگ را كه ميشد توي هر سي دي يوتيليتي اي پيدا كرد با پز برايم معرفي ميكردي و من ذوق تر ميكردم! تو را ميچسباندم به خودم و فكر ميكردم چه قدر خوب است آدم يك آدم قوي تر را به رخ خودش بكشد!
حتي وقتي موقع راه رفتن يك هو داد ميزدي فكر ميكردم چه داد عاشقانه اي! وقتي از داد زدنت معذرت ميخواستي فكر ميكردم چه مردِ متواضعي! شده بودم مثل اين كارتن ها وقتي دنبال بوي غذاي خوشمزه پر ميكشيدند!
فقط اين را نمي فهمم تو آن كلاه برداري صد هزار تومني را با همه ي دختر هاي كس خلي كه گولت را ميخوردند ميكردي يا فقط من بودم؟ فقط من بودم كه خواهرت را آوردي تا برايش ثابت كني نسل دختر هاي ساده ي صورت رنگي هنوز برداشته نشده؟ و اون با چشم هاي ريزِ گرد شده اش زل ميزد به من و دماغِ گنده ي متورمش كه خيلي شبيه مال تو بود باد ميكرد، بعد حتما پيش خودش فكر ميكرد اين آخرين دختر ساده ي صورت رنگي اي بود كه مي ديده، يا شايد به من به چشم يك قرباني ديگر نگاه ميكرد و وقتي ميرفتيد خونه اون صد هزار تومن رو ميگذاشت توي گاو صندوق روي صد هزار تومن هاي ديگه و با هم خنده هاي شيطاني مي كرديد؟ در هر حال من بعد از تو خيلي وقت ميشد كه آن طور محكم و با اراده توي خيابان راه نميرفتم، تا آنكه خيلي چشمم توي جامعه گشاد شد و چيزهاي زشت را نگاه تر كردم!
همه ي اينا به خاطر اين يادم آمد، كتاب مزخرفي كه من را يك قدم بيشتر به سمت تو كشاند
وگرنه تو را در سطل زباله ي منفورِ تك نفره اي انداخته ام كه حتي به بقيه ي آت و آشغال هاي مغزم هم نزديك نباشي.
---- ---- -- - - - - -
On: Dec 3, 2009
ما انسان ها روز به روز با تمام ادا و اطوارهايمان ثابت تر ميكنيم كه تمام تلاشمان براي يافتن شريك زندگي تعارف بزرگي بيش نيست! ما عروسكي ميخواهيم تا روحش را بمكيم و با سليقه ي خودمان رنگ و لعابش دهيم
how is it going?
امروز يه رفتار غير عادي ازم سر زد كه خيلي دارم بهش فك ميكنم! حتي همون موقع كه ماهيچه هام داشتن از مغزم دستور ميگرفتن، يك ور ديگه ي مغزم داشت فكر ميكرد كه اين كار رو بكنم يا نه! و من قاطيِ تمام خر تو خريه حملات آكسون هاي مغزم به اين طرف و آن طرف ماهيچه هايم را حركت دادم و ميم را زير مشت و لگد وسط خيابان كوبيدم! من بسيار محلوم* بودم و آقاي تاكسي داوطلب شد در ازاء مبلغ قابل توجهي، دود غرقان ما را به منزل برساند...
حالا دهانم خشك شده و بوي كپك دود ميدهم
*مورد حمله ي يك جور شوك عصبي قرار گرفتن، شوكِ عصبي اي كه ريشه در شوك هاي عصبيِ متوالي داشته... اين واژه با الهام گرفتن از كار باحالِ آقاي مكس از چند روز پيش در زندگي من رخ داده و نشان ميدهد كه من خيلي جو گير و سطحي هم هستم!



